لیوان
کاغذیه نسکافه ام را در دست گرفته ام و در خیابان های دانشگاه راه می روم. لیوان
ها را تازگی کاغذی کرده اند. یک اطلاعیه با ماژیک نوشته اند و روی دیوار
تریاهایشان چسبانده اند که "به دستور اداره بهداشت از این به بعد چای و ...
در لیوان کاغذی ارئه می شود" البته زیر آن هم نوشته اند" چای 150
تومان"! لیوان کاغذی 50 تومان همه چیز را گران کرده است. البته به دستور
اداره بهداشت! بگذریم. در خیابان های دانشگاه بودم . عجب هواییست! قطرات ریز باران
گاهی به صورتم می زنند و گاهی در لیوان کاغذی نسکافه ام می ریزند. کمی سرد است اما
ارزشش را دارد که آدم به خاطر استفاده از هوای دل انگیز بهاری در این پاییزی که
هوا زمستانی شده است، کاپشنش را در آورد و پیاده روی کند. نسکافه ام البته دارد کم
کم سرد می شود. سریعتر نسکافه را هرت می کشم تا از شر این لیوان کاغذیه مزاحم خلاص
شوم! حالا بهتر شد. حالا منم و باران. دیگر آن لیوان کاغذی مزاحم هم نیست. صدای مردی
از درون تاریخ در گوشم زمزمه می کند که می گوید: "و انزل من السما ماء..."
به صدایش گوش می کنم. صدا همین طور دارد برایم عربی می خواند و من دی
گر دور و برم
زیاد برایم مهم نیست. آن اوایل هر وقت نگاه می کردم و این دختر پسرها را که دارند
با هم قه قهه می زنند می دیدم از درون به هم می ریختم اما این روزها نمی دانم چه
شده است که دیگر برایم مهم نیستند! اصلاً دور و برم را نمی بینم. نگاهم معمولاً به
زمین است البته شاید گاهی به آسمان نگاه کنم. مثل امروز که آسمان ابری بود و من
خیره به آسمان راه می رفتم و راه می رفتم. روزهایی که هوا آفتابیست و آسمان روشن
است و آبی، کمتر به آسمان نگاه می کنم. آخرروشنایی آسمان چشمانم را اذیت می کند.
معمولاً تا به آسمان روشن نگاه می کنم اشک چشمانم در می آید. بعضی وقت ها هم که
کسی دور و برم است می گوید چرا گریه می کنی! می گویم بابا چشمم اشک می کند! گریه
ام کجا بود! دکتر هم که رفتم گفت : "چشمانت توانایی دیدن روشنایی زیاد را
ندارد. زیاد خودت را اذیت نکن. سعی کن زیاد آسمان روشن را نگاه نکنی..." از
آن به بعد کمتر سرم را بالا می آورم. دعا می کنم که آسمان ابری شود که بتوانم مدت
ها به آن خیره شوم. امروز هم که می آمدم نگاهم خیره بود به آسمان تیره و بدون
آفتاب و اصلاً دور و برم را نمی دیدم. صدای مردی که از درون تاریخ برایم عربی می
خواند کم کم گم شد. تلاش می کنم که صدا را پیدا کنم. اَه! مگر صدای خنده این احمق
ها می گذارد! کمی قدم می زنم بدون آنکه صدایی در گوشم نهیبی بزند. ناگهان صدایی
خسته اما نزدیک می گوید: "زیر باران باید رفت..." سهراب است انگار! به
توصیه اش گوش می کنم و مسیرم را به مقصد دورتر می کنم تا زیر باران بروم و زیر
باران می روم. صدای خسته دکلمه هایش را ادامه می دهد... "با همه مردم شهر زیر
باران باید رفت"... از این تیکه اصلاً خوشم نیامد! سهراب را می فرستم دنبال
کارش و بیخیالش می شوم. حالا مثل این که فقط من مانده ام و آسمان ابری! آخر باران
هم تنهایمان گذاشت! یک جای دنج پیدا کردم برای لم دادن و خیره شدن به آسمان و فکر
کردن البته! این صندلی بیچاره را نمی دانم چرا اینجا زده اند! تنهای تنها! کمی
جلوتر می روم میبینم که صندلی نیست! تکه بلوکیست که از دور گولم زده بود! من هم که
به راحتی گول می خورم. فکرم از همینجا شروع شد که آخر انسان بی فکر! فکر نمی کنی
که صندلی را جایی می زنند که کسی برای نشستن از آن استفاده کند! اینجا که تو آمدی
صندلی می خواهد برای چه؟! ... کم
ی خودم را سرزنش می کنم. اما فایده ای ندارد که!
