جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
دانشگاه اسلامی !
ساعت حدود 11 شب بود و من داشتم در یکی از خیابان های نزدیک خوابگاه قدم می زدم . صدای قرائت دعای کمیل از چند صد متری به گوش می رسید . گویا به مناسبت ایام فاطمیه مراسم عزاداری در دانشگاه برقرار بود . صدی مداح مراسم عجب سوز عجیبی داش
ت . « یا سیدتنا و مولاتنا ...». گوشه ای نشستم و چند لحظه ای به فکر فرو رفتم . انواع فکرها داشت از ذهنم عبور می کرد . ناگهان صدای عبور اتوبوسی از کنارم رشته افکارم را از هم گسست . کمی جلوتر اتوبوس مقابل درب خوابگاه متوقف شد و عده ای دختر و پسر از اتوبوس پیاده شدند . نمی دانستم موضوع چیست فقط با تعجب نگاه می کردم . به اتوبوس که دقت کردم پلاکارتی را روی آن دیدم که با ماژیک نوشته بود کانون ایرانشناسی ! اندکی آن طرف تر دختران و پسرانی که از اتوبوس پیاده شده بودند دور هم حلقه زدند و هر از چند گاهی کسی چیزی می گفت و بقیه می خندیدند . ناخودآگاه من هم خنده ام گرفت اما نه به موضوعی که آن ها در رابطه با آن صحبت می کردند بلکه به این قضیه که اینجا جمیع دختران و پسران مسلمان ! دور هم گرد آمده اند و مشغول خوش گذرانی هستند و کمی آن طرفتر عده ای برای شهادت بزرگ بانوی اسلام مراسم عزاداری برپا کرده اند . اعصابم حسابی به هم ریخت . ترکیب صدای مداح مراسم با خنده های آن جمع دانشجو بدجوری اذیتم می کرد . طاقت نیاوردم . بلند شدم به سمت خوابگاه رفتم . به هر حال شاید آن جا صدای مداح نمی آمد ولی حداقل صدای خنده دختر و پسر هم شنیده نمی شد !
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:23 | لینک
|
