تبليغاتX
رصدخانه

به حساب تنبلی می گذاریش یا به حساب ترس از نوشتن یا به حساب توبه از نوشته های قبل اینجا یا به حساب نداشتن حرف نو یا به حساب حرکت به سمت دانشگاه و درس خواندن یا به حساب عاشق شدن یا به حساب ناامید شدن یا به حساب هر چیز دیگر که می خواهی بگذاری ... اشتباه می کنی! اول تا آخر نوشته را بخوان بعد قضاوت کن!

گفتم دیگر اینجا نخواهم نوشت خب حقیقتی است! دیگر اینجا نمی نویسم اما این دلیل نمی شود که جای دیگر هم ننویسم! از چند ماه قبل فکری شده بودم که وبلاگم را روی هاست شخصی بنویسم. این نه دلیلش بیزاری از بلاگفاست و نه همکاری با طرح هجرت از بلاگفا! هوس است دیگر. انسان هم که خبرش به گوشتان رسیده! موجودی است بس هوس باز و اهل تغییر و تنوع. با فرشاد هم صحبت کرده ام او هم خوشحال از شنیدن این خبر بود اما تا گفتم هاست و دامین، گفت البته خودت می دانی! مثل اینکه خبر داشت باید بابتش پول بدهیم! (این را به شوخی گفتم ها) اما خب به هر حال موقعیتش پیش نمی آمد و این اسباب کشی ما عقب می افتاد. اما دیگر تصمیم قطعی است. الان که اینها را می نویسم فکر نکنی وبلاگ شخصی ام آماده است و می خواهم لینک آنرا به تو بدهم ها! نه! اما اینها را اینجا می نویسم که شاید زودتر تکانی به خودم بدهم این چایی را که بناست دم کنم تا با هم بخوریم از مغازه سوپری محل بخرم!

ان شالله از 6 مهرماه در http://fekr.1fenjan.ir خواهم نوشت. این شش مهر هم علتش را نمیدانم. همین طور به ذهنم رسید! خلاصه دنبال علت نباشید که چیزی دستان پرمهرتان را نخواهد گرفت

اینجا را هم حفظ خواهم کرد. آرشیوش را دوست می دارم. سعیم را می کنم که آرشیو اینجا را منتقل کنم به آنجا! اما خب حفظ رصدخانه هم اهمیتش زیاد است!  احتمالاً اولین پست آنجا مروری خواهد بود بر کارهایی که اینجا کردیم و قطعاً کمی هم طولانی خواهد بود. اما ارزشش را دارد. حرف های نگفته زیادی از زمان زندگی در رصدخانه روی دلمان مانده است که قصد افشایش را داریم!

خلاصه امر اینکه محفوظ باشید و منتظر! هم برای فرج آقا هم برای وبلاگ نونوای من که بناست از شش مهر بیاید! راستی شش مهر چندشنبه می شود؟!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 3:56 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

19 شهریور اعلام کرده اند روز مقابله با خودکشی است. از آنجایی که رسانه غیرملی و دولت کودتا اعلام کرده اند که آمار خودکشی در جمهوری اسلامی هر سال کاهش می یابد، پیشنهاد می کنم که دوستان سبز در یک اقدام انقلابی و ماندگار در تاریخ، دست به یک خودکشی دست جمعی بزنند تا جمهوری اسلامی نتواند روی کاهش آمار خودکشی مانور دهد و به عنوان لکه ننگ جمهوری اسلامی این واقعه ثبت شود.


امضا

سبزنگار سبزاندیش

جلبک خیس

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 20:38 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

نمی دانم این چه «رسمی» است که در بین عده ای از این دوستان به «اصطلاح حزب اللهی» جا افتاده است که تا دو نفر از دوستانشان با هم کمی «دیالوگ نقادانه» می کنند، سریع می دوند وسط و با استفاده از جملاتی مثل "ادامه ندید! لطفاً!" یا "اینجا جاش نیست" یا امثال همین جملات سعی می کنند دیالوگی که شاید و «قطعاً» برای هر دو طرف آنقدر شیرین هست که مایل به ادامه اش هستند را خاتمه دهند. شاید این هم یکی از نقاط ضعف حزب اللهی ها باشد که توان «نقد درون گفتمانی» را هیچ وقت نداشته اند.

سازمان «مجاهدین» را که بعد ها شد همان «منافقین»، همه می شناسیم. در پست قبل به «جریان قوچانی» به عنوان یک نمونه موفق از کار رسانه ای اشاره کردم. همواره و در جمع های مختلف مثال سازمان مجاهدین را هم به عنوان یکی از بهترین مثال های کار تشکیلاتی مطرح کرده ام. بگذار در این پست به بهانه آنچه دودینگ هاوس مطرح کرده بود، کمی به مشخصه های سازمان مجاهدین به عنوان یک به «معنای واقعی کلمه» «تشکیلات» اشاره کنم البته فقط در حد اشاره.

نکته اولی که سازمان مجاهدین را به یک تشکیلات موفق در قبل از انقلاب تبدیل کرده بود «روش جذب» این سازمان بود. یک «پروسه» چهارمرحله ای که البته این خیلی موضوع بحث ما نیست. هر چند که شاید یکی از دلایل ناتوانی موافقان نظام در اجرای پروژه های خود همین «استارت غلط» در جذب آدم هاست.

اما نکته دیگری که شاید بیشتر باید به آن توجه کنیم «جلسات خود انتقادی» سازمان بود. جلساتی که به صورت گعده ای و در نقد عملکرد و گفتار و رفتار اعضای سازمان و با حضور رده های بالای سازمان شکل می گرفت. جلساتی که حتی از پس آنها خودکشی، حذف عضو، اخراج و کشتن عضو حاصل می شد! خب البته همیشه هم کشتن نبود. بالاخره نتایج مثبتی هم برای تشکیلات در این جلسات حاصل می شد.

حتماً می گویید سازمان مجاهدین کجایش موفق بود؟ مجاهدین که شدند منافقین! و همین جا من در میان حرفتان خواهم پرید و خواهم گفت سازمان مجاهدین نه به خاطر ضعف در کار تشکیلاتی اش بلکه به خاطر «عدم وجود ایدئولوژی اسلامی» و ورود به ایدئولوژی های مادی گرایانه همچون «مارکسیسم» بود که به بیراهه رفت و منافق شد! به بیان بهتر این «رهبران سازمان» بودند که آن را به بیراهه کشاندند نه «بدنه سازمان»! و جالب این که به سبب همان کار تشکیلاتی سازمان حتی با عبور از اسلام و تغییر بنیادین ایدئولوژی در سال 54 و 55، هنوز هم پابرجاست لااقل به اندازه یک گروهک فراری!

همین را بگذارید دست آویزی بکنیم برای ادامه بحث. یکی از دلایلی که شاید بدنه موافقان نظام را همواره به بیراهه می کشاند عدم انتقاد از جانب «عناصر درونی» گفتمان و تنها شنیدن نقدهای افراد خارج از گفتمان موافقان نظام است. و این امر سبب شده است که موافقان یا همان حزب اللهی ها «خودشان» را «قدیسه» و «منتقدان» را «دشمنان دو آتشه» خود تصور کنند. اما اگر «جریان نقد درون گفتمانی» (البته نه آنچه که عماد افروغ در آن «مصاحبه کذایی» مطرح کرد. نقد درون گفتمانی را می گویم) در میان خود حزب اللهی ها شکل بگیرد قطعاً سیر تعالی و پیشرفت در همه امور از جمله رسانه های حزب اللهی ها هم به وجود خواهد آمد و آن وقت است که می توان نشست و لذت برد.

آنچه که اکنون و البته در بین تعداد محدودی از وبلاگ نویسان در حال شکل گرفتن است (و چه بهتر که محدود باقی بماند نه آنکه بازی اش کنیم و مثل همیشه به بیراهه ببریمش. می شد با «دعوت های مشخص» از «افراد مشخص» کمی بحث را مفیدتر کرد تا ما هم چندکلام از آن افراد مشخص یاد می گرفتیم.) «تمرین خودانتقادی» است که البته شاید در بین افراد چندان مهمی اتفاق نیفتاده باشد اما همین هم «غنیمت» است (نه چندان مهم خودم را گفتم که با پر رویی در میان این بحث پریده ام. وگرنه آقایان مطهری و اجرایی و سعیدی و مفتاح و جهانگیری و ... که در این بحث وارد شده اند همه آدم های مهمی هستند)

و اما حسام یا همان ایمان مطهری منش چه جوابی را به نقدنامه سی تی اسکن خود داد؟

راستش با این که این بحث برایم تکراری بود اما شنیدن نظرات حسام یا محمدصالح و یا افراد دیگری که شاید خیلی نشناسمشان مرا ترغیب می کند تا این بحث را ادامه دهم. من در پست اولم نه نوشته حسام بلکه «جریان رسانه ای و روزنامه نگاری حزب اللهی» را نقد کردم. آوردم که حسام خیلی مطالب درست را در نوشته اش آورده است و من هم کمی از آنچه در ذهنم است را می نویسم برای تکمیل ماجرا. اما یادداشت دوم حسام که با نام «جوابیه» منتشر شد به نظرم اصلاً قابل مقایسه با آنچه در یادداشت اولش نوشت نبود. بسیاری از آنچه که حسام در یادداشت اولش آورد همانی بود که خیلی های دیگر هم به آن باور دارند و به شدت تاییدش می کنند. اما در یادداشت دوم... اصلاً بگذار آنچه را که مربوط به خود می دانم در جوابیه حسام برای روشن شدن توضیح دهم.

