تبليغاتX
رصدخانه

دنیای سوفییوستین

هیچ وقت این چنین سخت نیندیشیده بود ! دیگر بچه نبود ، ولی بزرگ بزرگ هم نشده بود . سوفی فهمید تازه داشت درون موهای نرم و راحت خرگوش ، همان خرگوش که ار کلاه شعبده جهان بیرون آمده بود ، فرو می رفت . ولی فیلسوف جلو او را گرفته بود . این مرد – شاید هم زن ؟- پس گردن او را محکم چسبیده بود و به نوک موها ، به جایی که در بچگی بازی می کرد ، بازآورده بود . و اینجا ، در نوک نوک موها ، گویی برای نخستین بار ، دومرتبه داشت جهان را می دید . […]

پرسید : مامان ، فکر نمی کنی زندگی چیز عجیبی است ؟

مادرش چنان متحیر شده بود که ابتدا جواب نداد . معمولاً وقتی می آمد خانه سوفی سرگرم درس و مشق بود .

گفت : خب ، آره ، گاهی .

- فقط گاهی ؟ ولی فکر نمی کنی چه عجیب است که جهان اصلاً وجود دارد ؟

- سوفی ، ولم کن . دست از این حرف ها بردار .

- چرا ؟ نکند فکر می کنی جهان چیز کاملاً عادی است ؟

- خوب بله . کم و بیش .

سوفی دید حق با فیلسوف است . بزرگترها جهان را عادی می شمارند . خود را راحت به خواب خرگوشی زده اند و زندگی روزمره خود را ادامه می دهند .

- تو آنقدر به جهان عادت کرده ای که دیگر هیچ چیز برایت عجیب نیست .

- این چرندها چیست می گویی ؟

- دارم می گویم همه چیز برای تو عادی شده است . این را می گویند جهل مرکب !

- سوفی !! حق نداری این طور با من حرف بزنی .

- بسیار خوب ، طور دیگری می گویم . تو در ته موهای خرگوش سفیدی که از کلاه شعبده جهان بیرون آمده راحت آرمیده ای . چند دقیقه دیگر سیب زمینی ها را می پزی . سپس روزنامه را می خوانی ، نیم ساعتی چرت می زنی ، سپس برنامه اخبار تلویزیون را تماشا می کنی ! ...

« دنیای سوفی »

« یوستین گردر »

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 11:34 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

هی ...!

کجا داری می ری ! بسه دیگه ! حوصله ام رو سر بردی ! این قدر هی این مسیر رو رفتی و برگشتی ! بسه دیگه بابا ! یه لحظه وایسا ! باهات صحبت دارم . ببین یه سوالی اُزت دارم، تو چرا هی این مسیر رو می ری و برمی گردی؟! اصلاٌ چرا خسته نمی شی؟! بابااصلاً واسه چی اینقدر کار می کنی؟!

باز که راه افتادی ! یه لحظه صبر کن ببینم ! چرا حرف نمی زنی؟! خدا بهت زبون نداده ! یعنی اگه زبون داشتی جواب منو می دادی ! بابا فلاسَفش تو این سوالا موندن!

عقل که داری؟ اون هم نداری؟! ای بابا! بدبخت ! دلم واست سوخت!

حالا چرا زل زدی، ببین! سوال های قبلی ام رو که جواب ندادی، لااقل جواب این سوالمو بده ! سوال اصلی اینه که علت اینکه موجوداتی مثل تو یا حتی من رو زمین هستن و زندگی می کنن چیه ؟

جا خوردی؟!

عیب نداره! یه مقدار فکر کن، بعد جوابمو بده!

حالا تو این مدت که تو فکر می کنی ، من چند کلمه حرف دارم. تو یه کتاب می خوندم توی این نظام هستی، وجود هر چیزی حکمتی داره ! یعنی اگر هست باید باشه و اگر نباشه ، هستی ناقص می مونه! حالا بگذریم که نویسنده ی اون کتاب خُل بود یا دیوونه ! اما اگر واقعاَ اینطوری باشه... یعنی وجود من یا تو اینقدر برای هستی مهمه ؟! یعنی اگر ما نباشیم هستی ناقص می مونه؟! فکر کن ! چقدر مهم!!

اِ اِ اِ ! باز که راه افتادی!

بیا ببینم! دیگه عصبانیم کردی، حالا می خوام یه چیزی رو امتحان کنم!

اگر تور رو بکشم یا حتی خودمو ... نه نه ! دلشو ندارم خودمو بکشم ! ولی تور رو! توی احمق که نه حرف می زنی ، نه عقل داری و نه فلسفه ی خلقتت معلومه.... اگر تو بمیری، طبق حرف های اون کتاب، دنیا باید کُن فیکون بشه!

ترسیدی؟!

مرگ که ترس نداره، یه لحظه ست! نفس می کشیدی حالا نمی کشی !

حالا چطور بکشمت؟! آخه می دونی ، من تا الان هیچ کس رو نکشتم. ولش کن ! فهمیدم! اِ ... کجا رفتی... صبر کن. آ... آها ! لِه شد! مورچه ی احمق ! کلی سر کارم گذاشت!  نظام هستی هم به هم نریخت .... پاشیم بریم دنبال کارمون!

پ . ن :

- این پست را ف.س نوشته است . اما به دلیل برخی مشکلات خودش نتوانست منتشرش کند .

- پیوند های وبلاگ را نیز به روز کردیم . البتهبه زودی چند وبلاگ دیگر نیز اضافه خواهد شد .

