چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387


هیچ
وقت این چنین سخت نیندیشیده بود ! دیگر بچه نبود ، ولی بزرگ بزرگ هم نشده بود .
سوفی فهمید تازه داشت درون موهای نرم و راحت خرگوش ، همان خرگوش که ار کلاه شعبده
جهان بیرون آمده بود ، فرو می رفت . ولی فیلسوف جلو او را گرفته بود . این مرد –
شاید هم زن ؟- پس گردن او را محکم چسبیده بود و به نوک موها ، به جایی که در بچگی
بازی می کرد ، بازآورده بود . و اینجا ، در نوک نوک موها ، گویی برای نخستین بار ،
دومرتبه داشت جهان را می دید . […]
پرسید : مامان ، فکر نمی کنی زندگی چیز عجیبی است ؟
مادرش چنان متحیر شده بود که ابتدا جواب نداد . معمولاً
وقتی می آمد خانه سوفی سرگرم درس و مشق بود .
گفت : خب ، آره ، گاهی .
- فقط گاهی ؟ ولی فکر نمی کنی چه عجیب است که جهان اصلاً وجود دارد ؟
- سوفی ، ولم کن . دست از این حرف ها بردار .
- چرا ؟ نکند فکر می کنی جهان چیز کاملاً عادی است ؟
- خوب بله . کم و بیش .
سوفی
دید حق با فیلسوف است . بزرگترها جهان را عادی می شمارند . خود را راحت به خواب
خرگوشی زده اند و زندگی روزمره خود را ادامه می دهند .
- تو آنقدر به جهان عادت کرده ای که دیگر هیچ چیز برایت
عجیب نیست .
- این چرندها چیست می گویی ؟
- دارم می گویم همه چیز برای تو عادی شده است . این را می
گویند جهل مرکب !
- سوفی !! حق نداری این طور با من حرف بزنی .
-
بسیار خوب ، طور دیگری می گویم . تو در
ته موهای خرگوش سفیدی که از کلاه شعبده جهان بیرون آمده راحت آرمیده ای . چند دقیقه دیگر سیب زمینی ها را می پزی . سپس روزنامه را
می خوانی ، نیم ساعتی چرت می زنی ، سپس برنامه اخبار تلویزیون را تماشا می کنی !
...
« دنیای سوفی »
« یوستین گردر »
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 11:34 |
لینک
|
ارسال کنید به :
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
هی ...!
کجا داری می ری ! بسه دیگه ! حوصله ام رو سر بردی ! این قدر هی این مسیر رو رفتی و برگشتی ! بسه دیگه بابا ! یه لحظه وایسا ! باهات صحبت دارم . ببین یه سوالی اُزت دارم، تو چرا هی این مسیر رو می ری و برمی گردی؟! اصلاٌ چرا خسته نمی شی؟! بابااصلاً واسه چی اینقدر کار می کنی؟!
باز که راه افتادی ! یه لحظه صبر کن ببینم ! چرا حرف نمی زنی؟! خدا بهت زبون نداده ! یعنی اگه زبون داشتی جواب منو می دادی ! بابا فلاسَفش تو این سوالا موندن!
عقل که داری؟ اون هم نداری؟! ای بابا! بدبخت ! دلم واست سوخت!
حالا چرا زل زدی، ببین! سوال های قبلی ام رو که جواب ندادی، لااقل جواب این سوالمو بده ! سوال اصلی اینه که علت اینکه موجوداتی مثل تو یا حتی من رو زمین هستن و زندگی می کنن چیه ؟
جا خوردی؟!
عیب نداره! یه مقدار فکر کن، بعد جوابمو بده!
حالا تو این مدت که تو فکر می کنی ، من چند کلمه حرف دارم. تو یه کتاب می خوندم توی این نظام هستی، وجود هر چیزی حکمتی داره ! یعنی اگر هست باید باشه و اگر نباشه ، هستی ناقص می مونه! حالا بگذریم که نویسنده ی اون کتاب خُل بود یا دیوونه ! اما اگر واقعاَ اینطوری باشه... یعنی وجود من یا تو اینقدر برای هستی مهمه ؟! یعنی اگر ما نباشیم هستی ناقص می مونه؟! فکر کن ! چقدر مهم!!
اِ اِ اِ ! باز که راه افتادی!
بیا ببینم! دیگه عصبانیم کردی، حالا می خوام یه چیزی رو امتحان کنم!
اگر تور رو بکشم یا حتی خودمو ... نه نه ! دلشو ندارم خودمو بکشم ! ولی تور رو! توی احمق که نه حرف می زنی ، نه عقل داری و نه فلسفه ی خلقتت معلومه.... اگر تو بمیری، طبق حرف های اون کتاب، دنیا باید کُن فیکون بشه!
ترسیدی؟!
مرگ که ترس نداره، یه لحظه ست! نفس می کشیدی حالا نمی کشی !
حالا چطور بکشمت؟! آخه می دونی ، من تا الان هیچ کس رو نکشتم. ولش کن ! فهمیدم! اِ ... کجا رفتی... صبر کن. آ... آها ! لِه شد! مورچه ی احمق ! کلی سر کارم گذاشت! نظام هستی هم به هم نریخت .... پاشیم بریم دنبال کارمون!
پ . ن :
- این پست را ف.س نوشته است . اما به دلیل برخی مشکلات خودش نتوانست منتشرش کند .
- پیوند های وبلاگ را نیز به روز کردیم . البتهبه زودی چند وبلاگ دیگر نیز اضافه خواهد شد .
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 17:53 |
لینک
|
ارسال کنید به :
دوشنبه هفدهم تیر 1387
- یحیی کمی
درباره عشق برایم صحبت کن .
- عشق را از « عشقه » گرفته اند . گیاهی که در باغ در بن درخت
پدید آید و در درخت پیچد . همچنان می رود تا همه درخت را فرا گیرد و چنانش در
شکنجه کشد که در رگ درخت ، نم نماند . تا آنگاه که درخت خشک شود ...
« قلندر و قلعه »
« سید یحیی یثربی »
پ . ن- تا آماده شدن پست های کارگزاران می خواهم اندکی جهت مطالب را عوض کنم .
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 23:24 |
لینک
|
ارسال کنید به :
شنبه پانزدهم تیر 1387
با یک
بال نمی شد !
خوب بگو ببینم ، خواب را تعریف کن .
آقا ! چندی پیش در خواب دیدم که بر پشت بام خانه مان هستم و
آسمان را نگاه می کنم . دلم می خواست که پرواز کنم و تا دوردست ها بروم . بر شانه
راست خود بالی داشتم . بال می زدم ، بال می زدم ، اما هنوز از زمین جدا نشده ، فرو
می افتادم . با یک بال نمی شد . به دنبال بال دیگرم بودم . بی اختیار فریاد می زدم
« بال دیگرم کو ؟ » دستی از دور به نقطه ای اشاره می کرد . مردی را دیدم که بالی
در دست دارد . انگار لنگه دیگر بال من است . به طرفش دویدم تا بال را بگیرم اما
...
قلندر و قلعه
سید یحیی یثربی
پ . ن
- قالب جدید وبلاگ هم نصب کردم . البته شاید آن
چیزی که می خواستم نشد . اما باشد تا بعد .
- در مورد قالب هم اگر نظر بدهید ممنون می شوم .
- به زودی یک سری پست جالب در رابطه با کارگزاران سازندگی خواهم نوشت به
همراه ف . س عزیز !
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:57 |
لینک
|
ارسال کنید به :