همان جا می نشینم روی آن تکه سیمان! به آسمان خیره می شوم و سعی می کنم ذهنم را
خالی کنم... خالی... خالی... ای بابا تو از ما چه می خواهی! تنها آمده ای اینجا که
چه؟! حالا من تنهایم به خودم مربوط است. دوست داشتم تنها شوم. اما تو که قاعدتاً
نباید تنها باشی. شما معمولاً یا دوتایی هستید یا چندتایی. پس آن دوستانت را چهکار
کرده ای؟... حالا چرا حرف نمی زنی؟ اصل هم آمده ای نشسته کنار من. اگر نمی خواستی
حرف بزنی پس برای چه آمدی اصلاً؟ نکند دوستانت تو را پرت کرده اند بیرون؟! مثل من؟
... مشکل چه بوده حالا؟ تند می رفتی؟ یا شاید هم کند می رفتی؟ خلاصه فکر کنم بچه
ها را اذیت می کردی ها؟! اِ ...! پس کجا رفتی؟! ... گنجشک احمق نگاه عاقل اندر
سفیهی به من کرد و پرید و رفت! آمده بود فقط آرامش مرا به هم بزند. دوباره هجوم
افکا مختلف به سمتم می آیند.
می
پرسد: غزه را چه کار کردی؟
جواب می دهم : من که کار خودم را کردم. الحمدلله
افراد دیگری هم کار را دست گرفته اند و دارند پیش می برند. کار دیگری از دستم بر
نمی آید!
یک
نگاه عاقل اندر سفیه دیگر! امروز مثل اینکه همه با ما دعوا دارند!
می
پرسد: خوب حالا این را که توجیه کردی! بسیج دانشگاه را چه می کنی! بسیج شده است
باشگاه فوتبال و پرش با گونی و کارگاه شعر و خاطره نویسی و حداکثر کلاس قرآن! نمی
خواهی کاری بکنی!
جواب
می دهم: خوب من که خواستم که یک تحرکی در مجموعه ایجاد کنم! نشد خوب! کار که زورکی
نیست! برو به مکالمه من با گنجشک!
می
پرسد: تو از اول هم به درد این کارها نمی خوردی! همان بهتر است بروی بنیشینی پای
آن لپتاپ مسخره ات و جندتا کتاب انگلیسی جلویت باز کنی و فکر کنی کنی که داری
دانشمند می شوی! تو را چه به ایجاد تحول! تو را چه به مردی از خویش برون آمده!
می
گویم: فکر کردی که هستی که با من اینطور حرف می زنی! اصلاً به تو چه! حتی رهبر هم
گفته دانشجو باید درس بخواند! من هم می خواهم فقط درس بخوانم! من با این کارها
کاری ندارم! به من چه که دانشگاه شده است ام الفساد جامعه! به من چه که دانشگاه می
خواهد بشود دانشگاه اسلامی! بروید اسلامی اش بکنید شما که ادعایتان می آید!
می
گوید: ...
می
گویم: چه شد؟! کم آوردی هان؟! حرف حساب جواب ندارد عزیز دل!
می
گوید: حرف حساب؟! این را می گوید و لبخندی احمقانه به صورتم می کوبد و از من دور
می شود.
خوب!
این هم که رفت! دوباره خیره می شوم به آسمان! چشمانم می سوزد. دوباره اشکشان درآمد
این دو کره ی مایع! دنبال آقتاب می گردم. قاعدتاً باید آفتاب باشد که چشمانم سوزش
گرفته است و اشک می کنند. اما آفتاب هم که نیست! پس چرا چشمانم می سوزد هنوز! فکر کنم
چشمانم دارد روز به روز بدتر می شود. بهتر است بروم خوابگاه. سرم را پایین می
اندازم و تا خوابگاه زمین را نگاه می کنم و می روم. ولی هنوز چشمم اشک می کند.
باید فردا بروم دکتر...