در بدو امر جمله «یکی از دوستان، کنار هم نشستن «ژورنالیسم» و «حزب‌اللهی» را مذموم خوانده بود» خودنمایی می کرد البته برای منی که آن جمله را در دو پرانتز خوشگل «جاسازی» کرده بودم. اما نتیجه ای که در ادامه جوابیه از این جمله «منتج» گردیده کمی برای خودم خنده آور است. منی که آن همه عملکرد رسانه ای خوب و قوی منتقدین نظام را بر سر رسانه های حزب اللهی کوبیدم و بعد از آن آورده بودم که اغراق نمی کنم، چطور ممکن است به «قالب های امروزین» عملکرد رسانه ای اعتقاد نداشته باشم؟ اگر من کنار هم نشستن «ژورنالیسم» و «حزب اللهی» را مذموم و البته مطرود هم می دانم نه به خاطر این است که قالب های امروزین را رد می کنم. بلکه هدفم این است که بیان کنم یک حزب اللهی هیچ وقت «نمی تواند» ژورنالیستی (همان رفتاری که معروف به رفتار کثیف رسانه ای است همانند آنچه که تابناک در برخورد با جابجایی مراسم تودیع صادق لاریجانی کرد) عمل کند. اما اینکه ما در اسلام اتفاقاً رسانه داریم و اساساً کارها بر روی عملیات رسانه ای می چرخد به شدت مورد تایید است. این همان چیزی است که من به عنوان نقدم بر یادداشت مهدی سعیدی به او منتقل کردم.

روی اینجای ماجرا باید اساسی صحبت کنم. اینجا که آمده است :« آن دوستی که نوشته: «رسانه و ملحقاتش حداقل برای مایی که وبلاگ می‌نویسیم و احیاناً وبلاگ می‌خوانیم کاملاً شناخته شده است» و بعد می‌آورد: «تاریخی که گواهی می‌دهد که هر کس رسانهٔ قوی‌تری داشته است پیروز میدان بوده است» خواهشاً یک‌بار دیگر آن بخش از نوشتهٔ این قلم دربارهٔ «مخاطب» را بخواند. بعد یک نگاهی هم به اخبارِ نتایج انتخابات بیست و دوم مرداد ماه ۸۸ بیندازد.»

این که چرا احیاناً حسام حرف خود(منظور حزب اللهی ها هستند) را پرمخاطب تر می بیند و البته همین طور هم هست. حرف حزب اللهی ها در جامعه ما «پرمخاطب تر» است. و البته حسام هم باید بداند که دلیلش همان رسانه است. اما نه آن رسانه ای که در فکرش است. بیایید با هم ایران را این طور تصور کنیم:

1- صدا و سیما یا همان رسانه ملی نیست.

2- رهبر انقلاب هم سخنرانی نمی کنند.

3- احمدی نژاد هم نداریم.

4- ماهواره هم آزاد است. نه! آزاد بودن کم است. این طور اصلاحش می کنم که به جای شبکه خبر بی بی سی فارسی پخش می شود، شبکه 1 رادیو آمریکا شده است و شبکه دو هم بخش فارسی سی ان ان! شبکه سه را هم همان الجزیره می گذاریم که فوتبال و اینها هم پخش زنده کند! العربیه هم بگذار شبکه چهار باشد. کانال دیگری هم نداریم ها. همین است که هست.

خب تصور کردید؟ چطور شد؟ انقلاب هنوز هم پابرجا ماند یا نه؟ من که هر جوری تصور کردم نشد پابرجا بماند. پس ما اتفاقاً رسانه داریم حسام خان. «رسانه ای قوی» که «مخاطب عام» کشور را در دست خود دارد. و البته من به داشتن این رسانه ها به شدت «افتخار» هم می کنم. مخاطب های صدا و سیما (عام مردم را می گویم) ناخواسته و بالاجبار مخاطب صدا و سیما هستند. «رهبری» به خودی خود رسانه اسلام است. همان رسانه ای که سبب شده است در لبنان سید حسن نصرالله قد علم کند و خیلی چیزهای دیگر.

به توصیه حسام به نتایج انتخابات هم نگاهی انداختم اما نظرم در مورد قدرت رسانه تغییری نکرد. و البته نظرم در مورد رفتار رسانه ای «بدنه حزب اللهی» ها هم! این که احمدی نژاد پیروز انتخابات دهم شد نباید این تصور باطل را به وجود بیاورد که «بدنه حزب اللهی» عملکرد رسانه ای قوی ای داشته است. این را هم من می دانم و هم مطمئنم که حسام هم می داند. می داند که «احمدی نژاد» اگر پیروز شد نه به خاطر عملکرد رسانه ای «بدنه حزب اللهی» بلکه به خاطر «خودش» بود که پیروز شد. می داند که احمدی نژاد چهارسال «یک تنه» و به طور کاملا رسانه ای عمل کرد تا خودش را بین مردم بالا بکشد. می داند که احمدی نژاد «بهترین و البته تنها» رسانه قوی حزب اللهی در «انتخابات دهم» بود. این را می داند اما نمی دانم چرا آن جمله را می نویسد. اینها را به عنوان کسی که از فعالیت های رسانه ای حزب اللهی در دوران انتخابات خبر دارد می نویسم.  

و اما بگذار خاتمه اش را با این سوال حسام تمام کنم که پرسیده است : « دوستانی که می‌فرمائید حرف‌هایم تکراری‌ست، یک سؤال: «شما که می‌دانید، تا به حال چه کرده‌اید؟» »

سوال درستی است و البته باید این طور تکمیلش کنم که:

«شما که می دانید، تا به حال و با توجه به امکانات و اختیارات و بهایی که داشته اید، چه کرده اید؟»

بله! فکر کنم این طور بهتر شد.

پ.ن:

-  فکرش را بکن پست هایی مثل «راهبرد جمهوری اسلامی چیست؟» در مورد ایران و آمریکا و یا چیزهای دیگر را منتشر نکردم تا این را منتشر کنم.

-   البته به عنوان خاتمه خواهد بود این پست. می خواستم از چند نفر که دوست داشتم نظرشان را در اینباره بدانم دعوت کنم که بنویسند اما چون می دانستم جوابی نخواهد گرفت منصرف شد. (همان قضیه آدمهای بزرگ و کوچک است دیگر!)

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:51 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

«رسانه» و ملحقاتش حداقل برای مایی که وبلاگ می نویسیم و احیاناً وبلاگ می خوانیم کاملاً شناخته شده است. وقتی نام رسانه به گوشمان می خورد گویی یک «تاریخ» جلوی چشممان ورق می خورد. تاریخی که گواهی می دهد که هر کس رسانه قوی تری داشته است پیروز میدان بوده است. رسانه که می گوییم می دانیم تنها «تلویزیون» و «رادیو» رسانه نیستند! «روزنامه» و «اینترنت» هم بگذاریم رویش هنوز رسانه ها تمام نمی شوند. برگه های دست نوشته ای که هواپیماهای متفقین بر سر شهرهای کشورهای متحد می ریخت هم رسانه بود. رسانه ای که شاید در آن زمان به خوبی تاثیر خودش را برای پیروزی متحدین در جنگ جهانی گذاشت و البته هر چه نگاه می کنیم حلقه این «واژه زیبا» را گسترده تر و گسترده تر می بینیم.

«حسام الدین مطهری» یادداشتی را در «کتابخانه اشا» منتشر کرد و به طور خاص به «ژورنالیسم حزب اللهی» پرداخت. (کنار هم قرار دادن این دو واژه چقدر بدترکیب به نظر می رسد!) یادداشت خوب و جامعی بود. شاید خلاصه آن همه تکرار و نقد بر عملکرد آنهایی که خود را حزب اللهی می نامند. خواندن یادداشت های تکراری همیشه آزار دهنده است کأنه نشستن در سر کلاس درس دانشگاهی که یکبار تجربه اش کرده ای! اما خب شاید بتوان از نگاه منتقدانه به یادداشت حسام نگاه کرد و کمی رویش «دیالوگ» کرد. حسام در آغاز یادداشت به نمونه موفقی از تجربه روزنامه نگاری اشاره کرد و البته شاید «بهترین» گزینه را انتخاب کرد و به خوبی قوچانیِ شهروندِ امروز و قوچانی شرق و قوچانی ِاعتماد ملی را برانداز کرد. اما مشکل من با حسام در اینجاست که تعریف از قوچانی و قوچانی ها و کارهای رسانه ای طیفی که او ترجیح داده «دگراندیش» بخواندشان، اغراق خوانده است. این چند جمله را با هم بخوانیم:

«قوچانی «ویژه» است چون در برهوتِ بی‌دار و درختِ ژورنالیسم در ایران گل می‌کند. «ویژه» است چون برخلاف رسم معهودِ روزنامه‌نگاری در ایران، «پنبه» به دست دارد، نه پتک و چماق؛ آرام و بی‌صدا سر می‌برد، نه با درد و خون‌ریزی.»