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 17:53 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

- یحیی کمی درباره عشق برایم صحبت کن .

- عشق را از « عشقه » گرفته اند . گیاهی که در باغ در بن درخت پدید آید و در درخت پیچد . همچنان می رود تا همه درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که در رگ درخت ، نم نماند . تا آنگاه که درخت خشک شود ...


« قلندر و قلعه »
« سید یحیی یثربی »

 

پ . ن

- تا آماده شدن پست های کارگزاران می خواهم اندکی جهت مطالب را عوض کنم .
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 23:24 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

با یک بال نمی شد !

 خوب بگو ببینم ، خواب را تعریف کن .

 آقا ! چندی پیش در خواب دیدم که بر پشت بام خانه مان هستم و آسمان را نگاه می کنم . دلم می خواست که پرواز کنم و تا دوردست ها بروم . بر شانه راست خود بالی داشتم . بال می زدم ، بال می زدم ، اما هنوز از زمین جدا نشده ، فرو می افتادم . با یک بال نمی شد . به دنبال بال دیگرم بودم . بی اختیار فریاد می زدم « بال دیگرم کو ؟ » دستی از دور به نقطه ای اشاره می کرد . مردی را دیدم که بالی در دست دارد . انگار لنگه دیگر بال من است . به طرفش دویدم تا بال را بگیرم اما ...

قلندر و قلعه

سید یحیی یثربی

پ . ن

-  قالب جدید وبلاگ هم نصب کردم . البته شاید آن چیزی که می خواستم نشد . اما باشد تا بعد .

- در مورد قالب هم اگر نظر بدهید ممنون می شوم .

- به زودی یک سری پست جالب در رابطه با کارگزاران سازندگی خواهم نوشت به همراه ف . س عزیز !

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:57 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
شهید من
سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد :
حاج همت
وبلاگي درباره حاج همت
شاید کمی چه چه مستانه!
    پیوند ها
    سايت خبري رجانيوز
    -------------------------------------
    سايت خبري تابناك
    -------------------------------------
    دکتر احمدی نژاد
    -------------------------------------
    خبرگزاری فارس
    -------------------------------------
    بی خوابی های یک برنامه نویس
    -------------------------------------
    مرکز اسناد
    -------------------------------------
    پاسداران
    -------------------------------------
    ارمیا
    -------------------------------------
    ایلیا
    -------------------------------------
    واژگون
    -------------------------------------
    تاملات
    -------------------------------------
    گام آخر
    -------------------------------------
    حاج روح الله متفکر آزاد (بیان)
    -------------------------------------
    نوشته های گاه و بیگاه یک اسماعیل
    -------------------------------------
    Gaza
    -------------------------------------
    آخرین نوشته های رصدخانه
    دیگر اینجا نخواهم نوشت
    -------------------------------------
    یک پیشنهاد
    -------------------------------------
    این یک دعوا نیست. بازی هم نیست البته!
    -------------------------------------
    تکرار و تکرار و تکرار!
    -------------------------------------
    به همین سادگی ها هم نیست!
    -------------------------------------
    گذشت
    -------------------------------------
    تویتر
    -------------------------------------
    ادامه دارد...
    -------------------------------------
    من که تفاوت قائل می شوم! شما را نمی دانم.
    -------------------------------------
    باد مجلس را به توپ بست البته!
    -------------------------------------
    آرشیو ماهانه
    شهریور 1388
    -------------------------------------
    مرداد 1388
    -------------------------------------
    خرداد 1388
    -------------------------------------
    اردیبهشت 1388
    -------------------------------------
    فروردین 1388
    -------------------------------------
    اسفند 1387
    -------------------------------------
    دی 1387
    -------------------------------------
    آذر 1387
    -------------------------------------
    آبان 1387
    -------------------------------------
    مهر 1387
    -------------------------------------
    شهریور 1387
    -------------------------------------
    مرداد 1387
    -------------------------------------
    تیر 1387
    -------------------------------------
    خرداد 1387
    -------------------------------------
    اردیبهشت 1387
    -------------------------------------
    فروردین 1387
    -------------------------------------
    آرشیو موضوعی
    دانشگاه
    -------------------------------------
    دانشگاه اسلامی
    -------------------------------------
    رسانه
    -------------------------------------
    سیاست داخلی
    -------------------------------------
    سیاست خارجی
    -------------------------------------
    فلسفه
    -------------------------------------
    دلنوشته
    -------------------------------------
    " زبانه های آتش "
    -------------------------------------
    3 تیر ، انقلابی برای انقلاب
    -------------------------------------
    لوگوی رصد خانه

    كد لينك به رصدخانه :

    تبلیغات و دوستان

    Graphic & Design

    خبرگزاری فارس







    برگی از زندگی
    درد ، حرف من نیست
    درد ، نام دیگر من است
    من چگونه خویش را صدا کنم ؟
    حس می کنم که انگار
    نامم کمی کج است
    و نام خانوادگی ام نیز
    از این هوای سربی
    خسته است
    امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست
    ای کاش آن را دوباره پیدا کنم
    ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

    « آن جا که ناگهان یک روز
    نام کوچکم
    از دستم افتاد ! »
    لینکدونی
    نویسندگان رصدخانه
    حسین سلیمانی
    -------------------------------------
    ف.س
    -------------------------------------
    شمارنده و خبرخوان
    هر از چند گاهی رصدخانه را به روز می کنیم . اگر می خواهید مطلع شوید ایمیلتان را وارد کنید .

    لطفاً ایمیل خود را وارد کنید :