تبليغاتX
رصدخانه

قبلنوشت:

خیلی وقت بود تصمیم داشتم این پست را بنویسم. برای سالگرد جنگ 22 روزه تصمیم داشتم منتشر کنم که متاسفانه نشد. پست اخیر محمدصالح بهانه شد تا من هم جرات کنم این پست را حالا منتشر کنم!

 آبان ماه 1387

* تقریباً یک ماهی می شد که جدی وبلاگ را به روز نکرده بودم. دلیلش هم البته درگیری برای انتشار "فردای روشن" بود که کلی بدبختی و مکافات داشت. فکرش را بکن حتی با دودینگ هم برای نوشتن تماس گرفته بودم! بفهمید که چه کار سختی بود آن فردای روشن.

* اوضاع غزه به هم ریخته بود و مانده بودم که چه کنیم در این وان افسای بی رسانه ای. به یاد وبلاگ افتادم و اینکه برای این ماجرا اینترنت رسانه بسیار قوی و کاربردی است و البته وبلاگ در این میان می تواند تلنگر خوبی باشد. وبلاگستان بدجوری خواب بود. دعوا بر سر حمایت و یا حمله به احمدی نژاد و دولت نهم بدجوری داغ بود و کسی به فکر مسائل بین المللی جهان اسلام نبود. متنی را نوشتم با عنوان "تا کی می خواهیم در خواب غفلت خود بمانیم؟" اما خب برای انتشارش دو دل بودم. دلایلش هم بماند اما بالاخره منتشرش کردم و از هفت وبلاگ نویسی که هم با هم دوست بودیم و هم احساس می کردم می توانند بقیه را با خود همراه کنند دعوت کردم که بنویسند.

آذرماه 1387

* از آن هفت نفر چند نفر چند روز بعد نوشتند و حرکت کم کم داشت شکل می گرفت. 2 آذر مطلبی را منتشر کردم که کاملاً درون گروهی و اختصاصی بود! تیتر مطلب "اندر احوالات دوم آذرماه 1387 هجری خورشیدی!" بود و هیچ ربطی هم به غزه نداشت. اما نمی دانم چطور شد که رجا نیوز به اشتباه این پست را به جای پست غزه من لینک کرد و من مجبور شدم مجدداً پست غفلت را جایگزین این پست کنم! مانده بودم که این دوم آذرماه را چطور وارد متن کنم که خیلی تو ذوف نزند و تهش این شد:

« اما امروز دوم آذر ماه است و من نمی دانم چرا ناگهان به یاد غزه افتادم. غزه در آتش و خون است و کسی را گوشی برای شنیدن نیست!»

* چند روز بعد یکی از خبرنگاران فارس که البته اسمش یادم نیست این ماجرا را خودش به دست گرفت. البته من اعتراضی نداشتم و خوشحال هم بودم که او کار را به دست گرفته است. بالاخره او خبرنگار فارس بود و قطعاً دسترسی بیشتری به امکانات و وبلاگنویسان داشت. جالبتر ماجرا این وبلاگ نیوز بود! در آن زمان هی به سر و کله خود می زد که جنبش وبلاگی غزه را وبلاگ نیوز راه انداخته! و البته باز هم من اعتراضی نداشتم! اما یادم می آید که سید سجاد می گفت سر همین ماجرابا وبلاگ نیوزی ها دعوا گرفته  که جنبش وبلاگی را رصدخانه راه انداخته و نه وبلاگ نیوز! به هر حال آن روزها اصلاً این ماجرا مهم نبود. مهم این بود که وبلاگستان تکانی بخورد که خورده بود خدا رو شکر!

* در همین گیر و دار بود که ایده بمب گوگلی به ذهنم رسید. ماجرای بمبمب گوگلی غزه. نماد تلاش جمعی بلاگرهای ایرانیب گوگلی خلیج فارس و اعتراضات گوگل و ... به خاطرم بود. خلاصه تصمیمم را گرفتم اما مشکل پیدا کردن یک حامی اولیه برای ماجرا بود. نمی خواستم ماجرا را باند و باند بازی کنم. تقریباً تمام جوانب را در نظر گرفتم. اینکه معلوم نباشد کار دست کیست و خیلی چیزهای دیگر. برای همین برای شروع کار نه سراغ مجمع وبلاگ نویسان مسلمان رفتم و نه سراغ دفتر توسعه و ... در نهایت تصمیم گرفتم ماجرا را با پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی مطرح کنم. صحبت های اولیه را انجام دادم و گفتم که مهم است که نام هیچ کس پشت این ماجرا نباشد. جون قطعاً به نام خوردن بمب باعث می شد همه از این ماجرا حمایت نکنند. خوشبختانه مدیر پایگاه هم موافقت کرد و نشستم و بیانیه ای تنظیم کردم و بعد هم دادم به یکی از بچه های دانشگاه به انگلیسی ترجمه اش کرد. در ابتدا بمب را اچ تی ام ال بسته بودم. یک صفحه که فقط بیانیه رویش بود و چند عکس و همین! کار شروع شد و همین طور پیش رفت. هسته اول و آخر بمب گوگلی من بودم و محمدعلی و البته نظریات گرافیکی امیرمهدی! بعد از شروع کار سراغ بچه های مجمع رفتم. سه گوش هایشان به درد می خورد و خوشبختانه آنها هم کنار آمدند و کار همین طور جلو رفت و رفت و رفت. طرح جدید بمب را زدم و همچنان سایت لینک میشد. بازدید روزانه از 0 به روزانه ده هزار بازدید رسید. از حق نگذریم همه کمک کردند! واقعاً کار همه بود. نماد یک کار جمعی موفق در بلاگستان فارسی. اینجا را بخوانید.

* تا اینجا خوب پیش می رفت اما در همین اوضاع حملات هکرها شروع شد و ... واقعاً بخش سخت کار اینجا بود. در جریان بالا آمدن بمب گوگلی غزه تقریباً 4 بار سرور عوض می کردیم و هر بار هکرها مجدداً حمله می کردند. با هر بدبختی بود سایت را بالا نگه می داشتیم. سرچ فارسی اول بودیم و سرچ انگلیسی 15 که ناگهان از صفحه سرچ انگلیسی حذف شدیم. البته گوگل قبلاً اعلام کرده بود که الگوریتم جدیدش با بمب های گوگلی برخورد می کند و بنا بر این جای اعتراضی نبود. همین که همچنان سرچ فارسی و یا عربی غزه اولین گزینه اش بمب گوگلی بود هم موفقیت بزرگی بود. بازدید در آخرین روزها به 90 هزار بازدید در روز رسیده بود.

* در حین کار بمب گوگلی به سراغ دانشگاه رفتم! هر چند هیچ وقت در تشکل ها مسئولیتی نداشته ام و ندارم همچنان! اما آن روزها با بسیج همکاری می کردم و این شد تصمیم گرفتیم که مسئولین بسیج دانشجویی دانشگاه های استان اصفهان را دور هم جمع کنیم. شب جلسه را در اتاق جلسات بسیج برگزار کردیم. دانشگاه اصفهان، دانشگاه صنعتی، مالک اشتر و پیام نور و ... همه بودند. طلاب هم البته نماینده فرستاده بودند برای جلسه. البته نمایندگان جامعه اسلامی و ... هم بودند. شروع به صحبت کردیم و بعد از کلی دعوا (مثل همیشه آغاز کننده دعوا و فحش دهنده به بقیه در جلسه من بودم!) مجموعه ای از برنامه ها بسته شد. یکی از برنامه ها اعزام تعدادی از بچه ها به تهران برای تجمع جلوی سفارت ها و این طور کارها بود.

*  البته زمان خوبی برای اعزام نبود . ایام امتحانات و ... به هر حال ما تمام تلاشمان را کردیم و در مجموع 5 اتوبوس از بچه ها اصفهان را جمع کردیم و حرکت به سمت تهران! بنا بود هماهنگی های حضورمان در دانشگاه تهران با بچه ها جامعه اسلامی باشد. هر چند مشکلات زیادی بود اما به هر حال صبحانه را در مسجد دانشگاه تهران به بچه ها دادیم و همانجا جلسه سران(!!) برگزار شد برای هماهنگی های اولیه. برنامه این بود که ابتدا در برنامه گردان های لبیک بسیج شرکت کنیم و بعد از آن برویم جلوی سفارت اردن و بعد هم سفارت مصر. در همین میان علاوه بر تماس های مکرر راجع به بالا و پایین بودن بمب گوگلی و ... یکی از بچه ها تماس گرفت و گفت که برنامه جلوی سفارت اردن احتمالاً به تشنج کشیده می شود. فکر می کنم در همین میان با محمدصالح هم تماس گرفتم که جویای اصل ماجرا شوم که البته فکر می کنم تایید کرد که همین طور است. این شد که تصمیم گرفتیم اردن را کنسل کنیم و برویم جلوی سفارت انگلیس. البتته در این میان کلی دعوا و درگیری که چرا برنامه عوض شده و اینها! اما به هر حال حرف آخر را زدیم و رفتیم جلوی سفارت انگلیس.