قبول! قوچانی ویژه است. حرف من هم همین است. اصولاً کارهای رسانه ای همان به اصطلاح دگراندیشان که بگذار من از این به بعد «منتقد» بخوانمشان، همواره از آن هایی که البته باز حسام حزب اللهی نام نهاده، بهتر بوده است. بگذار با هم بشماریم در همین انتخابات اخیر. اوج فعالیت حزب اللهی ها که اینها را هم بگذار من «موافقان نظام» بخوانمشان، همین انتخابات و انتخابات قبلتر است! بیا با هم نگاهی بیندازیم به آن چه منتقدین کردند و آنچه موافقان نظام کردند. ورود «فعالانه» به شبکه های اجتماعی و حضور «گسترده» در اینترنت را قرار بده در مقابل حدود بیست-سی نفر موافق نظامی که خودشان را در شبکه های اجتماعی و اینترنت «خفه» کردند. هزاران سایت و بلاگ رسمی و غیر رسمی منتقدین را نگاهی بینداز و آن وقت بشمار سایت ها و وبلاگ های فعال و «نویسنده» موافقین نظام را. روزنامه ها و نشریاتی به سنگینی «شهروند امروز» و «شرق» و «هم میهن» و «اعتماد» و «کلمه سبز» و ... را تورقی بکن و بعد از آن بیا با هم چند شماره «کیهان» و «ایران» را ورق بزنیم! می توانیم از هر کدام دوتایش را بخریم. چندان «وزنی» ندارند! ایده های نویی مثل «تلویزیون اینترنتی» موج و موارد مشابه را در اینترنت جستجو کن و بعد از آن برایم ایمیل بزن تا آدرس کار تقلیدی و ضعیف تر تلویزیون اینترنتی «خدمت» را برایت سند کنم! «نود سیاسی» را که یادتان هست؟ 5 میلیون از آن در سراسر کشور توزیع شد. (اگر نداشتید بگویید برایتان بفرستم. البته قطعاً هزینه اش را باید بپردازید) کمی به سطح گرافیکی و انیمشین کار شده و «نفس ایده» برنامه ها بیندیش و بعد بیا تا با هم تقلید مسخره و البته نه چندان بد ولی دیرهنگام همین موافقین نظام را تماشا کنیم!

این ها فقط چند نمونه ریز و کوچک از فعالیت های رسانه ای «تیمی» و «گروهی» است که این روزها ما آنها را جلبک و مغزپسته ای و ... می خوانیم. این اغراق نیست حسام خان! کسی نگفته است که در بین این بچه مسجدی هایی که البته اغلب «روضه حاج محمود» برایشان از «سخنرانی حاج محمود» دیگر در سازمان ملل دل نشین تر است، روزنامه نگار حرفه ای می نتوان یافت! البته که من با حسام هم عقیده ام که فراوانی امثال قوچانی در میان موافقین نظام کمتر که هیچ قطعاً بیشتر هم هست. پس مشکل کجاست؟ هر چند که در سی تی اسکنی که حسام از حزب اللهی ها کرده است چند مشکل را «رصد» کرده است اما به نظرم احتمالاً دستگاه سی تی حسام از آنجایی که بیمه ها حق بیمارستان ها را نداده اند و 500 میلیارد بدهی بیمه ها به بیمارستان هاست، کمی قدیمی شده است و نتوانسته عمق بیشتر در حزب اللهی ها نفوذ کند و مشکلات بیشتر را دریابد.  

اکثر آنچه که حسام گفته است «درست و منطقی» است. این که آنها که باید میدان بدهند، نمی دهند و این که آن ها که باید میدان نداشته باشند دارند. اما به نظر من مشکل عمده و اساسی خود «بدنه ژورنالیست ها»ی موافق نظام هستند. بارها این حرف را مجامع رسمی و غیررسمی مختلف زده ام. شاید اینجا هم گفته ام اما از آنجا که بناست با هم «تکرار» کنیم مشکلاتمان را، باز می گویم. برگردیم به مدل قوچانی! جوانی بیست و چند ساله که کم کم می رود که سی سال را پر کند بسیاری از «سالخوردگان» و داعیه داران ژورنالیستی را «زیر دست» خودش می بیند. نه آنکه زوری در کار باشد! نه! سالخوردگان فهمیده اند که باید قوچانی را «جلو» بیندازند. قوچانی به ژورنالیست پنجاه و چند ساله می گوید که باید در مقاله ای که برایم می نویسی از واژه های "رئیس جمهور"، "دروغ"، "انرژی هسته ای"، "ماجراجویی" و "سیاست خارجی" استفاده کنی و جالب اینکه پیرمرد پنجاه و چند ساله فردا چند برگه آ4 با خود به دفتر سردبیر می آورد و مقاله همان شده است که جوانک از پیرمرد خواسته است! صبر کن! یک بار دیگر پروسه بالا را بخوان و آن وقت تصور کن که می خواهی در بین موافقین نظام چنین سازمانی را بچینی! چرا می خندی؟ گفتم فقط «تصور» کن! هنوز انجامش نداده ایم که! اما خب حق داری. حتی تصورش هم سخت است. این به اصطلاح حزبل ها حتی هم سن و سال های خود را به عنوان مدیر و «رده بالاتر» بر نمی تابند چه برسد که بخواهند سنگینی سایه یک جوان بیست و چند ساله را در بالای سر خود  تحمل کنند. پس چه می شود؟ ساده است. آن می شود که می بینی! نه رسانه ای قوی. نه روزنامه ای وزین و نه سایتی تحلیلی و فعال و پرمخاطب. به همین سادگی! ایده ها در «نطفه» خفه می شوند مبادا که جای آن پیرمردی که حالا مدیر است توسط این ایده پرداز جوان گرفته شود!

بله جناب آقای مطهری عزیز! مشکل اینجاست. تا زمانی که موافقین نظام «برتری نسبی» فردی را بر خود برنتابند اوضاع بر همین منوال هست که هست. تا زمانی که آن دانشجوی سال چندمی استعداد برتر دانشجوی ورودی جدید را به سخره بگیرد اوضاع دانشگاه های ما همین است که هست! این ها که می گویم بدنه است! بدنه! «کار گروهی»! «حلقه مفقوده» موافقین نظام کار گروهی است. چیزی که در منتقدین به «شدت» و «جدیت» دنبال می شود اما موافقین هیچ وقت رقبتی برای این نوع کار نشان نداده اند. ترجیح داده اند که «تنها» کار کنند. ترجیح داده اند «وبلاگ» بنویسند به جای این که برای یک «سایت» کار کنند. ترجیح داده اند در دانشگاه «مجموعه» نشریه تک برگ خود را داشته باشند به جای این که «زیرمجموعه» یک نشریه 30 صفحه ای قرار بگیرند. ترجیح داده اند و ترجیح داده اند و ترجیح داده اند! و البته چه بد ترجیح داده اند! همین بچه مسجدی ها را ببین. در پایگاه مسجدشان هم نمی توانند مدیر بودن یک هم سن و سال خود و یا شاید جوان تر از خود را تحمل کنند! حتماً باید یک «حاجی سالخورده ریشدار» بالای سرشان باشد تا کارشان پیش برود. خلاصه این که زمانی که 10 جوان به اصطلاح حزب اللهی توانستند مدیری را از میان خود و با افتخار! این خیلی مهم است که «با افتخار» انتخاب کنند و «زیر دستش» باشند و کار کنند آن وقت است که می توان امیدوار بود که شهروند امروز لباس بسیجی بپوشد و با همان شش جیب های بسیجی «باطوم قلمش» را بر سر «منتقدین نظام» بکوبد! باطوم قلم را نه باطوم رنگ «مغزپسته» ایش را.

 

پ.ن:

- این یادداشت خیلی طولانی تر بود اما به دلیل سریع خوانده شدن و یا شاید بهتر اسکرول شدن (!) کوتاه و کوتاه و کوتاه تر شد.

- این حرفها خیلی تکراریست. من یکی که شاید سالیان است که این حرف ها را تکرار کرده ام و نتیجه ای نگرفتم. بنا هم نداشتم که تکرار کنم اما خب نمی شد یادداشت حسام الدین مطهری را نادیده گرفت! این هم برود کنار آن همه حرف هایی که در این باب در این سالیان گفته ام!

- اگر احیاناً تعریفی از فعالیت های رسانه ای منتقدین می شود نه بدان معناست که آنها غالبند و ما مغلوب! بلکه هدف آنست که نشان دهیم که توانایی چه کارهایی در موافقین هست و انجام نمی دهند! همین!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 3:42 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
بعد از دیدم "به همین سادگی" فهمیدم که تماشای این فیلم به این سادگی ها هم نیست!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 22:32 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

می دانی به چه فکر می کردم؟ به این فکر می کردم که دیروز و چهار روز پیهیروشیماش سالگرد بمب باران اتمی هیروشیما و ناکازاکی بود . به این فکر می کردم که چه موضوع جالبی بود برای نوشتن و البته به این فکر می کردم که چرا چندان مطلب به درد بخوری در این گوگل ریدر کذایی و وبلاگستان به این بزرگی راجع به این قضیه پیدا نکردم. و همچنان به وبلاگ نویسان منفعل فکر می کردم و این مدعیان حقوق بشری وبلاگستان که یک پست خشک و خالی هم برای این قضیه ننوشتند چه برسد به تحلیل ماجرا و ربط دادن آن به مذاکرات ایران و آمریکا!

ای بابا! بگذریم که گذشت!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 12:5 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
آخی! تویتر بیچاره!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 13:38 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

چند روز قبل:

A- احمدی نژاد ولایتمدار است چون دست رهبر را بوسیده است.

