این چند وقت به لطف دوری از خانه و اتوبوس و سینماهای اصفهان، فیلم های ایرانی و سینمای ایران را بیش از گذشته دنبال می کنم. راستش سابق بر این علاقه چندانی به فیلم های ایرانی و سینمای ایران نداشتم. بیشتر ابتذال سینما به چشمم می آمد و فیلم های مبتذل و بی محتوایی که در این عرصه تولید می شد. اما اتفاقات اخیر سینمای ایران سبب شده است تا این حوزه را با دقت بیشتری نسبت به گذشته دنبال کنم هر چند که همچنان معتقد به بالا بودن ابتذال در سینما هستم.
اما از این ها که بگذریم باید بگویم که هدف من از نوشتن این مطلب بررسی استراتژی سینمایی کشور نیست! چرا که فی الواقع بعید می دانم چنین چیزی در وزارت فرهنگ ما وجود داشته باشد! بلکه می خواهم دنبال پاسخ یک سوال اساسی بگردم و آن اینکه چرا سینمای ایران کمتر روی درام عاشقانه به خود دیده است؟ تاریخچه ایران سابقه شکست های عشقی و یا رسیدن به مراتب بالاتر عشق را به واسطه عشق زمینی داشته است. این که چرا این سبک از روایت داستان ها در سینمای ایران کمتر دیده می شود و یا شاید اصلاً دیده نمی شود برای من بسیار جای سوال است.
همه می دانیم که بیش از90% محصولات سینمای ایران را عاشقانه های آرام و ناآرام تشکیل می دهند. آثاری مانند کنعان و محیا نمونه های اخیر این ژانر سینمایی در ایران هستند و در آثار قدیم سینمای ایران هم که به وفور می توان نمونه عاشقانه یافت. اکثریت قریب به اتفاق این آثار پایانی خوش و وصل های عاشقانه داشته اند. بگذارید گریزی به سینمایی که همه ما تقریباً مسخره اش می کنیم، بزنیم. همین بالیوود خودمان را عرض می کنم! سینمای هند معروف است به سینمای عاشقانه های معلوم الحال! اما این روزها می بینیم که حتی هندی ها هم در رویه ثابت خود تجدید نظر کرده اند! چرا در همین سینمای هند آثاری همچون دوداس که حقیقتاً عاشقانه ای زیبا با پایانی غمناک است، تولید می شود؟ یا در هالیوود نمونه های درام های غمناک بسیار است. اما در ایران خبری از این سبک از فیلم ها نیست.
کمی
واضح تر سخن بگوییم! همین محیا! فیلمی که اگر اشتباه نکنم شهاب حسینی به خاطر همین
فیلم بود
که جایزه بهترین نقش اول مرد را از جشنواره فیلم فجر ریافت کرد و البته
انصافاً حقش بود. فیلم آغازی بسیار زیبا دارد و ادامه ای زیباتر. تا اوسط داستان
مخاطب فکر می کند که واقعاً با یک شیرین و فرهاد امروزی طرف است. دخت مرده شور
عاشق دلخسته اش را وادار به کاری می کند که عاشق حتی فکرش را نمی کرد روزی دست به
آن کار بزند. اما او این کار را می کند. و حالا زمان محک خوردن فیلم است. آیا با
یک اثر حرفه ای طرف هستیم؟ آیا با یک آبکی عاشقانه طرف هستیم یا با یک درام
جاودانه؟ متاسفان باید بگویم گزینه اول صحیح است! نمی خواهم کلاً happy ending را زیر سوال ببرم چرا که به محض انجام آن عمل
میلیونر زاغه نشین انگشت اتهام خودش را سمت من خواهد گرفت که تو نمی توانی پایان
خوش را محکوم کنی! اما حرف اینجاست که متاسفانه کارگردان پارسی زبان توان پرداخت
فیلم به خوبی زاغه نشین را ندارد. به طوری که تا اواخر فیلم شما با یک درام
عاشقانه طرف هستید اما ناگهان در اواخر فیلم متوجه می شوید که داد بیداد! گول
خورده اید! شما متهم به تماشای یک عاشقانه آبکی بوده اید!
حالا چرا من این نوشته را نوشتم؟! دلیلش این بود که نظر من این است که کارگردانان ایرانی باید تکلیف خود را با عاشقانه ساختن مشخص کنند. بفهمند که می خواهند درام بسازند با پایان غمناک و یا می خواهند پایان خوش بسازند. قطعاً تشخیص این امر در روند فیلم بسیار تاثیر خواهد داشت. این که شما بدانی از فیلم چه می خواهی؟ می خواهی بیننده ات را عذاب دهی و یا می خواهی مخاطبت را خوشحال و شادان از درب سالن سینما به بیرون راهنمایی کنی. برای من فرقی نمی کند که فیلمنامه نویسان و کارگردانان ایرانی کدام گزینه را انتخاب می کنند. مهم این است که انتخاب کنند. انتخاب کنند تا مخاطب هم بتواند انتخاب کند.