* عوض شدن برنامه البته بچه های جامعه را ناراحت کرد و تعدادی از ما جدا شدند و رفتند جلوی سفارت اردن. (البته سر یکیشان هم فکر می کنم همانجا شکست!) این منم!

* برنامه سفارت انگلیس برنامه خوبی بود. هر چند یگان ویژه بدجوری جلوی سفارت را گرفته بود اما خب خدا رو شکر هیچ مشکلی پیش نیامد. چند بار بچه ها حمله کردند به سمت سفارت که البته جمع و جورشان کردیم! یادم می آید کلی مذاکره کردم با سرتیم یگان که ما خودمان بچه ها را جمع می کنیم و شما کاری نداشته باشید و از این حرفا!

* شب جلوی سفارت مصر رفتیم و آنجا هم کمی شلوغ کردیم. خاطرم هست که شب فقط فکر هماهنگ کردن برگشت به اصفهان بودم. خلاصه بعد از خوش و بشی با دکتر سراج، بچه ها را جمع کردیم و برگشتیم اصفهان.

* دقیقاً سه شبانه روز بود که نخوابیده بودم. در مسیر بازگشت از تهران به اصفهان فقط این را می دانم که خدا برگرداندمان! سه نفر بودیم در یک پژو که هر کداممان بیشتر از دیگری خوابش می آمد! ماشین هی از مسیر خارج می شد و ما بیدار می شدیم و دوباره برمی گشتیم به جاده! به هر حال خدا خودش حواسش بود!

* خیلی تلاش کردم که هم سری به بچه های فرودگاه بزنیم و هم با تعدادی از بچه های فعال اینترنتی جلسه ای هماهنگ کنم که البته نشد!

* بمب گوگلی هم همچنان مورد حمله بود و ما همچنان درگیر!

* بالاخره ماجرای غزه تمام شد و آخرین مطلبی که در بمب گوگلی منتشر کردیم پیام حضرت آقا برای اسماعیل هنیه بود.

 

پینوشت:

بنا بود دیگر اینجا ننویسم. اما خب فعلاً خانه به دوشیم! این شد که برگشتیم اینجا تا بعد!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 17:56 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

به حساب تنبلی می گذاریش یا به حساب ترس از نوشتن یا به حساب توبه از نوشته های قبل اینجا یا به حساب نداشتن حرف نو یا به حساب حرکت به سمت دانشگاه و درس خواندن یا به حساب عاشق شدن یا به حساب ناامید شدن یا به حساب هر چیز دیگر که می خواهی بگذاری ... اشتباه می کنی! اول تا آخر نوشته را بخوان بعد قضاوت کن!

گفتم دیگر اینجا نخواهم نوشت خب حقیقتی است! دیگر اینجا نمی نویسم اما این دلیل نمی شود که جای دیگر هم ننویسم! از چند ماه قبل فکری شده بودم که وبلاگم را روی هاست شخصی بنویسم. این نه دلیلش بیزاری از بلاگفاست و نه همکاری با طرح هجرت از بلاگفا! هوس است دیگر. انسان هم که خبرش به گوشتان رسیده! موجودی است بس هوس باز و اهل تغییر و تنوع. با فرشاد هم صحبت کرده ام او هم خوشحال از شنیدن این خبر بود اما تا گفتم هاست و دامین، گفت البته خودت می دانی! مثل اینکه خبر داشت باید بابتش پول بدهیم! (این را به شوخی گفتم ها) اما خب به هر حال موقعیتش پیش نمی آمد و این اسباب کشی ما عقب می افتاد. اما دیگر تصمیم قطعی است. الان که اینها را می نویسم فکر نکنی وبلاگ شخصی ام آماده است و می خواهم لینک آنرا به تو بدهم ها! نه! اما اینها را اینجا می نویسم که شاید زودتر تکانی به خودم بدهم این چایی را که بناست دم کنم تا با هم بخوریم از مغازه سوپری محل بخرم!

ان شالله از 6 مهرماه در http://fekr.1fenjan.ir خواهم نوشت. این شش مهر هم علتش را نمیدانم. همین طور به ذهنم رسید! خلاصه دنبال علت نباشید که چیزی دستان پرمهرتان را نخواهد گرفت

اینجا را هم حفظ خواهم کرد. آرشیوش را دوست می دارم. سعیم را می کنم که آرشیو اینجا را منتقل کنم به آنجا! اما خب حفظ رصدخانه هم اهمیتش زیاد است!  احتمالاً اولین پست آنجا مروری خواهد بود بر کارهایی که اینجا کردیم و قطعاً کمی هم طولانی خواهد بود. اما ارزشش را دارد. حرف های نگفته زیادی از زمان زندگی در رصدخانه روی دلمان مانده است که قصد افشایش را داریم!

خلاصه امر اینکه محفوظ باشید و منتظر! هم برای فرج آقا هم برای وبلاگ نونوای من که بناست از شش مهر بیاید! راستی شش مهر چندشنبه می شود؟!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 3:56 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
بعد از دیدم "به همین سادگی" فهمیدم که تماشای این فیلم به این سادگی ها هم نیست!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 22:32 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
آخی! تویتر بیچاره!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 13:38 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

خب سلام!

اولاً باید بابت این که زود تبریک می گم من رو ببخشید. از اونجایی که احتمال روزای بعد از انتخابات سرم شلوغ باشه و نتونم پست بزنم گفتم موقعیت مناسبیه که پیروزی احمدی نژاد رو در انتخابات ریاست جمهوری به همه ایرانی ها تبریک بگم. ان شالله همه دست به دست هم بدیم و کشور رو در طی 4 سال آینده به خوبی بسازیم.

دوماً امروز یعنی پنجشنبه که میشه دیروز خب! تهران بودم. یه سفر 12 ساعته! ای بابا! چرا فکر بد می کنید؟ نرفته بودم یاد بگیرم چطوری در انتخابات تقلب کنیم! :) ستاد هم نرفتم. هیچ کدوم از احمدی نژادی ها رو هم رویت نکردم! رفته بودم برای شرکت در کنفرانس امنیت مرکز تحقیقات مخابرات ایران. مقاله گروهی ما با امیر مهدی و قبله عالم و دو تا دیگه از بچه ها در اونجا پذیرفته شده بود و رفته بودیم برای ارائه. برای بار اول هم برای من و البته هم برای آپا تجربه خوبی بود. به نظرم برخی مقالات واقعاً در سطح یه کنفرانس نبودن. به هر حال مقاله هم به خوبی ارائه شد و از معدود مقالاتی بود که خیلی مورد توجه قرار گرفت. بعد از ارائه چند دیقه ای با هادی و بقیه بچه ها مشغول پاسخگویی به ابهامات مخاطب ها بودیم. بخور بخور هم که خیلی خوب و در سطح بالایی به راه بود! :))

سوماً شرمنده که وبلاگ رو به روز نمی کنم. به هر حال اینجا خاک می خوره و گاهی اوقات ما یه گرد گیری می کنیم.

همین.

تا بعد یا علی ...

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 2:59 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

این آهنگ رو من خیلی وقت پیشها شنیدم. آهنگ معروف فیلم سفرهای استانبازگشت دولت به مردمی دکتر هست. حس خیلی عجیبی رو به آدم منتقل می کنه. یه جور حس بازگشت به ایام 3 تیر و 27 خرداد. روزهایی که فکر نمی کنم هیچ وقت تکرار بشن. روزها و شب هایی که همه یه هدف داشتن. کاغذهای سیاه و سفید کپی، دستنوشته های تبلیغاتی، پوسترهای تک رنگ و از همه مهمتر یه تعداد بر و بچه های بسیجی به معنای واقعی که تمام فکر و ذکرشون شده بود: "تا دولت کریمه، یک یا حسین دیگر" ... ای بابا! چی دارم میگم! خودتون دانلود کنید و گوش کنید. قطعاً اگه تو اون زمان توی فضای انتخابات بوده باشید می فهمید منظورم رو.