B- بوسیدن دست که مهم نیست! عملکرد را ببین.


چند روز بعد:

B- احمدی نژاد ولایتمدار نیست چون دست رهبر را نبوسیده است.

A- بوسیدن دست که مهم نیست! عملکرد را ببین.

و این ماجرا ادامه دارد ...

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 15:55 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

بالای سایت خامنه ای دات آی آر نوشته است «پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای» و بالای سایت لیدر دات آی آر نوشته است «پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری».

من بین این دو تفاوت قائل می شوم. شما را نمی دانم!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:47 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

در برخورد با مجلس چه باید کرد؟ این سوال مهمی است که پاسخ به آن همواره دغدغه حاکمان و والیان ایران از زمان مشروطه تا به حال بوده است. نهضت مشروطه به گفته بسیاری از مورخان نقطه ی عطف و سر چشمه بسیاری از اتفاقات در تاریخ معاصر ایران است. نهضتی که با خون های بسیار به ثمر نشست و خودش را در ایران نهادینه ساخت. اما در طول تاریخ با مجلس برخورد های متفاوتی صورت گرفته است. از زمانی که مظفرالدین شاه زیر آن فرمان چندخطی مشروطه را امضا کرد تا به امروز مجلس بهارستان تحولات بسیاری را پشت سر گذاشته و حاکمان متعددی را همراهیِ زمانی کرده است. می گویم همراهی زمانی چرا که در بسیاری از زمان ها این همراهی به طور جد زمانی بوده است و نه چیز دیگر! شاید نقطه عطف دیگری که البته بتوان نام شکست مشروطه را بر آن گذاشت، ماجرای به توپ بستن مجلس بهارستان به فرمان محمدعلی شاه توسط تعدادی از نیروهای قزاق ارتش روسیه باشد که سبب شد تا حدود یک سال مجلس شورای ملی از صحنه سیاست ایران خارج و دوره ای آغاز شود که بعدها نام "استبداد صغیر" را بر آن نهادند. همان واژه ای که میرحسین موسوی در مناظره به احمدی نژاد متذکر شد که رفتار او هم شبیه زمان شروع استبداد صغیر است. حال ماجرا چگونه شروع شد؟ محمدعلی شاه احساس کرد که مجلس کم کم دارد اختیارات او را کلاً نادیده می گیرد و وی را به یک عنصر نمایشی در نظام سیاسی کشور تبدیل می کند. و البته مجلس هم بدش نمی آمد که این تصور در محمدعلی شاه ایجاد شود. استفاده از واژه هایی همچون آزادی و امنیت ملت و خطاب قرار دادن شاه با این سبک از واژه ها و پس از آن انتشار بیانیه های تند در سرکوفت زدن به شاه پیرامون رفتارها و هنجارهای وی، نمک ماجرا را زیاد می کرد و شعله اش را بالا محمدعلی شاهمی کشید! ماجرا تا به رخ کشیدن زور مجلس و شاه به همدیگر پیش رفت. تعداد زیادی از افراد مسلح دور مجلس را گرفتند و عربده کشان فریاد حمایت از نمایندگان خود را سر دادند. عده ای از تبریز و ... نامه نوشتند به محمدعلی که آهای دیکتاتور! حواست را جمع کن! نیرو می فرستیم خلعت کنند! اما شاه هم این تهدیدها و عربده ها را بی پاسخ نگذاشت. نیروهای قزاق روسی عربده کشان وارد تهران شدند و سلاح های انجمن های پیرامون مجلس را جمع کردند و نگذاشتند نفس کسی بالا بیاید! شاه از مجلس خواست که سه ماه به تعطیلات تابستانی برود و نظام سیاسی را بیخیال شود تا محمدعلی سر و سامانی به وضعیت کشور بدهد. اما نمایندگان مجلس شورای ملی که حالا عده ای از روشنفکران (آقای علی مطهری نماینده مجلس فعلی نخبگان را همان تعبیر دیگر روشنفکران نامید) سوار بر تخته خود بدجور در حال موج سواری روی آن بودند، اعلام کرد که تعطیلی در کار نخواهد بود. فراموش نکنیم که شیخ فضل الله به دست عده ای از همین منورالفکران مشروطه خواه آن زمان به جرم مخالفت با مشروطه خواهان به دار آویخته شد! جالب آنکه شیخ فضل الله خود در راه به ثمر نشستن مشروطه چه تلاش هایی که نکرده بود اما وقتی دید که این طفل (به ظن خودش) نطفه اش پاکیزه بسته نشده است و در آینه دید که طفل بناست چگونه به انحراف کشیده شود و بیراهه رود، ترجیح داد در نطفه خفه اش کند. اما نتوانست و هنگام سقط جنین، جنین به طرز عجیبی زنده ماند و مادر جنین هنگام بیرون آمدن جنینِ ناپاک مرد! آخر جنین 6 ماه را رد کرده بود و سقطش امکان پذیر نبود! از ماجرا دور نشویم! سواران قزاق مشغول چرخ زنی در خیابان های تهران بودند که فرمان به توپ بستن مجلس صادر شد. توپ ها به حرکت در آمدند و ... . صدای شلیک توپ ها حدود یکسال در خاطر مردم تهران باقی ماند اما بعد از گذشت این مدت از شدت صدا کم و کمتر شد تا اینکه دوباره تهرانی ها و تبریزی ها و اصفهانی ها و ... احساس کردند صدای عربده های آنان از صدای توپ های قزاق ها بیشتر شده است و شد آن چه شد!

هر چند که پس از بازگشت مجلس شورای ملی به بدنه تصمیم ساز سیاست کشور، مجلس دیگر به یک نماد تشریفاتی و کاملاً فرمایشی تبدیل شد. اما به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی شاه و شکست استبداد صغیر درس های بزرگی را برای آیندگان تاریخ به یادگار گذاشته است.

کمی جلوتر بیاییم و به انقلاب برسیم. بعد از انقلاب یکی از نهادهای مورد علاقه ای که در قانون اساسی ج.ا. پیش بینی شد مجلس شورایی بود که حالا دیگر بنا بود اسلامی باشد  و نه ملی! مجلس شورای اسلامی در همان بدو کار تشکیل شد و عده ای از انقلابیون دلسوز و دلنسوز خود را بر روی کرسی های آن یافتند! نخستین پالش جدی سیاسی مجلس با دولت... بله درست حدس زدید! بنی صدر خائن! همان که هاشمی رفسنجانی در بیانیه اش خطاب به رهبری احمدی نژاد را مشابه او یافت و نوشت که: «من نمی خواهم بگویم احمدی نژاد بنی صدر است اما رفتار او همان بنی صدر را به دنبال دارد.» (!) بله! جناب بنی صدر خائن بر سر انتخاب نخست وزیرش بدجوری با مجلس درگیر مجلس اولشد! به طوری که در روزنامه انقلاب اسلامی اش همان مطالبی را می نوشت که گویی محمدعلی شاه آمده است و دوباره به عنوان نویسنده متن های بنی صدر در دربار مشغول به خدمت گزاری شده است! بنی صدر اما همانند محمدعلی شاه تاکتیک توپ و شلیک و سربازان قزاق را در پیش نگرفت. او ترجیح داد بیشتر حرف بزند و با کوبیدن آراء ده میلیونی خود بر سر مجلس برتری خود را نشان دهد. اما تاکتیک او هم جواب نداد! کار تا بدان جا پیش رفت که همین مجلس شورای اسلامی که آن زمان هاشمیِ انقلابی رئیسش بود جلسه گرفت و حکم عزل بنی صدر را صادر کرد و امام هم که به هوشیاری مجلس منتخب می بالید در امضای حکم برکناری بنی صدر تردیدی به خود راه نداد. و اینگونه جدال اول دولت و مجلس در جمهوری اسلامی را مجلس شورای اسلامی به طور قاطع از آن خود کرد.

پس از بنی صدر اما این نخست وزیرش بود که حالا بر جایگاه رفیع ریاست جمهوری اسلامی تکیه می زد. اما مجلس فرصت جدل با رجایی را نیافت! مدتی نگذشت که رجایی با قرار دادن پیشوند شهید در جلوی اسم خود صندلی ریاست جمهوری و البته شانس زورآزمایی با مجلس را از دست داد و عطای صندلی را به لقایش ترجیح داد و معبود را بسیار بهتر از دنیا شناخت و به نزدش شتافت. و حالا نوبت به حجت الاسلام خامنه ای بود که صندلی را که یک شهید هم گرفته بود برای نشستن انتخاب کند. قطعاً از این به بعدش را کم و بیش در جریان هستید. اختلافات شدید مجلس با نخست وزیر وقت و قهر و آشتی های مکرر نخست وزیر وقت (همان مهندس موسوی، کاندیدای معترض فعلی، منظور نویسنده است) و دوره های بعد!

در تمام دوره ها جدال بین مجلس دولت به شدت هر چه بیشتری جریان داشته است و شاید تنها یک دوره ثبات نسبی بین روابط دولت و مجلس حاکم بوده و آن هم دوران ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی است! بررسی چرایی این امر می تواند کمک شایانی به مردان سیاست در باب نوع تعامل با مجلس کند اما از آنجایی که چرایی این بحث چندان به سیاستمداری از نوع احمدی نژاد کمک نخواهد کرد از آن می گذریم. به نظر می رسد باید نوع دیگری به قضیه نگاه کرد.

