بسم الله
جمعه ای دیگر گذشت ! نمی دانم چرا غروب های جمعه انقدر دلگیر است ؟ ساعت ها می نشینم و نگاه ساعت می کنم شاید که عقربه ها تکانی بخورند و تن نحیف و خسته خود را اندکی حرکت دهند . اما چه فایده ؟! انگار عقربه ها هم دلشان گرفته است . خسته شده اند از این که سال هاست می چرخند و جمعه ها را می بینند که می گذرد اما همچنان خبری از عدالت نیست . خسته شده اند از این که می بینند این جعبه جادویی رو به رویشان روزی نیست که خبر کشتار مظلومانه فلسطینیان را به آن ها ندهد ولی کسی نیست که از این خونخواران بپرسد که « بای ذنب قتلت » ؟ چرا مظلومان عالم را اینچنین رنج و عذاب می دهید ؟
عقربه ها خسته اند از این که هر سال می بینند که در جلویشان مراسم عزاداری برای جد تو برگزار می شود ولی هنوز تو به خونخواهی جدت برنخواسته ای .
عقربه ها شکسته شدند آن روز که تصویر انفجار حرم پدر و جد بزرگوارت را دیدند . عقربه ها ... عقربه ها ... عقربه ها ... چه بسیارند عقربه های که در سرتاسر عالم شبانه روز می چرخند تا شاید به لحظه ظهور تو برسند . شاید تنها دلیل چرخششان همین باشد وگرنه عقربه ها خیلی وقت است که خسته شده اند و دیگر توان چرخیدن ندارند .
بیا تا عقربه ها جانی دوباره بگیرند ... یا مهدی !