امروز باید یا حسین را بلندتر فعال زد

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:1 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

سلام سید! حالت چطور است؟ ز حال ما اگر خواهی بپرسی، خدا را شکر بد نیستیم! عمو ها و عمه ها و خاله ها هم خوبند! حتی بزغاله ها هم خوبند! اما سید حال جوانک شاعر اصلاً خوب نیست! سید باران برایت خواند از یلدای تاریکش! شاعر برایت گفت از بازار باریکش! محمد علی برایت آن همه مدح و ثنا گفت! مشارکت و مجاهدین تو را قدیسه عالم خواندند و منجی اصلاحات! این ها همه به کنار سید! ستادهای 88 را بگو! آن همه دانشجو که دلشان را به تو خوش کرده بودند و در تلاش برای پیروزی تو بودند. این همه سایت و وبلاگ و پویش و جنبش و کرنش! اما تو نماندی سید! تو همه را سر در گم کردی و رفتی. ترسیدی! ترسیدی که نامت خدشه دار شود. ترسیدی که رای نیاوری! و البته یادم نمی رود که گفته بودی حاضری جانت را برای این مردم بدهی اما حاضر نشدی حتی نامت را در این وسط قربانی کنی! رفتی تا خاتمی، خاتمی باقی بماند. حالا هشتاد و هشتی ها گیج و سردرگم شده اند. نام میرحسین را می آورند اما دیگر آن همه دانشجو دور و بر این ستادها نیستند! حالا باران دوباره باید برود و برای یلدای تاریکش گریه کند و از خدا طلب بخشش! حالا آن جوانک شاعر باید با کدخدای دهش بسازد و ولایت را هم نمی تواند دو در کند آن طور که تو کردی! حالا آن همه مردمی که برای باران و جوانک شاعر و مجری و خواننده های حامیت کف و سوت می زدند پراکنده شده اند. یکی به کروبی، یکی به موسوی، یکی منتظر ورود رضایی است و دیگری سودای حضور قالیباف را در سر می پروراند و عده ای در خفا برای حضور لاریجانی دعا می کنند! محمد علی را بگو! محمد علی دیگر مجنون گشته از عدم حضور تو! حالا او با کروبی می پلکد و هم حزبی هایش مثل همیشه به کروبی خیانت کردند و دور موسوی را گرفته اند! مجاهدین و مشارکت را چه می کنی سید؟! آن ها چنان خوار و زبون شده اند که موسوی به آن ها می گوید من با شما هستم اما شما نمی خواهد علنی از من حمایت کنید! حالا سعید و بهزاد و تاجزاده و رمضان زاده و کولایی و ... دست به دامان پیر خرابات و خسته دوران همان موسوی خودمان شده اند! سعید و بهزاد شب ها تا صبح با هم دعوا دارند! یکی می گوید تقصیر تو بود که گفتی از خاتمی حمایت کنیم و دیگری می گوید اگر شماها یک آدم بهتر پیدا می کردید ما سراغ سید نمی رفتیم!

سید کاسه و کوزه همه را شکستی و لگد هایت را رویشان گذاشتی و رفتی! اما من خوشحالم! خوشحالم که همواره در مورد تو درست فکر می کردم! می دانستم که تو هیچ وقت مرد جنگ و صحنه نبرد نبوده ای! تو هیچ وقت حاضر نیستی برای آرمان هایت ریسک کنی! یادت می آید بیانیه دفتر تحکیم را؟ جداً خوب گفته بودند که تو فقط حرف می زنی!

اما سید بر عکس این رفتار تو یک نفر از تصمیمش یک لحظه هم عقب نشینی نکرد و نخواهد کرد! می دانی چرا؟ چون آرمان هایش را با تمام وجودش می خواهد و همین باعث شده است که در این میان هر چیزی را بشنود و در میدان بماند. چون او فهمیده است که میدان، میدان نبرد حق وباطل است. البته باطل همیشه می ترسیده و حق همواره حرفش را بدون ترس زده است!  بگذریم سید! از دهات می گفتیم! راستی سید! چرا همه به تو می گویند سید؟!!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:5 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

می دانی اوضاع هیچ وقت آن طور که دوست داری پیش نمی رود. همیشه باید منتظر غیرممکن ترین اتفاق باشی. اتفاقی که هیچ وقت فکرش را نمی کنی، دقیقاً اتفاق می افتد! حالا خوب یا بد اما مهم این است که انتظارش را نداری. این روز های من شده است کانه همین که برایتان نوشتم. روزها می آیند و می روند و اتفاق های ناگهان پشت سر هم برایم پیش می آیند. و در این میان آنچه مسلم است این است که من همچنان باید منتظر ناگهان ترینِ ناگهان ها باشم!

پ.ن:

- خیلی دوست دارم این روزها بنویسم. از سیاست، از انتخابات، از دانشگاه، از روزانه هایم. اما خب جداً وقتش پیش نمی آید.

- چند نفر از دوستان لطف کردند و نظر خصوصی گذاشتند در مورد اشتباه املایی که در پست قبل بود. زمزمه را ضمضمه نوشته بود گویا! یا برعکس! به هر حال ممنون از تذکرتان. وقتی آدم با سرعت هر چه بیشتری یک پست بنویسد و برود پی کارش همین می شود دیگر!

- چندین تن از وبلاگ نویسان معروف و غیر معروفِ احمدی نژادی، اینجا را راه انداخته اند و کار می کنند. من هم البته کمکشان می کنم. اگر احمدی نژادی هستید حتماً اینجا را ببینید. جای خوبی است!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:39 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

هیچ وقت روزهای قبل از انتخابات ریاست جمهوری نهم را فراموش نخواهم کرد. روزهایی که احمدی نژاد تنهای تنها بود و بسیاری دم از قالیباف و لاریجانی و ... می زدند. و احمدی نژاد تنها تکیه اش بر مردمی بود که در دل هایشان ضمضمه دعوت را می شنیدند. و البته روز های بعد از انتخابات را هم فراموش نخواهم کرد. آن روزها که آنهایی که قالیباف و لاریجانی و ... قبله آمالشان بود، آمدند و گفتند حالا دیگر همه چیز تمام شده و ما با شماییم. و البته باز هم فراموش نخواهم کرد خنجرهای تیز و تیرهای خیانتی را که از گوشه و کنار روانه دولت کردند! همان هایی که ان روزها دم از با شما بودن می زدند!

حالا این روزها دوباره شرایط مانند همان روزهاست! دوباره عده ای دم از میرحسین و ... می زنند. دوباره همان هایی که آن روزها صدای قالیباف قالیبافشان گوش فلک را کر کرده بود، آمده اند و فریاد میرحسین میرحسین سر می دهند.  و البته آن روز را هم می بینم که دوباره میرحسینی ها آمده اند و دست هایشان را دراز کرده اند که ما با شماییم. دوباره آن روز را می بینم که مانند همیشه عدالت طلبان باید چشمشان را روی همه چیزی ببندند و دستشان را بگیرند و بگویند یا علی! اما حیف و صد حیف که صدای برخورد تیغ های خیانت و خنجرهای از پشت، در گوشم همچنان ضمضمه می کند. ولی چه می شود کرد؟ این سنت تاریخ است. می گویند تاریخ تکرار نمی شود. اما قطعاً همواره در تاریخ عبرت های فراوان است. فکر می کنم این عبرت نگرفتن از گذشته سبب تکرار تاریخ می شود. قبول دارید؟

 

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:51 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

آهای مرتیکه آشغال! آره با توام! تویی که نشستی توی اون صدا و سیما و کلیپ می سازی و فکر کردی خیلی باحالی! با توام! تو غلط می کنی که چهارتا عرق خور و بچه قرتی که صبح تا شبشون رو توی پارتی می گذرونن با شهیدای من هم سطح می کنی! به من چه که قراره تبلیغات کنی و مردم رو جذب کنی. هر دلیل کوفتی داشته باشی برای من اصلاً مهم نیست. انقلاب ما داره استحاله میشه. آخه انقلابی که چهارتا فوتبالیست مفت خور بشن قهرمان های ملی و ... . همش هم کار چهارتا بیشعور مثل تو که نشستن جایی که نباید نشسته باشن. نشستن جایی که نباید نشسته باشن. نشست جایی که نباید ... ای بابا! بگذریم!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 0:10 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

وقتی دل تنگ می شوی، دیگر به ماندن نمی اندیشی و رفتن تمام وجودت را در بر می گیرد. آن موقع است که اضطراب بازگشت رهایت نخواهد کرد. اما زمانی که می روی دل تنگ بازگشتن می شوی. و چه خوب است بازگشتی که دیگر در پسش دل تنگی رفتن نباشد و شوق ماندن تنها فکر من باشد. دل تنگ آن بازگشتم و البته شاید خیلی زود دل تنگ شده ام. کسی چه می داند!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:52 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

1-  خب البته دوست دارم کمی هم از خودم اینجا بنویسم! دلم تنگ شده است برای رفتار فرندفیدی! فرندفید یک خوبی اساسی که داشت این بود که آنجا بیشتر از خودم می نوشتم. اصلاً شاید همش از خودم می نوشتم. خب به هر حال شاید این کار یک ضررهایی داشت اما خب گاهی اوقات خیلی کمک می کرد. کمک می کرد که آدم خودش را خالی کند از این همه حرف روی دل مانده. به هر حال حالا که فرندفید نیست باد به فکر چاره بود! خودمان یک فرندفید بنویسیم اصلاً! یک فرندفید وطنی!! بگذریم.

2-  دقت که می کنم می بینم که از وقتی که وارد این دانشگاه کذایی شده ام اصولاً یک روز خوش از گلویم پایین نرفته! هر روز یک درگیری جدید! یک روز سیاسی و یک روز فرهنگی و روز دیگر علمی و البته بعضی روزها هم درگیریهای درسی که طبیعتاً جدای از درگیری های علمی هستند! اما خب این روزها همه با هم بر سرم ریخته اند. کارهای علمی و سیاسی و فرهنگی متعدد! مشکلهم یک جا دو جا نیست که!

