نشسته
ای و بی صدا حرف می زنی البته با خودت :
خسته
شده ام . شاید از گذشته ام ، شاید از حالم ، شاید از آینده ام . یا نه ، فکر می
کنم که از کل زندگی خسته شده ام ! زندگی بسیار خسته کننده است .فکرش را که می کنی
تازه می فهمی که اهل کجا بوده ای ، به کجا پرتت کرده اند . تازه می فهمی که می
توانستی کجا باشی و با که سخن گویی اما حالا در این خاک ها و لجن ها و دودها و
سیاهی ها و ظلم ها و ... هزاران «ها»ی
دیگر که شاید هر کدام هزاران «آه» را در دل خود داشته باشند ، غوطه می خوری . بعضی
وقت ها آنچنان در اوهام خود غرق می شوی که فکر می کنی در اوجی ، اما خبر نداری که
در پستترین پستی ها ایستاده ای و فریاد بر می آوری که من در اوجم ! کدام اوج ؟
اوجی که در آن هر چه سرت را پایین می گیری که چیزی پایین تر از خود را ببینی چیزی
نمی یابی ! اگر این اوج است پس دیگر پست بودن را چه نیاز است ! دور و برت را که
نگاه می کنی ، کمی آن طرفتر ، جایی که نامش را عراق گذاشته اند ، همان جایی که روز
ها صدای قدم های عدالت را می شنید و شب ها صدای ناله مظلومیت را . آنجا حالا دیگر
روزها هم صدای عدالت را نمی شنود . دیگر کسی به فکر یتیمی که در گوشه ای به دنبال
لقمه ای نان خاک و آشغال را با هم در می آمیزد ، نیست . شاید این همان خاکی است که
ظالم ها را پدید آورده است ! خاکی که دست های یتیمی را بی پاسخ گذاشت . از آنجا که
ناامید می شوی بر می گردی می خواهی از آنجا دور شوی ، می روی که فاصله ات را از
ظلم و نابرابری بیشتر کنی اما به کجا می رسی ؟ به دیاری که نامش را از ساکنانش
گرفته اند . افغانستان می خوانند اینجا را . با خود می اندیشی که از دیار ظالمان
دور شدم . اینجا جای دیگریست . کوهها را ببین . از بالا که نگاه می کنی خیلی جاها
سبز است . از ته دل فریاد برمی آوری که بالاخره نجات یافتم . اینجا همان جاست .
طبیعت به اینجا روی خوش نشان داده است . اما
کمی پایین می آیی ، می آیی در دل روستاها ، خانه هایی که دیوارهایشان شاید از
خجالت صاحبانشان خم شده اند و سر خود را پایین انداخته اند . بعضی وقت ها چنان ظلم
بر روی دوش این خانه ها سنگینی می کند که دیگر توان تحمل را ندارند ، می شکنند و
فرو می ریزند و صاحبانشان نیز . شاید خانه ها به این می اندیشند که چطور می توانند
صاحبان خود را از این فلاکت نجات دهند . خودشان را نابود می کنند تا صاحبانشان را
نجات دهند و آنها را از این دیار ظلم و نابرابری نجات دهند . پس آن سبزی ها چه شد
؟! من فکر می کردم که طبیعت با اینجا سر سازش داشته است . به دنبال سبزی ها که می گردی
تازه می فهمی آن ها مزارعی بوده که خارجیانی که با نام نیروهای سازمان ملل در
اینجا ساکن شده اند ، مزارع خشخاش می خوانندشان . تازه می فهمی که اینجا گویا تاریکی
عمق بیشتری یافته است . می روی . با سرعت بسیار می روی . نمی فهمی به کجا و کدامین
سو . فقط می روی شاید جایی را پیدا کنی که از ظلم خبری نباشد . ناگهان صدایی را می
شنوی که فریاد می زند اینجا «سرزمین موعود» است ! خوشحال می شوی . سرزمین موعود !
تمام شد . ظلم تمام شد . بالاخره به سرزمین موعود رسیدم . دور و برت را که نگاه می
کنی تازه می فهمی که گویا اینجا سرزمین موعود ظالمان است ! اینجا ظلم به اوج می
رسد . زمان و مکان ، زمان و مکان اجتماع نقیضین است ! در «اوج پستی» ایستاده ای !
آن طرف کودکی 6 ماهه را می بینی که چشم هایش باز نمی شود . خواب است حتماً ! جلوتر
که می روی می فهمی که تو خواب بوده ای . او پریده است . خود را نجات داده است .
عقب عقب حرکت می کنی تا از او دور شوی . به یک شی آهنی برخورد می کنی ، صدای فریاد
پسربچه ای را می شنوی که در آغوش پدرش دارد آرام می گیرد . صدا قطع شد . مثل این
که دیگر ناراحت نیست . بیشتر که دقت می کنی می فهمی که نه ، مثل این که او نیز
پریده است ! فرار می کنی . صدای فریاد ، ناله ، آه ، شیون ، زاری ، همه و همه با
هم چنان ترکیب شده اند که گویا در وسط تمام عالم ایستاده ای همه با تمام وجود بی
عدالتی و ظلم را در گوش تو یک نفر فریاد می زنند . ناگهان همه صداها از بین می رود
. به آرامی گوشهایت را رها می کنی . کسی در نزدیکی گوشت با صدایی آرام و ملایم به
طوری که گویا تمام دردهای گوشت را التیام دهد می گوید : منتظر باش ... همین
را که می شنوی خستگی را فراموش می کنی ، به دور برت که نگاه می کنی انگار که همه
چیز عوض شده باشد ، انگار که نور همه جا را گرفته ، دیگر تاریکی را نمی بینی ،
شاید گوشه ای تاریکی دست و پا می زند تا زنده بماند اما نور را می بینی که با سرعت
و قدرت همه را کنار می زند . حالا فقط نور است ... نور ... دیگر خسته نیستی . دیگر
زندگی خسته کننده نیست . انتظار زنده بودن را باارزش می کند ، انتظار ...




