تبليغاتX
رصدخانه - زبانه های آتش - قسمت اول

به نام خدا

 سلام

قصد دارم که در وبلاگ استارت یک داستان را بزنم . این داستان که اسمش را " زبانه های آتش " گذاشتم یک داستان بلند هست . که به صورت قسمت قسمت در وبلاگ منتشر می کنم . امروز نیز قسمت اول داستان را منتشر کردم . خوشحال میشوم که نظر شما را نیز در مورد این داستان جویا بشم .

فعلاً یا علی ...

 

زبانه های آتش

(( قسمت اول ))

 صدای برخورد قطره های باران با پنجره های پوسیده کلبه فضای کلبه را دلهره آور کرده بود . پسرک در گوشه ای از کلبه چمباده زده بود و به زبانه های آتشی که خودش روشن کرده بود ، می نگریست . دو ساعتی می شد که در کلبه تنها نشسته بود .

شنیده بود که در جهنم زبانه های آتش گناهکاران را در بر خواهد گرفت . بالاخره باران بند آمد . پسرک از جای خود برخاست ، درب کلبه را باز کرد و و از میان گل و لای راهی بر ای خروج پیدا کرد .

کلبه تنها جایی بود که پسرک د آن احساس آرامش می کرد. هر از چندگاهی مسیر پر پیچ و خم جنگل را طی می کرد تا به کلبه برسد و ساعت ها تنها در آن جا می نشست .

کمی که از کلبه دور شد یادش آمئ ک آتشی را که روشن کرده است خاموش نکرده . دوباره مسیر ناهمواری را که طی کرده بود بازگشت و خودش را به کلبه رساند . با مقداری آب که از سقف به درون سطل چکیده بود ، آتاش را خاموش کرد . به این می اندیشید که آیا آتش جهنم هم با آب خاموش می شود ؟

از کلبه خارج شد بعد از دقائقی پیاده روی به جاده روستا رسید . کمی جلوتر سید مرتضی با همان بقچه همیشگی و عصای پوسیده خود سلانه سلانه راه می رفت .

- سید مرتضی ... سید مرتضی ...

سید نگاهی به پشت سر خود انداخت .

- علی ! منو ترسوندی پسر ... تو این بارون اینجا چی کار می کردی ؟ حتماً دوباره تو اون مخروبه بودی ؟! آخه من نمی دونم تو از جون اون مخروبه چی می خوای ؟

سید تنها کسی بود که از راز علی آگاهی داشت .

- سید اتفاقاً می خواستم بیام پیش شما . می خواستم ازتون یه سوال بپرسم ...

- تو هم که هر وقت من رو می بینی انقدر سوال پیچم می کنی که دین و ایمون یادم میره . خوب بگو ببینم چی شده ؟

- می خواستم بدونمکه میشه آتیش جهنم رو با آب خاموش کرد ؟

- علی جان آتیش جهنم که مثل آتیش ماها نیست که با آب خاموش بشه . آتیش جهنم هیچ وقت خاموش نمیشه . حالا واسه چی این سوال رو پرسیدی ؟ ببینم مگه تو الان نباید سر کلاس باشی . دوباره آقا معلم رات نمیده سر کلاس ها !! بدو پسر

- باشه سید ... خداحافظ

علی با سرعت شروع به دویدن کرد . مدرسه در ورودی روستا واقع شده بود . اگر مدرسه را به حال خودش رها می کردند چند سال پیش خراب شده بود ولی اهالی روستا هرازچندگاهی پولی جمع می کردند و اوستا حبیب رو مامور سرپا نگه داشتن مدرسه می کردند .

علی به درب مدرسه رسید . مثل همیشه چند دقیقه ای از شروع کلاس گذشته بود .

در کلاس را زد . وارد کلاس شد . آقای بهرامی معلم کلاس های پایه سوم و چهارم و پنجم مدرسه مشغول درس دادن بود . بچه های کلاس سوم در ردیف سمت راست  ، کلاس چهارم در ردیف وسط و دانش آموزان کلاس پنجم در ردیف سمت چپ نشسته بودند . آقای بهرامی نگاهی عاقل اندر سفیه به عل انداخت و او را از کلاس زبیرون کرد .

علی پشت در کلاس منتظر شد تا زنگ اول بخورد . در این دقایق چنان غرق فکر شده بود که اصلاً متوجه گذشت زمان نبود تا این که صدای زنگ او را از فکر بیرون آورد . به های کلاس تک تک و گروهی بیرون می آمدند و هر کدام چیزی به علی می گفتند و خنده کنان به حیاط می رفتند . اما در این میان زهرا بچه ها را از علی دور می کرد و گاهی با آن ها با تندی برخورد می کرد .

علی نمی فهمید که چرا زهرا همیشه از او حمایت می کند . فقط می دانست که جز زهرا و محمد کسی با او برخورد خوبی ندارد . به همین علت علی هم در مدرسه فقط با محمد صحبت می کرد و کمتر پیش می آمد که در بین بچه ها باشد . . .

 

 

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 15:58 | لینک  | 
شهید من
سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد :
حاج همت
وبلاگي درباره حاج همت
پیوند ها
سايت خبري رجانيوز
-------------------------------------
سايت خبري تابناك
-------------------------------------
وبلاگ رياست جمهوري
-------------------------------------
خبرنگار مسلمان
-------------------------------------
بی خوابی های یک برنامه نویس
-------------------------------------
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
-------------------------------------
وبلاگ پاسداران
-------------------------------------
پايگاه رسمي رضا اميرخاني
-------------------------------------
ایلیا
-------------------------------------
واژگون
-------------------------------------
تاملات
-------------------------------------
خبرگزاری فارس
-------------------------------------
گام آخر
-------------------------------------
آخرین نوشته های رصدخانه
کودتای فرهنگی ؟!!(2)
-------------------------------------
کودتای فرهنگی ؟!!
-------------------------------------
باید بر می خاست ...
-------------------------------------
خسته شده ام
-------------------------------------
به کدامی سو رهین خواهند شد ؟
-------------------------------------
تروريسم از دروغ تا واقعيت
-------------------------------------
هشدار به وزارت علوم و دستگاه قضایی راجع به ماجرای دانشگاه زنجان
-------------------------------------
شاید نامه ای سرگشاده !
-------------------------------------
شیرین ولی به کام اسراییل و بهاییان!
-------------------------------------
سراشیبی سقوط
-------------------------------------
آرشیو ماهانه
شهریور 1387
-------------------------------------
مرداد 1387
-------------------------------------
تیر 1387
-------------------------------------
خرداد 1387
-------------------------------------
اردیبهشت 1387
-------------------------------------
فروردین 1387
-------------------------------------
آرشیو موضوعی
دانشگاه
-------------------------------------
دانشگاه اسلامی
-------------------------------------
رسانه
-------------------------------------
سیاست داخلی
-------------------------------------
سیاست خارجی
-------------------------------------
فلسفه
-------------------------------------
دلنوشته
-------------------------------------
" زبانه های آتش "
-------------------------------------
3 تیر ، انقلابی برای انقلاب
-------------------------------------
لوگوی رصد خانه

كد لينك به رصدخانه :

برگی از زندگی
درد ، حرف من نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش آن را دوباره پیدا کنم
ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

« آن جا که ناگهان یک روز
نام کوچکم
از دستم افتاد ! »
لینکدونی
نویسندگان رصدخانه
حسین سلیمانی
-------------------------------------
ف.س
-------------------------------------
شمارنده و خبرخوان








تبلیغات و دوستان

Graphic & Design