3- این حرفها را که می نوشتم و می خواستم ادامه دهم ناگهان یاد آن مقاله بامدادی افتادم که راجع به دانشجو   و دانش جو نوشته بود. هر چند که بسیاری از بندهای آن مقاله درست و قابل تامل بود اما برخی از بندهای مقاله بیشتر به حرف هاب یک دانشجوی سرخورده و خط خورده می نمایاند. بامدادی را که فکر نمی کنم دانش جو باشد. آنچه که از وبلاگش بر می آید نشان از شاغل بودن و به پایان رساندن دوران دانشجویش دارد اما خب به هر حال آنچه که مهم است این است که قطعاً همه بندهای آن پست مورد تایید حضرت ما نیست! به هر حال هر کسی نظری دارد دیگر! نظر ما هم برای خودمان که لااقل محترم است!

4- انتخابات هم بدجوری بچه ها را تحت تاثیر قرار داده است. با هر کدام از دوستان که صحبت می کردم، سرشاخه یکی از ستادهای این کاندیداها را گرفته اند و سخت مشغول فعالیتند. به یکیشان گفتم بابا پدر جان دست ما هم بند کنید یک گوشه ای کناری! پوستر که می توانیم بچسبانیم به دیوار! گفت :"تو به درد ما نمی خوری! شنیده ام که تو را می خواهند تو را سرشاخه ستاد فلانی کنند در فلان جا!" ما هم دهانمان باز ماند و چندین عدد شاخ بر سرمان متورم شد که بابا جان ما روحمان هم خبر ندارد از این ماجراها! این روزها ما سرمان به لاک خودمان است. اما خب طرف اصرار داشت که منبعش موثق است و این حرفا! جداً خنده ام گرفته بود که این خبرها از کجا به گوش این دوستمان رسیده بود. کم کم توهم زده بودم که جدی جدی باید بروم و ستاد را تحویل بگیرم!!! :دی

5- سال نو هم دارد نزدیک می شود. این عید فرصت خوبیست برای مطالعه. خیلی وقت است که حسرت خوانندن چند عدد رمان باحال بر دلم مانده است. به علاوه این که باید در این ایام چندین قضیه علمی را هم پیش ببرم. این پروژه های علمی هم همین طوری ناخواسته می روند در پاچه ما! البته از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان خودم هم چندان بدم نمی آید! واقعاً کارهایی هستند که دوست داشتم همیشه وارد فاز مطالعاتیشان بشوم که خدا رو شکر خودش جور شد! به قول یکی از دوستان :"گاهی بساط عیش خودش جور می شود/ گاهی به صد مقدمه ناجور می شود" این بحث امنیت و کارهای هوش مصنوعی و این حرفا از آن کارهای مورد علاقه من است که اگر خدا قسمت کند باید عید رویشان کار کنم. البته درس ها هم که بدجور تل انبار شده اند! به این ها اضافه کنید مطالعه چندین کتاب تاریخی و سیاسی  که در حسرت خواندنشان هستم. خداییش دعا کنید برسم همه این کارها را در عید انجام دهم! خودتان می دانید که اصولاً این کارها را در عید انجام دادن همت عجیبی می خواهد! به خصوص وقتی دوستانی در دانشگاه برایت نقشه کشیده باشند و ... بگذریم!

6- داشتم فیلم های اردوی جنوب و عکس ها را همین طور گذری نگاه می کردم. حقیقتاً اردوی جنوب امسال از آن اردو جنوب های ماندگار شد. همه چیز خوب بود. هر چند برخی مشکلات وجود داشت اما خب واقعاً مشکلات عادی بودند و کلیت اردو برای همه بچه ها ماندگار شد. فکرش را بکنید در فتح المبین لپتاپ را به راه کرده بودم و پرینتر را کنارم گذاشته بودم و در آن بیابان داشتم مطلب می نوشتم و پرینت می کردم! این سربازهای بنده خدا هم مات و مبهوت ما را نگاه می کردند و بعضی هاشان هم البته می خندیدند! این اردو خاطره زیاد داشت! از نقشه های کودتا بگیر تا هایلوکس فرهنگی و نشریه روزانه اردو و سر و کله زدن با راوی های محترم و راضی کردن بچه ها برای حضور فلان راوی و عدم حضور آن یکی و دعواهای شبانه روزی با بر وبچه های مسئول و سوتی برخی مسئولین و غیره و غیره! و البته خیلی چیزهای دیگر که معمولاً ناگفته می ماند از این اردو و کسی اینجایش را برای کسی بازگو نمی کند! حداقل من یکی که نمی گویم!

7- این ابونتو هم این روزها خیلی به ما حال می دهد! البته شاید هم دلیل اصلی اش راه افتادن وایرلس ساختمان خوابگاه ما باشد! تا پیش از این فقط یکی از ساختمان ها وایرلس داشت و ما باید به قول یکی از بچه ها برای گرفتن وایرلس قلاب می انداختیم! اما خوب خوشبختانه وایرلس ما هم راه افتاد. قبل از هر چیز خدا پدر و مادر مسئولین امر را بیامرزد که بساط عیش ما را جور کردند! اما خب از ابونتو می گفتم. بعد از خودکشی های بسیار موفق شدم گرافیکم را نصب کنم و اینترنت هم که حل شد و این روزها کار ما شده است دانلود پکیج های مختلف برای بهبود وضع ابونتو. تقریباً الان ابونتوی من کامل شده است. فقط مانده است eclipse را نصب کنم که دیگر همه چیز جور شود. به عنوان یک تجربه و البته با توجه به احتمال مورد نیاز شدن کار با لینوکس در برخی از پروژه ها از این که این روزها زیاد در لینوکس هستم خوشحالم!

8- این طور نوشتم تا نوشتن شبیه زهرا اچ بی را تجربه کرده باشم! هر چند خداییش اچ بی بنده خدا دیگر انقدرها هم پراکنده گویی نمی کند! اما خب ما دیگر از آن طرفش افتادیم و از همه جا گفتیم. بدم هم نیامد. هر کدام از این بندها خودش یک پست طولانی بود! اما خب من برایتان خلاصه اش کردم! شما هم خسته نمی شوید این طوری!

9- چیز خاص دیگری فعلاً به ذهنم نمی رسد!... آها نه ببخشید! یک چیز همین حالا یادم آمد! این پسرک، مسیح را می گویم!، وبلاگش را راه انداخته! فعلاً که رویاهای بزرگی در سر دارد با این وبلاگ کوچکش! گفتم به شما هم بگویم که به هر حال کمی تحویلش بگیرید! :دی (حالا هر کی ندونه فکر می کنه من چقدر بازدید دارم! ;) ) به هر حال ما گفتیم رسم رفاقت را به عمل آورده باشیم و کمی تبلیغ کنیم برای وبلاگش تا به قول خودش رنکش هم بالا برود!

10- همین دیگر! کفایت می کند فکر کنم! پس فعلاً یا علی ...

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:28 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
خب فکر کنم این یعنی بازگشت رصدخانه! بله دیگر! احتمالاً معنیش همین می شود! این چند وقت را نبودیم در اینجا. زندگیست و پستی و بلندی زیاد دارد. من هم که هیچ وقت نمی فهمم کجا پستیست و کجا بلندی! اما خب این چند وقت درگیر همین پستی بلندی ها بودیم و البته هستیم و خواهیم بود! 
1- چند وقتی را در اینجا  بودم. واقعاً دوران خوبی بود. دوستان خوبی هم پیدا کردم. این سایت به معنای واقعی کلمه فرندفید است! اما خب به هر دلیلی اکانتم را پاک کردم. خب هر چیزی تاریخ انقضا دارد! من هم در فرندفید منقضی شده بودم. از کامنت ها و لایک ها و بحث های مزخرف و دعواهای بی حاصل می شد فهمید که دیگر من منقضی شده ام. پس اکانتم را پاک کردم. شاید هم کار درستی نکردم! اما به هر حال آنچه مسلم است این است که فرندفید علی الحساب خط خورده است از بایگانی ذهن من! زیاد هم اتفاق خاصی نیفتاد! من کلاً در آنجا با ده پانزده نفر بیشتر ارتباط نداشتم که ارتباطم را ان شاالله با آن ها حفظ خواهم کرد. فکر هم نکنم کسی زیاد یاد من را کرده باشد در زمان نبودنم! (به قول فرنفیدی ها اسمایلی مظلومیت و اینا! :دی) اما جداً در در برخی مواقع واقعاً فرندفید مرا در کارها کمک می کرد.
2- باید از جناب اسماعیل و حسن آقای عزیز یک عذرخواهی اساسی به عمل آورم. همین جا رسماً از این دو دوست عزیز که در زمانی که بازی نوستالژی انقلاب راه افتاده بود از من دعوت کردند، تشکر می کنم و همچنین معذرت بابت ننوشتن! ننوشتن من در این باب چند دلیل داشت. یکی اینکه خب وبلاگ تعطیل بود و وقتی جایی تعطیل است اصولاً گرد و خاک می خورد و صاحب مکان کمتر به آن سر می زند! تعطیل است دیگر! دلیل دیگرش هم مخالفتی بود که با نفس بازی داشتم و نمی خواستم در بین شادی های بچه ها به صورت یک عامل ضدحال! پستی بزنم که حال بر و بچه ها گرفته شود و به قول قدیمی ها عیش دوستان را نوش کنم! این شد که شرمنده عزیزان دعوت کننده شدم! باز هم معذرت می خواهم.
3- در این مدتی که وبلاگ نمی نوشتم موضوعات بسیاری برای نوشتن به ذهنم رسید. بعضی وقت ها هم مثل معتادها شروع می کردم به نوشتن! البته اینهایی را که نوشتم در این مدت می ماند برای خودم. از این به بعد سعی می کنم به روال قبل شروع به نوشتن کنم. یک خط در میان و هر وقت فاز نوشتن باشد، خواهم نوشت. بعضی وقت ها هر روز و بعضی وقت ها هم شاید دو هفته ای! خلاصه کانه قبل! 
4- به فکر صورت دادن تحولاتی برای رصدخانه بودم! اما خب این چند وقت انقدر سرم شلوغ بود که نشد. می خواستم هاستی بخرم و دامین ثبت کنم و لباسی نو تن رصدخانه کنم! از هاست و دامین که کلاً منصرف شدم اما احتمالاً گوش شیطان کر! به فکر لباسی نو برای رصدخانه خواهم بود. شاید همراه با سال نو رصادخانه را هم نوپوش کردیم! خدا را چه دیدی؟
5- همین دیگر! حرف که خیلی زیاد بود. کلی حرف از اتفاقات این روزهای من! اما فکر کنم همین چندخط برای اعلام وجود کفایت باشد! ان شاالله بقیه اش باشد برای روزهای بعد.


نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 2:23 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
خداحافظ تا احتمالاً اوایل اسفندماه!

به همین راحتی !

یا علی مددی ...

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:33 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

لیوان کاغذیه نسکافه ام را در دست گرفته ام و در خیابان های دانشگاه راه می روم. لیوان ها را تازگی کاغذی کرده اند. یک اطلاعیه با ماژیک نوشته اند و روی دیوار تریاهایشان چسبانده اند که "به دستور اداره بهداشت از این به بعد چای و ... در لیوان کاغذی ارئه می شود" البته زیر آن هم نوشته اند" چای 150 تومان"! لیوان کاغذی 50 تومان همه چیز را گران کرده است. البته به دستور اداره بهداشت! بگذریم. در خیابان های دانشگاه بودم . عجب هواییست! قطرات ریز باران گاهی به صورتم می زنند و گاهی در لیوان کاغذی نسکافه ام می ریزند. کمی سرد است اما ارزشش را دارد که آدم به خاطر استفاده از هوای دل انگیز بهاری در این پاییزی که هوا زمستانی شده است، کاپشنش را در آورد و پیاده روی کند. نسکافه ام البته دارد کم کم سرد می شود. سریعتر نسکافه را هرت می کشم تا از شر این لیوان کاغذیه مزاحم خلاص شوم! حالا بهتر شد. حالا منم و باران. دیگر آن لیوان کاغذی مزاحم هم نیست. صدای مردی از درون تاریخ در گوشم زمزمه می کند که می گوید: "و انزل من السما ماء..." به صدایش گوش می کنم. صدا همین طور دارد برایم عربی می خواند و من دیبارانگر دور و برم زیاد برایم مهم نیست. آن اوایل هر وقت نگاه می کردم و این دختر پسرها را که دارند با هم قه قهه می زنند می دیدم از درون به هم می ریختم اما این روزها نمی دانم چه شده است که دیگر برایم مهم نیستند! اصلاً دور و برم را نمی بینم. نگاهم معمولاً به زمین است البته شاید گاهی به آسمان نگاه کنم. مثل امروز که آسمان ابری بود و من خیره به آسمان راه می رفتم و راه می رفتم. روزهایی که هوا آفتابیست و آسمان روشن است و آبی، کمتر به آسمان نگاه می کنم. آخرروشنایی آسمان چشمانم را اذیت می کند. معمولاً تا به آسمان روشن نگاه می کنم اشک چشمانم در می آید. بعضی وقت ها هم که کسی دور و برم است می گوید چرا گریه می کنی! می گویم بابا چشمم اشک می کند! گریه ام کجا بود! دکتر هم که رفتم گفت : "چشمانت توانایی دیدن روشنایی زیاد را ندارد. زیاد خودت را اذیت نکن. سعی کن زیاد آسمان روشن را نگاه نکنی..." از آن به بعد کمتر سرم را بالا می آورم. دعا می کنم که آسمان ابری شود که بتوانم مدت ها به آن خیره شوم. امروز هم که می آمدم نگاهم خیره بود به آسمان تیره و بدون آفتاب و اصلاً دور و برم را نمی دیدم. صدای مردی که از درون تاریخ برایم عربی می خواند کم کم گم شد. تلاش می کنم که صدا را پیدا کنم. اَه! مگر صدای خنده این احمق ها می گذارد! کمی قدم می زنم بدون آنکه صدایی در گوشم نهیبی بزند. ناگهان صدایی خسته اما نزدیک می گوید: "زیر باران باید رفت..." سهراب است انگار! به توصیه اش گوش می کنم و مسیرم را به مقصد دورتر می کنم تا زیر باران بروم و زیر باران می روم. صدای خسته دکلمه هایش را ادامه می دهد... "با همه مردم شهر زیر باران باید رفت"... از این تیکه اصلاً خوشم نیامد! سهراب را می فرستم دنبال کارش و بیخیالش می شوم. حالا مثل این که فقط من مانده ام و آسمان ابری! آخر باران هم تنهایمان گذاشت! یک جای دنج پیدا کردم برای لم دادن و خیره شدن به آسمان و فکر کردن البته! این صندلی بیچاره را نمی دانم چرا اینجا زده اند! تنهای تنها! کمی جلوتر می روم میبینم که صندلی نیست! تکه بلوکیست که از دور گولم زده بود! من هم که به راحتی گول می خورم. فکرم از همینجا شروع شد که آخر انسان بی فکر! فکر نمی کنی که صندلی را جایی می زنند که کسی برای نشستن از آن استفاده کند! اینجا که تو آمدی صندلی می خواهد برای چه؟! ... کمگنجشکی خودم را سرزنش می کنم. اما فایده ای ندارد که! همان جا می نشینم روی آن تکه سیمان! به آسمان خیره می شوم و سعی می کنم ذهنم را خالی کنم... خالی... خالی... ای بابا تو از ما چه می خواهی! تنها آمده ای اینجا که چه؟! حالا من تنهایم به خودم مربوط است. دوست داشتم تنها شوم. اما تو که قاعدتاً نباید تنها باشی. شما معمولاً یا دوتایی هستید یا چندتایی. پس آن دوستانت را چهکار کرده ای؟... حالا چرا حرف نمی زنی؟ اصل هم آمده ای نشسته کنار من. اگر نمی خواستی حرف بزنی پس برای چه آمدی اصلاً؟ نکند دوستانت تو را پرت کرده اند بیرون؟! مثل من؟ ... مشکل چه بوده حالا؟ تند می رفتی؟ یا شاید هم کند می رفتی؟ خلاصه فکر کنم بچه ها را اذیت می کردی ها؟! اِ ...! پس کجا رفتی؟! ... گنجشک احمق نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و پرید و رفت! آمده بود فقط آرامش مرا به هم بزند. دوباره هجوم افکا مختلف به سمتم می آیند.

می پرسد: غزه را چه کار کردی؟

 جواب می دهم : من که کار خودم را کردم. الحمدلله افراد دیگری هم کار را دست گرفته اند و دارند پیش می برند. کار دیگری از دستم بر نمی آید!

یک نگاه عاقل اندر سفیه دیگر! امروز مثل اینکه همه با ما دعوا دارند!

می پرسد: خوب حالا این را که توجیه کردی! بسیج دانشگاه را چه می کنی! بسیج شده است باشگاه فوتبال و پرش با گونی و کارگاه شعر و خاطره نویسی و حداکثر کلاس قرآن! نمی خواهی کاری بکنی!

جواب می دهم: خوب من که خواستم که یک تحرکی در مجموعه ایجاد کنم! نشد خوب! کار که زورکی نیست! برو به مکالمه من با گنجشک!

می پرسد: تو از اول هم به درد این کارها نمی خوردی! همان بهتر است بروی بنیشینی پای آن لپتاپ مسخره ات و جندتا کتاب انگلیسی جلویت باز کنی و فکر کنی کنی که داری دانشمند می شوی! تو را چه به ایجاد تحول! تو را چه به مردی از خویش برون آمده!

می گویم: فکر کردی که هستی که با من اینطور حرف می زنی! اصلاً به تو چه! حتی رهبر هم گفته دانشجو باید درس بخواند! من هم می خواهم فقط درس بخوانم! من با این کارها کاری ندارم! به من چه که دانشگاه شده است ام الفساد جامعه! به من چه که دانشگاه می خواهد بشود دانشگاه اسلامی! بروید اسلامی اش بکنید شما که ادعایتان می آید!

می گوید: ...

می گویم: چه شد؟! کم آوردی هان؟! حرف حساب جواب ندارد عزیز دل!

می گوید: حرف حساب؟! این را می گوید و لبخندی احمقانه به صورتم می کوبد و از من دور می شود.