راه کار احمدی نژاد در برخورد با مجلس فعلی همان به توپ بستن مجلس است و بس! حتماً بعد از نثار کردن مقادیری فحش و القاب مختلف به من واژه معروف "چرا؟" در ذهنتان به حرکت در آمده است. عرض خواهم کرد.

کواکبیان در پاسخ به سوال خبرنگار که از او پرسید آیا رئیس جمهور در مورد رای اعتماد کار سختی در پیش خواهد داشت، گفت: «البته! البته که کار سختی در پیش دارد!» (صدای قهقهه بر وزن عربده!) این پاسخ در حالی داده شد که هنوز هیچ اطلاعات رسمی و حتی غیررسمی از اعضای احتمالی لیست پیشنهادی رئیس جمهور به مجلس در دست نیست! بروجردی هم پاسخ مشابهی را به این سوال داد.  

نماینده مردم ارومیه در مصاحبه با خبرنگار سیما در مورد کابینه گفت: «کابینه جدید باید حداقل 7 وزیر آذری زبان داشته باشد.» (!) این هم نوع تفکر یک نخبه (!) سیاسی کشور ما!

نماینده بوشهر نیز دررابطه با کابینه و در پاسخ به نوع نگاه محدود و قومیتی خودش به انتخاب کابینه گفت: «این عین عدالت است!»

و چه بسیار است از این نوع اظهار نظرهای سطحی و سهم خواهانه در مورد انتخاب اعضای کابینه و رای اعتماد به آنان. البته نباید از حضور افرادی چون رسایی، کوچک زاده و یا حسینیان که نمایندگان تفکر انقلابی در مجلس هستند را نادیده گرفت. پاسخ هایی که این افراد به سوال های مشابه داده اند نشان از عمق بینش سیاسی و نگاه عالمانه این افراد در برخورد با مسائل سیاسی کشور است. مجلس شورای اسلامیاما ترکیب مجلس قطعاً سنگینی کفه ترازو به سمت نابالغان سیاسی را به رخ می کشد. خب با چنین مجلسی چه می توان کرد؟ آیا راه حلی جز به توپ بستن مجلس به ذهنتان می رسد؟ صبر کنید! باید این اصطلاح «به توپ بستن» را بیشتر شرح دهم. خب همانطور که می دانیم در قانون اساسی جمهوری اسلامی سه قوه مقننه و مجریه و قضاییه برای اداره کشور پیش بینی شده است. و لزوماً این سه قوه همواره باید در کنار هم و البته به طور مستقل به انجام امور مشغول باشند و البته در عین حال از سال 1287 دقیقاً 101 سال می گذرد و دنیا از آن زمان تا کنون کلی پیشرفت کرده است! اساساً دیگر استفاده از نمادهای خونین همانند توپ و ... در صحنه سیاست داخلی کشورها چندان تاثیری ندارد و حتی انقلاب ها هم رنگی و به قول خودمان گل و بلبلی شده اند! پس باید به توپ بستن را بازتعریف کرد! چه اینکه به توپ بستن محمدعلی شاهی نه تنها فایده ای ندارد بلکه ممکن است مشکلات متعدد دیگری را نیز در صحنه سیاست داخلی ایجاد کند. باید قبول کنیم که در بسیاری از مواقع حساس مجلس نتوانسته است تصمیمات درست و «عاقلانه» ای را برای پیشبرد اهداف ملت اخذ کند. این را هم من می دانم و طبیعتاً هم شما! پس بالاخره چه باید کرد با مجلسی که بر مبنای قانون اساسی وجودش لازم است و از طرفی مخالفان دولت آن را همراه دولت می دانند و از طرف دیگر شاید بدترین نوع همراهی را در طول انقلاب مجلس هفتم و پس از آن مجلس هشتم با دولت داشته است؟!

می توانم بگویم که احمدی نژاد بهترین نوع برخورد و تعامل را با مجلس هشتم برگزیده است. تحلیل این نوع تعامل خود مجالی دیگر را می طلبد اما خواندن همین خبر چند خطی شاید بتواند بگوید آنچه را که من می خواستم در چندین صفحه بگویم. قبل از آن باید این نکته را یادآور شوم که بسیاری از انقلابیون مجلسی هم با این نوع تعامل دولت و مجلس به شدت موافقند. پس بیایید دقیق و موشکافانه این چند خط را که آخرین سخنان احمدی نژاد در مورد کابینه است، بخوانیم:

«لیست دولت دهم هم باید مانند دولت نهم شگفتی‌ساز باشد. ]...[ کابینه دولت دهم به مراتب خبرسازتر خواهد بود.»


پ.ن:

- بنا بود در این پست مطالب دیگری هم بنویسم که بنا به دلایل امنیتی حذف شد!


نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 17:12 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

1- مشایی

اعلام خبر انتصاب مشایی به سمت معاون اولی احمدی نژاد «بمب خبری» بود که حتی سخنرانی هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه اخیر تهران را به شدت تحت پوشش خود قرار داد. مشایی پدر مشایی، پدر عروس احمدی نژادعروس احمدی نژاد و از یاران دیرینه وی است. از زمان حضور احمدی نژاد در شهرداری مشایی به عنوان یکی از اصلی ترین مشاوران و تصمیم سازان همراه احمدی نژاد در صحنه های مختلف حضور یافته است. هنوز آن عکس معروف را که مشایی در جمع متحصنین معترض به روند افزایش کارتون خوابی در تهران در زمان تصدی گری احمدی نژاد در شهرداری تهران، حاضر شده بود را به خاطر دارم. مشایی آمده بود تا از «طرف» احمدی نژاد با متحصنین به مذاکره بنشیند. البته خب این عرف و روال کاری رئیس و روساست که معمولاً در این مواقع یک فرد از طرف مقام بالاتر مامور مذاکره با معترضین می شود. احمدی نژاد این کار را بارها و بارها تکرار کرده است. قطعاً متحصنین فرودگاه مهرآباد تهران حضور برادر احمدی نژاد را در بین خود برای صحبت و سخنرانی و قانع کردن برای پایان تحصن به خاطر دارند. اما مشایی تنها در این حد باقی نماند. بسیاری مشایی را یکی از اصلی ترین «تئوریسین» های دولت نهم و از بانفوذترین افراد بر شخص احمدی نژاد می دانند. مشایی از همان شروع کار دولت نهم همواره در کنار احمدی نژاد حاضر بود. سفر سازمان ملل، اجلاس های متعدد بین المللی و همین اواخر که اجلاس دوربان دو مشایی را در کنار احمدی نژاد تجربه کرد. مشایی با احمدی نژاد شروع کرد و «شانه به شانه» احمدی نژاد بالا آمد. آمد و آمد و آمد ...مشایی - احمدی نژاد

 قطعاً همگی به خاطر داریم قضیه صحبت های مشایی در باب «رژیم صهیونیستی» و بعد از آن واکنش های متعدد در سطح کشور، از نخبگان سیاسی گرفته تا دانشجویان و علما و روحانیون و حتی مراجع! شاید اصلی ترین دلیل تیره شدن روابط دولت احمدی نژاد با مراجع، مشایی و اعلام موضع رسمی مراجع نسبت به وی و بعد از آن «بی اعتنایی» احمدی نژاد به آن فریادها بود که سبب شد مراجع احمدی نژاد را در «شکل دیگری» بیابند! و البته قطعاً به خاطر داریم اعلام نظر صریح رهبری درباره سخنان اشتباه مشایی را. اما آنچه که تعجب همگان را برانگیخت بی اعتنایی احمدی نژاد به این واکنش ها و سخنان بود. انتظار منطقی که مردم ایران پس از آن قضایا داشتند برکناری مشایی و «خروج» او از حلقه همراهان دولت نهم بود. اما این انتظار برآورده نشد.

باید از دو منظر به این عدم پذیرش خواست مردم و البته نخبگان توسط احمدی نژاد نگاه کرد. اگر از دید «توجیه گر» بخواهیم مساله را برانداز کنیم پاسخ این عدم پذیرش و پافشاری احمدی نژاد برای ادامه حضور احمدی نژاد در دولت را می توان «قدرت نمایی» احمدی نژاد و اثبات این حرف که نظر نهایی را من می دهم و نه کس دیگر و اینکه فشارهای اطرافیان در انتخاب های من هیچ تاثیری نخواهد داشت و این سبک حرفها دانست! در آن زمان واقعاً این دلیل قابل باوری بود. می شد مساله را چنین تحلیل کرد که احمدی نژاد تذکر رسمی به مشایی داده است و از او خواسته است که مصاحبه و صحبت تازه ای نکند و از طرف دیگر وی را در سمت خود ابقا کرده تا قدرت خود را به نخبگان «بنمایاند». هر چند که این دلیل برای بسیاری پدیرفتنی نبود اما در ادامه این تحلیل این بود که در مورد مشایی روش «اخراج محترمانه» در پیش گرفته شود. به بیان دیگر انتظار این بود که مشایی دیگر در حلقه مدیران و وزیران دولت دهم حضور نداشته باشد و لااقل به «پشت صحنه» دولت منتقل شود. «سیر منطقی» تحلیل مذکور به این روال کامل می شد.