خوب! این هم که رفت! دوباره خیره می شوم به آسمان! چشمانم می سوزد. دوباره اشکشان درآمد این دو کره ی مایع! دنبال آقتاب می گردم. قاعدتاً باید آفتاب باشد که چشمانم سوزش گرفته است و اشک می کنند. اما آفتاب هم که نیست! پس چرا چشمانم می سوزد هنوز! فکر کنم چشمانم دارد روز به روز بدتر می شود. بهتر است بروم خوابگاه. سرم را پایین می اندازم و تا خوابگاه زمین را نگاه می کنم و می روم. ولی هنوز چشمم اشک می کند. باید فردا بروم دکتر...

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 15:50 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
 

بعدالتحریرِ قبل نوشت:

این مطلب را دو سه روز پیش نوشتم ولی منتشر نکردم. راستش می خواستم یه چند مدتی دور بمونم از این فضا اما دوباره امروز از سر زور و این که دستم به هیچ جایی نمیرسه این پست رو منتشر می کنم اما امروز دوم آذر ماه است و من نمی دانم چرا ناگهان به یاد غزه افتادم. غزه در آتش و خون است و کسی را گوشی برای شنیدن نیست!


تا کی باید این اخبار را بشنویم؟ تا کی باید خبر کشتار مسلمانان را در گوشه و کنار دنیا بشنویم و به خودمان نیاییم؟ غزه چندین ماه است که در محاصره است و رژیم صهیونیستی هر چند وقت یکبار بهانه ای برای ممانعت از ورود محموله های ضروری برای 1.5 ملیون نفر ساکن نوار غزه می تراشد. به راستی امت اسلامی کی می خواهد به خود بیاید؟ حدود نه ماه پیش ولی امر مسلمین خطاب به مسلمانان جهان فرمودند که : « امت اسلامی باید به خروش آید و سران اسلامی باید خشم ملتهای خود را به رخ رژیم غاصب بکوبند » اما با گذشت بیش از نه ماه از این فرموده تاریخی، سران عربستان از سران رژیم صهیونیستی برای شرکت در کنفرانس بین المللی ادیان دعوت می کنند! این خروش مسلمانان است؟! بعد سفیر ما در عربستان با افتخار می گوید که ملک عبدالله همواره از رهبر انقلاب با واژه امام یاد می کند! اگر آل سعود برای رهبر انقلاب ارزشی قائل بود، از رژیم غاصب صهیونیستی برای شرکت در کنفرانسش دعوت نمی کرد! می خواهم امام نگوید منافقِ ... .

نوار غزه با بیش از یک میلیون و نیم نفر جمعیت که همگی فلسطینی هستند هم اکنون در محاصره دژخیمان دوران است. در حال حاضر ورود خبرنگاران به نوار غزه ممنوع است و این به معنی این است که رژیم صهیونیستی می خواهد هلوکاستی عظیم را در نوار غزه رقم بزند و اجازه هیچ گونه پوشش خبری را از غزه به جهانیان نمی دهد.

پ . ن :

انقدر حرف روی این دل ما مانده است که ... اما راستش نمی توانم به نوشتن ادامه دهم، بد جوری حالم گرفته است. یادم می آید که اسفندماه سال گذشته آقای طالبی(خبرنگار مسلمان) جنبش وبلاگی را برای غزه به راه انداخت. اما آیا توان وبلاگستان ما با این همه دبدبه و کبکبه اش همین است؟! کمتر از 50 پست؟! به نظرم وقت آن رسیده که حرکتی عظیم شکل گیرد. چند روزی این درگیری های پوچ انتخاباتی را که رهبری هم از آن به شدت انتقاد کرد، کنار بگذارید و به اسلام بپرازید. به مظلومیتش و به آینده اش ... همین!

لینک های مرتبط :

 

از این دوستان دعوت می کنم که در رابطه با بحران غزه و نسل کشی مسلمانان در فلسطین بنویسند. امیدوارم که دعوت من را پذیرا باشند :

1- واژگون
2- بیخوابی های یک برنامه نویس
3- ایلیا
4- گام آخر
5- نوشته های گاه و بیگاه یک اسماعیل
6- وب حسین
7- تاملات

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 19:3 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

راستش مطلب برای نوشتن در ذهنم زیاد است و زیاد و زیادتر! اما این روزها بدجوری دلم می خواهد از فضای سیاسی نویسی و جدلهای سیاسی فاصله بگیرم . چه فایده ای دارد آخر! ما هی اینجا بنویسیم دولت کریمه دارد تمام زحمت خودش را می کشد. دارد کشور را به جلو می برد. دارد عزت ملی را به کشور بازمی گرداند و دارد ... . اما همین فردا و شاید هم چند دقیقه بعد از نوشتن آن مطلب ناگهان تصویر رئیس مجمع را در این جعبه جادویی ببینم که دارد می گوید شرایط کشور بحرانیست و معظم له چه گفته بودند و ما چه می کنیم و دولت دارد تقسیم فقر می کند و ...! چه فایده دارد اینجا ما از سیاست در اسلام بنویسیم و از این که اسلام ریختن آبروی فرد را مگر در مواردی به شدت خاص (که البته آن هم در سیاست نیست)، مذموم و مطرود می داند و فردا در روزنامه ها عکس نمایندگان مجلس را ببینیم که دارند با صلوات شیطان را از مسند وزارت کشوری پایین می کشند! نمایندگانی که همگی دم از اسلام و مسلمانی می زنند چنان آبروی یک مسلمان را بر زمین ریختند که اگر همگی گرد هم آیند تا آبروی رفته را بازگردانند، خدا می داند که نخواهند توانست. چه فایده دارد ما اینجا فریاد بزنیم که ایها الناس! احمدی نژاد 8 صبح تهران است و 4 بعد از ظهر زنجان است و 8 صبح فردا نیویورک!!  چه فایده دارد که با دوستانم در بسیج دانشجویی ساعت ها دعوا کنم که آقایان رهبری هشدار داده است! باید کاری کرد! و بعد از آن همه داد و فریاد با یک جمله "باید فکر کنیم"ِ مسخره چنان بزنند توی دهنت که نفهمی از کجا خورده ای! و البته همچنان بعد از دو هفته دارند فکر می کنند!

 

اصلاً ولش کن بابا! بنا شد ننویسیم از این نابخردان سیاست زده! به حرف خودمان برسیم! « من او »! رمانی که هرگز از یاد نخواهم برد!
راستش را بخواهید تا قبل از من او شاید یکی دو تا رمان، آن هم از آن رمان های سطحی و ضعیف، بیشتر نخوانده بودم. اما دست روزگار من او را به دست ما رساند و همین سرآغازی شد برای رمان خوان شدن من. فکر می کنم که اکثر اهالی کتاب و رمان من او را خوانده باشند. کتابی که در سرآغاز کار چندان جاذبه ای برای یک رمان خوان معمولی نخواهد داشت. اما هر چه می گذرد خواننده بیشتر متوجه می شود که با یک رمان ناب ایرانی روبروست. البته قبل از هر چیز باید بگویم که نمی خواهم من او را به صورت فنی و تخصصی مورد بررسی قرار دهم. دلیلش هم این است که هیچ چیز از داستان نویسی و رمان و نکات تخصصی ادبی در ارتباط با رمان نمی دانم. و البته شاید هم اگر می دانستم هیچ وقت به سراغ نقد فنی و ادبی من او نمی رفتم! چرا که من او انقدر حرف برای گفتن دارد که نقد لغوی و ادبی در آن گم است!  فقط می خواهم در ان پست یادی بکنم از این اثر برجسته و فاخر ایرانی!
آن چه که من می خواهم در مورد من او بگویم، آنچیزیست که موضوع بحث بسیاری از عالمان و عارفان و زاهدان بوده و هست و احتمالاً خواهد بود! «عشق» ؛ این کلمه سه حرفی که دنیایی را به قول خودمان سر کار گذاشته است!به راستی چه چیزی در این لغت نهفته است که این حجم از بحث های جهانیان را به خود اختصاص داده است؟! قبلاً در تکه کتابی از «قلندر و قلعه» معنای لغوی عشق را آورده بودم. آنجا سهروردی در توضیح عشق به زیبایی پیوند عشق لغوی را با عشق معنایی تصویر می کند.

 

در بازار رمان های ایرانی تا دلت بخواهد کتاب هست که در رابطه عشق و روابط عاشقانه نوشته اند . معروفترینشان هم که همین م مودب پور است که داعیه دار عاشقانه نویسیست! اما به راستی آنچه که مودب پور می نویسد تفسیر واقعی عشق است؟ مثلثهای عشقی که یا سرانجام خوب دارند و یا در برخی موارد آن هم بسیار کم ختم به ناراحتی می شوند! روابط سطحی و پوچ و لذت جویانه که به غلط عاشقانه خوانده می شوند. اما من او از کدام جنس است؟ من او را به راستی می توان تصویری نزدیک به واقعیتِ عشق نامید. می گویم که تصویر نزدیک به واقعیت چون که هرکاری که کنی من او همچنان عشقیست زمینی! اما به معنای واقعی کلمه عشق زمینیست! نه از آن عشق های مودب پوری! عشقی در نهایت عشق باقی می ماند. در من او هم زمان هایی هست که عشق علی و مهتاب به هوس تبدیل می شود:

 

« علی کنار پرده ایستاده بود. چیزی در دلش بالا و پایین می رفت، اما سخت می ترسید. چندبار در دل گفت "مهتاب" اما دلش نلرزید... نمی دانست با که روبرو خواهد شد. " اصلش مگر می شود کسی عین عین مهتاب باشد؟!" کس دیگری در دلش می گفت: خب! عین عین نباشد، توفیری نمی کند که! کس دیگری جواب می داد:" اگر عین عین مهتاب نباشد، مگر می شود دوستش داشت؟" دومی جواب می داد: "چه حرف ها! دوست داشتن یعنی چه؟ کانه یک راز؛ باید کشفش کرد." اولی گفت: "پس مهتاب چه؟..."

 

و بعد از این است که در لحظه جلوی هوس شدن عشق بین علی و مهتاب گرفته می شود.  شاهکار فصل سفید ماجراست! فصلی که "او" حرفی برای گفتن ندارد. و البته فصل ده او که به زیبای تصویر علی بعد از آن ماجرا را به خوانند نشان می دهد. فصل یازده من را چندین بار خوانده ام! مکالمه درویش مصطفی و علی! جایی که خواننده به حقیقت اصیل و عرفانی درویش مصطفی پی می برد:

 

« علی کتاب را روی زمین گذاشت. جلو رفت. با دقت به سه آجر خیره شد. روی همه آجرها کاه گل مالیده بودند؛ الا این سه آجر. "الحق"،"مع" و "علی". علی نگاه کرد. یادش آمد که چگونه تکه چوبی از روی زمین برداشته بود و نوشته بود: "علی". به آجر مع نگاه کرد هنوز هم بوی یاس می داد. دل علی لرزید. ...

 

- درویش مصطفی! اما آن آجر "الحق کار من نبود! گفتم یک جای کار گیر داردها! ...

 

- آجر حق کار تو نبود! نه! این تبرزین را بگیر!...

 

گوش کن! از همه آجرها صدای "حق حق می آمد ...

 

" من او" را همیشه دوست داشته ام چون در پشت آن داستان عاشقانه، حرف های بسیاری را به خواننده می رساند. از معرفی انقلابیون زمان رضاخان گرفته تا معرفی انقلاب اسلامی تا جنگ و شهادت. و همین نوع بیان است که بیش از هر چیز مرا گرفتار خودش کرده است.  

 


پ.ن:

هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا تصمیم به نوشتن این مطلب گرفتم! شاید دلیلش این بود که من او جلوی تختم بود! شاید هم دلیلش خلوتی این روزها باشد؟! تازگی ها سرم بسیار خلوت شده. البته نه اینکه کار نداشته باشم ها! کارها که خیلی خیلی زیاد است! اما احساس می کنم ذهنم بسیار سبکبال شده است! از این بابت بسیار خوشحالم!

 

 

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:2 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

بعدالتحریرِ قبل نوشت:

این مطلب را دو سه روز پیش نوشتم ولی منتشر نکردم. راستش می خواستم یه چند مدتی دور بمونم از این فضا اما دوباره امروز از سر زور و این که دستم به هیچ جایی نمیرسه این پست رو منتشر می کنم.

تا کی باید این اخبار را بشنویم؟ تا کی باید خبر کشتار مسلمانان را در گوشه و کنار دنیا بشنویم و به خودمان نیاییم؟ غزه چندین ماه است که در محاصره است و رژیم صهیونیستی هر چند وقت یکبار بهانه ای برای ممانعت از ورود محموله های ضروری برای 1.5 ملیون نفر ساکن نوار غزه می تراشد. به راستی امت اسلامی کی می خواهد به خود بیاید؟ حدود نه ماه پیش ولی امر مسلمین خطاب به مسلمانان جهان فرمودند که : « امت اسلامی باید به خروش آید و سران اسلامی باید خشم ملتهای خود را به رخ رژیم غاصب بکوبند » اما با گذشت بیش از نه ماه از این فرموده تاریخی، سران عربستان از سران رژیم صهیونیستی برای شرکت در کنفرانس بین المللی ادیان دعوت می کنند! این خروش مسلمانان است؟! بعد سفیر ما در عربستان با افتخار می گوید که ملک عبدالله همواره از رهبر انقلاب با واژه امام یاد می کند! اگر آل سعود برای رهبر انقلاب ارزشی قائل بود، از رژیم غاصب صهیونیستی برای شرکت در کنفرانسش دعوت نمی کرد! می خواهم امام نگوید منافقِ ... .

نوار غزه با بیش از یک میلیون و نیم نفر جمعیت که همگی فلسطینی هستند هم اکنون در محاصره دژخیمان دوران است. در حال حاضر ورود خبرنگاران به نوار غزه ممنوع است و این به معنی این است که رژیم صهیونیستی می خواهد هلوکاستی عظیم را در نوار غزه رقم بزند و اجازه هیچ گونه پوشش خبری را از غزه به جهانیان نمی دهد.

پ . ن :

انقدر حرف روی این دل ما مانده است که ... اما راستش نمی توانم به نوشتن ادامه دهم، بد جوری حالم گرفته است. یادم می آید که اسفندماه سال گذشته آقای طالبی(خبرنگار مسلمان) جنبش وبلاگی را برای غزه به راه انداخت. اما آیا توان وبلاگستان ما با این همه دبدبه و کبکبه اش همین است؟! کمتر از 50 پست؟! به نظرم وقت آن رسیده که حرکتی عظیم شکل گیرد. چند روزی این درگیری های پوچ انتخاباتی را که رهبری هم از آن به شدت انتقاد کرد، کنار بگذارید و به اسلام بپرازید. به مظلومیتش و به آینده اش ... همین!

لینک های مرتبط :

 جنبش وبلاگی سال گذشته برای غزه

 بازتاب دعوت عربستان از رژیم صهیونیستی برای شرکت در کنفرانس ادیان در رسانه های صهیونیستی

 صحبت های سفیر ایران در عربستان در تلطیف چهره ملک عبدالله!

 اهداف عربستان و آمریکا از برپایی کنفرانس ادیان از دیدگاه یک کارشناس

 رژيم صهيونيستي از ورود خبرنگاران به نوار غزه جلوگيري مي‌كند.

 20 هزار خانوار غزه زير خط فقر مطلق زندگي مي‌كنند.

 قطع برق، نور ايمان ما به آزادسازي فلسطين را خاموش نمي‌كند.

 تجمع دانشجويان در مقابل سفارت عربستان برگزار مي‌شود.

 درباره نوار غزه (ویکی پدیا)


از این دوستان دعوت می کنم که در رابطه با بحران غزه و نسل کشی مسلمانان در فلسطین بنویسند. امیدوارم که دعوت من را پذیرا باشند :

1- واژگون
2- بیخوابی های یک برنامه نویس
3- ایلیا
4- گام آخر
5- نوشته های گاه و بیگاه یک اسماعیل
6- وب حسین
7- تاملات
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 15:15 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

وقتی قوم ایرانی به سرنوشت بنی اسرائیل دچار می شوند ...


نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:7 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:46 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
بعد از یک صبح خسته کننده ، بعداز ظهر بد نبود . فیلم فرزند خاک ، یک گشت و گذار چند ساعته ، یک شام به همراه دوستان ، اما حیف که دوباره آخرش حالم گرفته شد . مثل این که نمی شود ما یک شب سر حال برویم برای خواب !
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 22:43 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
این پست را که می نویسم صدای زیارت آل یاسین در مجموعه خوابگاه ها طنین انداز شده است و فضایی را درست کرده است برای خودش !

یاد این پست افتادم که قبل ها نوشته بودم !

http://observerblog.blogfa.com/post-13.aspx

بیا ...

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 17:45 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
فکرش را بکن دانشجو هستی ، ۲۰ واحد برداشته ای ، ۶ تا ۳ واحدی و یک دو واحدی ، تازه آن دو واحدی هم زبان تخصصی باشد !

این ها به کنار ! وب دیزاینر هم هستی و بناست سایتی را تا چند روز دیگر بالا بیاوری اما هنوز ۳۰ درصد کار مانده است !

باز این هم به کنار ! از آن طرف دوست داری تحولی در تشکل های دانشجویی ایجاد کنی و بنابراین صبح تا غروب با این و آن جلسه میگیری که بالاخره امسال را چکار کنیم و چکار نکنیم !

این را هم به کنار بگذار ! به عنوان تدوینگر هم تازگی ها کشف شده ای و بناست یک مستند را ادیت کنی !

این را هم بگذار باشد ! یک نشریه ۲۸ صفحه ای روی دستت مانده و باید تا ۱۰ روز دیگر تحویلش بدهی اما هنوز کارهایی که بر عهده خودت بوده انجام نداده ای !

چندین کتاب تخصصی هم باید بخوانی برای اینکه باید در یک پروژه مشترک ، برنامه نویسی کنی اما آن هم هنوز روی زمین است !