روزگار گذشت و قرعه انتخابات دهم به نام احمدی نژاد در آمد و او برای چهار سال دیگر به عنوان رئیس جمهوری اسلامی انتخاب شد. اینکه چه شد و چه گذشت و چه کردند تا این انتخابات به ثمره بنشیند در بخش دیگری به آن خواهم پرداخت اما زمان گذشت و «ناگهان» احمدی نژاد جمعه شب معاونان خود را معرفی کرد! باید موضوع را پله به پله بررسی کنیم. تند رفتن در سر این موضوع قطعاً ما را بیراهه خواهد برد. کاری که برخی از اصولگرایان در این روزها انجام می دهند.

نکته اولی که باید مطرح کرد این است که «حق انتخاب» معاونان رئیس جمهور متعلق به چه کسی است؟ آیا آقای باهنر باید معاون رئیس جمهور را تایید کند که مصاحبه می کند و می گوید: «قطعاً مشایی برکنار خواهد شد»! آقای باهنر چه کاره است که فکر می کند می تواند نظر خود را بر رئیس دولت ج.ا. تحمیل کند. باهنر همان کسی است که به دلیل حمایت های همه جانبه رسایی از احمدی نژاد در جلسه علنی مجلس در زمانی که رسایی به موضوع اعتراض داشت، پشت تریبون مجلس «عربده» کشید که :« شما عربده نکش!» کسی که این چنین حمایت یک فرد را از دولت بر نمی تابد قطعاً هم باید حالا چنین اظهار نظر کند! یا مثلاً آقای شریعتمداری «سرمقاله» می نویسد و تهدید می کند که مشایی را برکنار نکنی فلان می شود و بهمان می شود! یا در همین «وبلاگستان» خودمان برخی چنان اظهار نظر می کنند که انگار احمدی نژاد هیچ کاره است و این ما هستیم که باید کابینه را بچینینم و اگر ما نچینینم غلط است! در موردی دیگر متن استفتا عده ای از متدینین(!) از آقای مکارم خواندنی است! حدود 5 جمله از این استفتا رسماً دروغ است! اینها متدین هستند؟! چنین دروغ پردازی هایی را کدام متدین انجام می دهد؟! خب آن مرجع محترم هم تقصیر ندارد وقتی چنین افرادی دور و برش را گرفته اند آن طور اظهار نظر کند! هر چند که اظهار نظر در مورد «شخض خاص» توسط یک «مرجع» شاید رسماً پایین آوردن «جایگاه مرجعیت» باشد. به هر حال باید این مطلب روشن باشد که نه باهنر، نه مراجع، نه کس دیگری می تواند خواسته خود را به رئیس دولت تحمیل کند. به شخصه اگر جای احمدی نژاد بودم شنیدن حرف های باهنر کافی بود تا در تصمیم خود پافشاری کنم!

نکته دوم اما در مقابل نکته اول قرار خواهد گرفت. هر کسی می توانست «واکنش های احتمالی» در مورد این انتصاب را حدس بزند. کاملاً قابل پیش بینی بود که مراجعی که حدود یک سال حاضر نشدند با احمدی نژاد ملاقات کنند به این انتصاب چه واکنشی نشان خواهند داد. هر کس می دانست که پس از «بی اعتنایی» های احمدی نژاد در مورد مواضع مشایی راجع به رژیم صهیونیستی و ابقای وی دیگر بی اعتنایی مجدد برنتابیده خواهد شد. هر کس می توانست بفهمد و قطعاً خود احمدی نژاد هم فهمیده بود. حال چرا احمدی نژاد این اقدام را کرد و  مشایی را در صدر معاونین خود قرار داد؟ چندین «توجیه» برای این اقدام لیست شده است که در ادامه به آن ها خواهیم پرداخت. عده ای همان «توجیه قبل» را برای این کار احمدی نژاد  می آورند و با بیان این دلیل که احمدی نژاد می خواهد ثابت کند که او رئیس دولت است و نه کس دیگر این کار را کرده است. اگر احمدی نژاد به این دلیل این کار را کرده باشد نشان داده است که در سطح بسیار پایینی از پختگی سیاسی به سر می برد. چرا که مشایی اصلاً گزینه مناسبی برای این قدرتنمایی نبود. مشایی کسی است که احمدی نژادی های عادی و مردمی هم از او دل خوشی ندارند و همواره از آن به عنوان «نقطه ضعف» دولت نهم یاد کرده اند. اگر احمدی نژاد قصد قدرت نمایی داشت می توانست این کار را در «تعیین وزرا» و «باج ندادن» به مجلس و احیاناً در میان گذاشتن پشت پرده های چانه زنی ها بر سر کابینه با مردم، انجام دهد. با این کار محبوبیت او دو چندان می شد و مردم هم در مقابل مجلس از او حمایت می کردند. قطعاً «کنار گذاشتن» مشایی از بدنه رسمی دولت نیز می توانست محبوبیت هر چه بیشتری را در بین مردم برای احمدی نژاد ایجاد کند. و در واقع احمدی نژادی ها احمدی نژادی تر می شدند!

عده ای دیگر این کار احمدی نژاد را نوعی «عملیات روانی» برای خبرسازی و انحراف اذهان از درگیری های زمان انتخابات و حرکت به سمت فضای بحث بر سر کابینه و ... می دانند. هر چند که این تحلیل هم یکی از احتمالات است اما همچنان این هم «دلیل موجهی» برای این اقدام احمدی نژاد نیست. قطعاً انتصاب مشایی بر «محبوبیت» احمدی نژاد تاثیر می گذاشت و فضا برای حملات مجدد به دولت آماده می شد. احمدی نژاد می توانست بمب خبری دیگری را برای این عملیات روانی تدارک ببیند. مثلاً صحبت بر سر «مذاکره با آمریکا» و یا چیزی شبیه این. با این کار او می توانست نه تنها رسانه های داخلی بلکه «رسانه های دنیا» را برای مدتی در دست بگیرد و روی دیگری از چهره ایران را به جهانیان بنمایاند و فضای غبارآلود ایجاد شده توسط رسانه های غربی را اندکی پاکیزه کند. اما او این کار را نکرد. صحبت بر سر مذاکره با آمریکا حرف جدیدی نبود اما می توانست در غالبی جدید بیان شود تا «تاثیرات بسیار محسوسی» را در رسانه های دنیا داشته باشد. پس نمی توان فرضیه عملیات روانی بودن این انتصاب را چندان مورد قبول دانست. چرا که این کار «هزینه های سنگینی» را بر دولت دهم تحمیل کرده است.  

در این میان عده ای دیگر مشایی را «گزینه ای مناسب» برای معاون اولی می دانند و اصولاً هیچ مشکلی با وی نداشته و ندارند. این عده هم در حال حاضر به شدت از موضع احمدی نژاد دفاع می کنند و با همان استدلال که کنار رفتن مشایی موجب «کاهش اقتدار» احمدی نژاد خواهد شد، به شدت با برکناری وی مخالفند و  شدیداً پیگیر ابقای مشایی هستند.

استدلال های دیگری هم برای این اقدام احمدی نژاد آمده است که به هر حال به همین بسنده می کنیم. اما! «احمدی نژاد» خودش «مسبب» همه این اتفاقات است. همانطور که گفتم این واکنش ها قابل پیش بینی بود. در این میان من نه مشایی و نه کس دیگر را مقصر اتفاقات اخیر می دانم. مقصر اتفاقات اخیر دقیقاً خود احمدی نژاد است! اوست که با این تصمیم فضای فعالان سیاسی را به این سمت برد و سبب شد موضع گیری ها علیه خودش افزایش یابد. احمدی نژاد در مراسم تودیع مشایی چنین گفته است:

« متاسفانه برخي ايشان را نمي‌شناسند، متاسفانه.» دقیقاً مساله همین جاست! برخی ایشان را نمی شناسند و برخی ایشان را «جور دیگری» شناخته اند. نه آن طور که شما شناخته اید. آن برخی متاسفانه چندان «کم» هم نیستند! لااقل فضای کشور که این طور می گوید! پس چه اصراریست که فردی را که برخی جور دیگری شناخته اند شما همچنان او را در کنار خود در «منصب های مهم» حکومتی بنشانید؟ به هر حال مشایی همان کسی است که سبب شد «رهبری» آن طور به «میدان» بیایند و بار دیگر موضع نظام را در مورد رژیم صهیونیستی به دنیا یادآوری کنند! خب حالا این فرد خدوم، مومن، با تقوا و هر صفت خوبی دیگری که هست برایش! اما مردم آن را جور دیگری شناخته اند! فردی در مورد مشایی نظر جالبی داشت. بعد از اینکه برخی از رسانه های صهیونیستی از معاون اولی مشایی ابراز خوشحالی کرده بودند مطلبی با این مضمون نوشت که «اگر رسانه های صهیونیستی این حرف را برای یکی از دوم خردادی ها می زدند، فردا تیتر می شد که کف زدن صهیونیست ها برای فلانی و ...» خب حرف حرف منطقی است. ما نباید دوگانه برخورد کنیم. مشایی نامه نوشت و عذرخواهی کرد درست! دیگر حرف نزد، آن هم درست! اما اقدام منطقی این بود که مشایی به حاشیه دولت می رفت و در نقش «مشاور» و چنین چیزی از او استفاده می شد تا دیگر حرف و حدیثی نباشد.