اوضاع و احوال ما بهتر از این نمی شود دیگر ! این وسط بناست یک وبلاگ نویس معروف و پربازدید شوی که در جامعه وبلاگنویسان تحولاتی سترگ ایجاد می کنی !و در تمام جوامع مجازی حضور فعال داشته باشی !

بهتر است حداقل آن را که نمی توانی از عهده اش برآیی بیخیال شوی برادر !

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 22:22 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

متن اصلی ندارد !!

پ . ن :

* از این عملکرد صدا و سیما به شدت هرچه بیشتری متنفر هستم ! برای یک سریال مسخره که احیاناً از مضامین ضد دینی و ضدفرهنگی برخوردار است ، چندین بار در طول روز تیزر های مختلف با افکت های کامپیوتری فراوان پخش می کند اما به رئیس جمهور که می رسد ، باید کانال را به طور کاملاً اتفاقی در بین پیام های بازرگانی وسط سریال ماه رمضان شبکه 3 ، روی شبکه 1 ببری تا متوجه شوی مستند حماسه سفر سال قبل رئیس جمهور به نیویورک در حال پخش شدن است . مستندی که در آن پرفسور مولانا جلوی احمدی نژاد نشسته است و با آن همه سابقه علمی خودش اعتراف می کند که از احمدی نژاد درس می گیرد ! حالا یا من کم تلویزیون می بینم یا واقعاً هیچ تبلیغی برای پخش این مستند که به دست قوی ترین مستند ساز ایران ، نادر طالب زاده ، تهیه شده بود ، صورت نگرفته بود که در این صورت البته باید به حال این صدا و سیمای چندصداگون حسرت های فراوان خورد !

* نمی دانم چه کسی به این آقای اوجی گفته که مجری خوبی است ؟! اصلاً شاید هم کسی تا به حال به او نگفته باشد ! امشب در برنامه گفتگوی ویژه خبری ، سخنگوی وزارت خارجه با آن پاسخ های روتین و همیشگی خود  روبه روی اوجی نشسته بود و اوجی هم در کلیشه ای کردن این مصاحبه هیچ چیز کم نگذاشت ! وقتی یک آدم با یک سری داده های دانشگاهی و شاید در بسیاری از موارد ، به اقتضای شرایط محافظه کار ، رو به روی تو می نشیند و تو باید از او سوال کنی ، نباید سوالت را یک بار بپرسی و در صورت پاسخ نگرفتن از سوال عبور کنی ! می پرسد که « درخواست دفتر حافظ منافع داده اند و اگر بدهند شما چه می گویید ؟» پاسخ می دهند « نخیر ! درخواست نداده اند » و البته آقای اوجی سوال بعد را می پرسد ! در جای دیگری می پرسد « چرا بیانیه 5 نفر در آستانه سفر بود ؟ » پاسخ می دهند « شاید قدرت ایران را درک کرده اند ! البته این را از قبل هم می دانستند اما این که می پرسید چرا ؟ احتمالاً قدرت ایران را درک کرده اند ! » و البته بسیاری دیگر از این پرسیدن ها و پاسخ نگرفتن ها !

* مصاحبه خبری رئیس جمهور همانند مصاحبه های قبل بسیار قابل توجه بود و البته اظهارات رئیس جمهور درباره مشایی بسیار جالب تر ! آن موقع که بحث ها داغ بود و مشایی نقل محافل ، می خواستم از مظلومیتش بنویسم که البته نشد . شاید تنبلی کردم و شاید هم محافظه کاری (!!!) ( محافظه کاری قتلگاه انقلاب است . « رهبر معظم انقلاب » ) اما به هر حال خوشحال شدیم که امروز رئیس جمهور حرف دل ما را زد .

* «فبای آلاء ربکما تکذبان» برای چندمین بار شاهکار سینمای ایران را می بینم ! آن هم نصفه شب و شاید دیگر کمک کم دم صبح ! بسیار زیبا و در عین حال اسلامی ! شاید فقط کمی مشکل فیلمنامه و چند صحنه که آن هم البته اقتضای سینمای آلوده ایرانی است !  

* دارم کمی به یک تحول در وبلاگ می اندیشم . شاید چند وبلاگی را در دستور کار قرار دهم ! مطالبی در باب فیلم و نقد فیلم و کامپیوتر و اینترنت و ... در ذهنم هست که به نظرم خیلی با رسالت رصدخانه مطابق نیستند . احتمالاً حرکتی کنیم در راستای ایجاد یک تحول !

* شبهای قدر در راه است و فرصت کم ! البته در این شبها هم برای توبه جا هست و هم برای تعالی ! خدا یکیش را قسمت ما کند ! ان شاالله!

* البته می شد لینک های مرتبط را نیز در متن قرار دهم که حالش نبود ! همین ! یا علی ...

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:43 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
این هم یکی دیگر از نوشته های جناب آقای نوری زاد ! همچنان از ایشان حمایت کنید و ثمره اش را نیز ببینید !آیا هنوز هم ایشان را نباید خطاکار دانست ؟!

یک گفتگوی اختصاصی باآیت الله مکارم شیرازی وختم مقال

این را هم ببینید بد نیست ! اینگونه سواستفاده خواهند کرد !

مصاحبه خيالي نوري‌زاد و موج جديد توهين به مراجع (!!!)

همچنان حمایت کنید عزیزان !






نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 21:42 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
شهید من
سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد :
حاج همت
وبلاگي درباره حاج همت
شاید کمی چه چه مستانه!
    پیوند ها
    سايت خبري رجانيوز
    -------------------------------------
    سايت خبري تابناك
    -------------------------------------
    دکتر احمدی نژاد
    -------------------------------------
    خبرگزاری فارس
    -------------------------------------
    بی خوابی های یک برنامه نویس
    -------------------------------------
    مرکز اسناد
    -------------------------------------
    پاسداران
    -------------------------------------
    ارمیا
    -------------------------------------
    ایلیا
    -------------------------------------
    واژگون
    -------------------------------------
    تاملات
    -------------------------------------
    گام آخر
    -------------------------------------
    حاج روح الله متفکر آزاد (بیان)
    -------------------------------------
    نوشته های گاه و بیگاه یک اسماعیل
    -------------------------------------
    Gaza
    -------------------------------------
    آخرین نوشته های رصدخانه
    زندگی با خاطرات - غزه
    -------------------------------------
    دیگر اینجا نخواهم نوشت
    -------------------------------------
    یک پیشنهاد
    -------------------------------------
    این یک دعوا نیست. بازی هم نیست البته!
    -------------------------------------
    تکرار و تکرار و تکرار!
    -------------------------------------
    به همین سادگی ها هم نیست!
    -------------------------------------
    گذشت
    -------------------------------------
    تویتر
    -------------------------------------
    ادامه دارد...
    -------------------------------------
    من که تفاوت قائل می شوم! شما را نمی دانم.
    -------------------------------------
    آرشیو ماهانه
    آذر 1388
    -------------------------------------
    شهریور 1388
    -------------------------------------
    مرداد 1388
    -------------------------------------
    خرداد 1388
    -------------------------------------
    اردیبهشت 1388
    -------------------------------------
    فروردین 1388
    -------------------------------------
    اسفند 1387
    -------------------------------------
    دی 1387
    -------------------------------------
    آذر 1387
    -------------------------------------
    آبان 1387
    -------------------------------------
    مهر 1387
    -------------------------------------
    شهریور 1387
    -------------------------------------
    مرداد 1387
    -------------------------------------
    تیر 1387
    -------------------------------------
    خرداد 1387
    -------------------------------------
    اردیبهشت 1387
    -------------------------------------
    فروردین 1387
    -------------------------------------
    آرشیو موضوعی
    دانشگاه
    -------------------------------------
    دانشگاه اسلامی
    -------------------------------------
    رسانه
    -------------------------------------
    سیاست داخلی
    -------------------------------------
    سیاست خارجی
    -------------------------------------
    فلسفه
    -------------------------------------
    دلنوشته
    -------------------------------------
    " زبانه های آتش "
    -------------------------------------
    3 تیر ، انقلابی برای انقلاب
    -------------------------------------
    لوگوی رصد خانه

    كد لينك به رصدخانه :

    تبلیغات و دوستان

    Graphic & Design

    خبرگزاری فارس







    برگی از زندگی
    درد ، حرف من نیست
    درد ، نام دیگر من است
    من چگونه خویش را صدا کنم ؟
    حس می کنم که انگار
    نامم کمی کج است
    و نام خانوادگی ام نیز
    از این هوای سربی
    خسته است
    امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست
    ای کاش آن را دوباره پیدا کنم
    ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

    « آن جا که ناگهان یک روز
    نام کوچکم
    از دستم افتاد ! »
    لینکدونی
    نویسندگان رصدخانه
    حسین سلیمانی
    -------------------------------------
    ف.س
    -------------------------------------
    شمارنده و خبرخوان
    هر از چند گاهی رصدخانه را به روز می کنیم . اگر می خواهید مطلع شوید ایمیلتان را وارد کنید .

    لطفاً ایمیل خود را وارد کنید :