نکته سوم که شاید مهمترین نکته و «راه برون رفت» و خاتمه اتفاقات اخیر است نامه ای است منتسب به رهبری که این روزها ورد زبان ها شده است و رجا و کیهان و بسیاری از اصولگرایان با استناد به آن نامه است که دیگر مشایی را «شرعاً» فاقد صلاحیت برای قرار گرفتن در سمت معاون اولی می دانند. همان طور که می دانیم و رهبری خود نیز اعلام کرده اند حرف درگوشی در کار نیست و اگر بناباشد نامه ای برای انتصاب و یا عدم انتصاب فردی ابلاغ شود قطعاً به طور رسمی و از «مجاری رسمی» منتشر خواهد شد و نیازی به این نقل قول ها و این حرف ها نخواهد بود. جالب است که رهبری و دفتر رهبری بارها و بارها اعلام کرده اند که نقل قول ها فاقد اعتبار استرفتن مشایی ولی رفتار مدعیان  اصولگرایی برای «تحمیل تصمیم» خود به دولت بسیار قابل توجه است. شاید تنها راه حل برای موضوع فعلی باز و مانند همیشه رهبری باشد که با «تکذیب» و یا «تایید» موضوع نامه مساله را خاتمه دهند. اما تاسف این موضوع باقی خواهند ماند که سیاسیون ما با این همه ادعا و قیل و قال همچنان توان حل موضوعاتی به سادگی مشایی را ندارند که رهبری باید وارد عرصه شود و با تایید و یا تکذیب نامه منتسب به ایشان موضوع را خاتمه دهد. می گویم خاتمه چون در صورت تایید این نامه مشایی خواهد رفت و با تکذیب این نامه مشایی خواهد ماند و قطعاً خارج از این دو گزینه گزینه دیگری وجود نخواهد داشت. اما در صورت ماندن مشایی احمدی نژاد باید منتظر درگیری های شدید با مجلس بر سر رای اعتماد به کابینه باشد. (هر طرف این ماجرا را که نگاه می کنیم احمدی نژاد جز دردسر برای خودش چیز دیگری درست نکرده است! قحط الرجال که نبود برادر من!)

در نهایت اگر بخواهیم نتیجه ای از این صحبت ها بگیریم قطعاً این خواهد بود که ماندن مشایی بحران های بعدی را برای دولت و به تبع آن برای کشور در پی خواهد داشت و از طرفی برکناری او هم شاید عقب نشینی دولت در مقابل «زیاده خواهی» های عده ای خاص در بین سیاسیون کشور باشد. بنابراین تنها راه حل با توجه به احتمال ادامه این ماجرا در موضوع کابینه تایید و یا تکذیب نامه رهبری خواهد بود.

 

2- نوری زاد

«نوری زاد» را تقریباً همه می شناسیم. همان کسی که با انتشار یادداشتی دنوری زادرباره مراجع در وبلاگش در جامعه مجازی و وبلاگشهر فارسی کاملاً شناخته شد. البته در بین عامه مردم نوری زاد را شاید با چهل سرباز بتوان بهتر معرفی کرد. یادم می آید که زمانی که نوری زاد آن مطلب را راجع به مراجع نوشت، پستی را درباره آن یادداشت نوشتم. در آن زمان برخی از به اصطلاح حزب اللهی های وبلاگستان از جمله آهستان و گام آخر و ... در حمایت از نوری زاد مطلب نوشتند و شاید اینکه گفته می شد او یک احمدی نژادی است تاثیر بسزایی را در نوع نگاه این افراد به مطلب مذکور گذاشته بود. اما به هر حال آن موقع من تذکرنوری زاد چهل سرباز دادم که این نوشته ها جایش اینجا نیست و در پایان آن نوشته آورده بودم که: «به نوری زاد مشکوکم». گذشت تا اینکه چند وقت پیش مجدداً نام حضرت نوری زاد را در صدر پست های یک وبلاگ نویس نه چندان خوش سابقه(!) مشاهده کردم. با تیتر « نوشته‌ای خواندنی و عجیب از یک حزب‌اللهی دو آتشه». در این نوشته که شاید به رنجنامه ای شبیه باشد که بسیار دلی نوشته شده است نوری زاد ای کاش های خود را آورده است! در ابتدا بهتر است مقدمه ای را که وبلاگ آق بهمن برای این نوشته با «خوشحالی» در ابتدای پست نوشته است با هم بخوانیم:

« این روزها با بعضی از دوستان در ایران که حرف می‌زنم از دوستان و آشنایان حزب‌اللهی‌شان می‌گویند که در یک ماه اخیر بریده‌اند. به ویژه از خود رهبر. ظاهراً خطبه‌های نماز جمعه رهبر در هفته بعد از انتخابات و برخوردهای خشنی که در خیابان‌ها شد، تأثیرش را گذاشته. این نکته یکی از جدی‌ترین نشانه‌هایی است که به من می‌گوید این بار با بارهای پیش خیلی زیاد فرق دارد. و اساساً اتفاق دیگری دارد می‌افتد. محمد نوری‌زاد، سال‌ها در روزنامه کیهان می‌نوشت. او یک ولایی کامل است، و همین‌طور یک کیهانی کامل ولی بدون هواداری پرشور از احمدی‌نژاد. البته حرفه نوری‌زاد فیلم‌سازی و به‌خصوص مستندسازی است. دوتان سینمایی احتمالاً خاطرات زیادی از او دارند. حالا نوری‌زاد روز هفتم تیر، یعنی یک هفته بعد از نماز جمعه رهبر، یادداشتی در وبلاگش نوشته که به نظر من خیلی مهم است. وقتی کار به جایی می‌رسد که نوری‌زاد این‌ها را «می‌نویسد»، یعنی توی دل خیلی‌ها تکان خورده.»

در ابتدای انقلاب یادم هست (می گویم یادم هست چون آنقدر در مورد انقلاب و اتفاقاتش خوانده ام که گویی یادم هست!) که عده ای در همان بدو کار «ریزش» کردند. دلیلش هم برای همه قابل درک است! آن ها رژیم شاه را نمی خواستند اما خب جمهوری اسلامی هم نمی خواستند! بعد از انقلاب زمانی که بنا شد جمهوری اسلامی جایگزین رژیم شاه بشود بسیاری از گروه های مارکسیستی و کمونیستی و شاید در ظاهر اسلامی پای خودشان را از نهضت بیرون کشیدند و در «جبهه مقابل» ایستادند و شروع کردند به بیان اندیشه ها و مخالفت با جمهوری اسلامی. اما برخورد با آن ها جالب بود. مثلاً شهید بهشتی می نشست و با مارکسیت ها مناظره می کرد! یا مصباح یزدی پوزه کمونیست ها را به خاک می مالید! و این گونه بود که جمهوری اسلامی «مستحکم» شد. امام همواره بر موضع طلبکارانه جمهوری اسلامی از سایر ایدئولوژی ها سخن می راند و این نشان از عمق استدلال اسلام و نظام اسلامی بود. این جمله یعنی اینکه ماییم که در موضع قدرتیم و آنها باید ضعف های خود را پاسخگو باشند. شرایط این روزهای ما هم تفاوتی با آن روزها ندارد. شاید گروه کمونیستی در کار نباشد یا کتاب های مارکس زیر خلوار ها خاک «مدفون» شده باشد. اما «مخالفت» ها با جمهوری اسلامی رنگ و بوی دیگری گرفته است و قطعاً در این میان امتحان مهمی برای مدافعان جمهوری اسلامی تدارک دیده شده است. بارها گفته ام که هیچ کس از اتفاقاتی که چند هفته قبل افتاد راضی نیست. کتک زدن ها و کتک خوردن ها و کشتن ها و کشته شدن ها و ... قطعاً مورد پذیرش «هیچ کس» نیست. و این اتفاقات قطعاً به عنوان «لکه ای تاریک» در تاریخ جمهوری اسلامی باقی خواهد ماند. البته نباید چشممان را ببندیم و «مسببان» این وقایع را فراموش کنیم. آن هایی که در خانه هایشان قوطی پپسی به دست «بیانیه» می دادند که «من در کنار شما خواهم بود. برای حق خود به خیابان ها بیایید و فلان کنید و بهمان کنید و ...» آن هایی که در یک روز سه بار با «بی بی سی» فارسی مصاحبه کردند و «دلایل مضحک» تقلب را لیست کردند! بگذریم! اما باید این را هم بدانیم که جمهوری اسلامی با باطوم پیروز نشد که با باطوم پایدار بماند. جمهوری اسلامی اشک آور برای کسی پرتاب نکرد که حالا اشک آور بخواهد حفظش کند! جمهوری اسلامی «ایدئولوژی» داشت و همان ایدئولوژی بود که پیروزش کرد. همین ایدئولوژی بود که اشک آورها را بی خاصیت و تیر و تفنگ را بی اثر کرده بود. اینها را می گویم برای این که به اینجا برسم که شاید اغتشاشات با باطوم و اشک آور کنترل شد اما این اتفاقات نارضایتی های بسیاری را در بدنه مردم تزریق کرد. نارضایتی هایی که تنها همان ایدئولوژیست که می تواند تبدیل به رضایتشان کند. همان ایدئولوژیست که می تواند جمهوری اسلامی را «حفظ و تداوم» بخشد نه چیز دیگر.

کمی از موضوعمان دور شدیم! همه این حرف ها برای این بود که بگویم ما نباید از ابراز نظر مخالفان ترسی داشته باشیم. بگذارید بگویند و اظهار نظر کنند. اتفاقاً با همین ابراز نظرهاست که می توان «حقانیت حق» را اثبات نمود!

می رسیم به مقدمه آق بهمن! در مقدمه ایشان آورده است که نوری زاد یک ولایی کامل است و یک کیهانی کامل! حال ایشان چقدر نوری زاد را می شناسند الله اعلم! اما لااقل حدود یک سال پیش حرف های آق بهمن در مورد نوری زاد نقض شده بود! چه ولایی بودن و چه کیهانی بودن! همان روز اولی که نوشته نوری زاد راجع به مراجع در وبلاگش منتشر شد کیهان سریعاً «انزجار» خود را نسبت به مواضع نوری زاد اعلام کرد! در مورد ولایی بودن هم باز همان مواضع ایشان در مورد مراجع آن هم در یک «تریبون عمومی» کافیست تا درصد ولایی بودن ایشان اثبات شود. من آن موقع هم گفتم که من روی درست و یا نادرست بودن سخنان نوری زاد راجع به مراجع صحبتی ندارم. صحبت بر سر «نوع اعلام» آن حرف ها بود. آق بهمن نوشته است که خیلی ها بریده اند! بله! قطعاً همین است! در بالا آوردم که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هم خیلی ها ناامید شدند و بریدند! اما اینکه فکر کنید در بین عامه مردم اتفاقی افتاده است «اشتباه استراتژیکی» شبیه پیش بینی سبزها راجع به انتخابات است! همان بحث تهران و شهرستان هاست. در پست دیگری به بحث فضای تهران و تفاوت عمیق آن با فضای شهرستان خواهم پرداخت. کافیست رهبری به یکی از استان ها سفر کنند تا امثال آق بهمن پی به اشتباه استراتژیک خود ببرند. اما از آق بهمن که بگذریم می رسیم به جناب نوری زاد که دوباره «یادشان افتاده» است انقلابی بوده اند و به انقلاب قبل ها خدمت کرده اند! نمی دانم چرا وقتی «نوری زاد» می خواهد حرف های «ضد انقلاب» بزند در ابتدا سابقه انقلابی اش را به رخ می کشد. بی اختیار به یاد سخنرانی های «سران مجاهدین» خلق می افتم که زمانی خود را صاحب انقلاب می دانستند و بقیه را نامحرم! هیچ وقت دوست نداشتم از آن دسته افرادی باشم که سوابق انقلابی افراد را زیر سوال ببرم. قطعاً منافقین هم در پیروزی انقلاب نقش داشتند. هر چند که در سال 54 بود که سازمان مجاهدین «چرخش ایدئولوژیک» خود را اعلام کرد. اما به هر حال آن ها هم در پیروزی انقلاب نقش داشتند. بهزاد نبوی هم نقش داشت. حجاریان هم! عزت شاهی و ... و البته هاشمی هم نقش داشت! این ها همه نقش داشتند و احتمالاً نوری زاد هم در این بین قرار می گیرد! اما چیزی که همیشه سبب می شود که آدم به مواضع افراد مشکوک شود «طلبکاری» برخی افراد است. نوری زاد هم از آن جمله است! «طلبکاران انقلابی»! نوری زاد قلم خوبی دارد. قبلاً هم گفته ام که او منتقد خوبیست! خوب بودن نه به مفهوم خوب بودن! به مفهوم ماهر بودن! از آن جهت که به خوبی حق و باطل را با هم ترکیب می کند و به خورد مخاطب می دهد. او در ابتدای کلام سخنان حقی بر زبان می راند و بعد از آن با عبور از مرزی مشخص باطل را وارد محدوده کرده و مخاطب را «سردرگم» می کند. مقدمه بسیار دلنشینی در ابتدای نوشته نوری زاد قرار داده شده است. مقدمه ای که دل هر خواننده ای را با خود همراه می کند. «من از تبار ... بغضمان به مرحله شکفتن ... از انصاف و بزرگی و ...». این ها را می گوید تا می رسد به ای کاش هایش! و اینجاست که مرز حق و باطل «مخدوش» می شود.

«ایکاش رهبر ما درست یک روز پس از اخذ رای که هنوز شمارش آرا به پایان نرسیده ، پیام نمی داد و از نتیجه حاصله ابراز شادمانی نمی کرد . ایکاش به شکوه میلیونی شرکت کنند گان بسنده می فرمود .»

گویا نوری زاد انتخابات های قبلی در ایران نبوده است. چرا که سایت رهبری پیام های تبریک رهبری را در انتخابات های قبل لیست کرده بود که تماماً روز بعد از رای گیری منتشر شده بودند! آقای نوری زاد شما را چه می شود که این چنین در مورد مولایتان بی انصافی می کنید؟ شما از تبار انقلاب بودید! این چه سخنیست که بر زبان می رانید؟

«ایکاش رهبر ما با اولین جرقه های اعتراض، مثل یک بزرگ بسیار بزرگ ، جانب انصاف و عدل را می گرفت و به معترضین می فرمود : مگر خامنه ای مرده است که شما احساس دلتنگی می کنید ؟ خامنه ای هست برای این که هر معترضی احساس تنهایی نکند . خامنه ای هست تا کسی احساس نکند در این نظام فریاد رسی نیست . و می فرمود : من تا مادامی که رای دهندگان به اقناع کامل نرسند و نسبت به سلامت و صحت و نتیجه آرا خود احساس آرامش نکنند ، به جانبداری از رای دهندگان خواهم پرداخت و از حقوق آنان دفاع خواهم کرد.»

آیا همان مولایتان که حالا گویا دیگر «مولا» نیست و شده است «خامنه ای» برای شما، به شورای نگهبان دستور نداد که اعتراض معترضین با دقت بررسی شود؟ آیا همو نبود که مهلت اعتراضات را تمدید کرد؟ آیا همو نبود که به شورای نگهبان اجازه بازشماری آرا را داد؟! آقای نوری زاد انصافتان کجا رفته است؟ شما همان کسی هستید که سنگ انقلاب را به سینه می زدید! ببینید امام چگونه با معترضیم خیابانی در زمان منافقین برخورد کردند! ببینید و بعد اعلام نظر کنید! شاید البته فراموش کرده اید!

نوری زاد در ادامه دلنوشته خود آورده است که : « و کاش با اولین راهپیمایی معترضین ، خود به صفوف آنان می پیوست و در شکوهی باور نکردنی ، محبوبیت خود را صد چندان می کرد . معترضین مگر چه می خواستند ؟ غیر از احقاق حق ؟ و در میان همان جمعیت ملیونی معترضین ، می فرمود : به چه معترضید ؟ به نتیجه آرا ؟ من درهمین جا اعلام می کنم که با شما برای احقاق حق تان همصدایم . برای من که رهبر شمایم ، در وجه حقوقی ، موافق و مخالف یکسانند .» ایشان از رهبر مملکت انتظار چه چیزی را دارند؟ انتظار دارند که رهبر مردم در کنار اغتشاشگران بی قانونی کند و شیشه بانک ها را پایین بیاورد؟ اگر بنا به رسیدگی به اعتراضات باشد که ایشان بارها و بارها اعلام کردند که اعتراضات با نهایت دقت باید بررسی شوند! اما آقای نوری زاد کدام اعتراض؟ بازشماری ده درصد صندوق ها می دانید یعنی چه؟! شما که انقلابی هستید آیا به خاطر دارید در هیچ انتخاباتی نتایج صندوق ها به تفکیک اعلام شود؟ پس کدام اعتراض؟ آیا آنهایی را که در ولی عضر راه می رفتند و فریاد مرگ بر خامنه ای سر می دادند معترض نتیجه انتخابات بودند؟! هنوز نتیجه اعتراضات اعلام نشده بود که این شعارها سر داده می شد! شما چه انتظاری دارید؟ این بخش نوشته های نوری زاد بسیار خواندنیست. آنجا که می آورد: « خدا خوب می داند که با سخن گفتن درست با این مردم ، می شد همه آنان را مجاب کرد و محبت آنان را برای نظام ذخیره کرد و از این انشقاق بزرگ ایجاد شده جلوگیری کرد .» نمی دانم آقای نوری زاد منظورشان چه کسی است! من در اغتشاشات اصفهان بودم و در زمان اوج اغتشاشات با بسیاری از همین افراد که در خیابان ها بودند در همین فرندفید خودمان بحث می کردم. «والله» که هیچ کدام حرف حق را نمی پذیرفتند! جز فحش و حرف رکیک حرف دیگری از آن ها نشنیدم! کدام مجاب؟! ساعت ها وقتت را برای یک سبز می گذاشتی و در نهایت با «یک فحش» تمام ساعت هایت را هدر می داد! مجاب! برادر من به جای اینکه در خانه ات بنشینی اخبار را از طریق بی بی سی فارسی و صدای آمریکا دنبال کنی و اطرافیان خبر برایت بیاورند به خیابان ها می آمدی! می آمدی و چند کلام با همین ها که می گویی هم کلام می شدی تا متوجه شوی مجاب یعنی چه! با پاره آجر وقتی بر سرت زدند متوجه می شدی که مجاب یعنی چه! می فهمی برادر؟ بعید می دانم! ای کاش های از این سبک بسیار در نوشته نوری زاد وجود دارد که البته پرداختن به همه آن ها شاید وقت تلف کردن باشد!

دلیل من برای نوشتن این مطلب نه صرف «نقد» نوشته نوری زاد بود که چندان ارزشی نداشت! بلکه هدف بیان مطلب مهم دیگری بود. سی سال از انقلاب می گذرد. قطعاً بدنه انقلاب افراد «خسته» ای را با خود می کشد. افرادی که دیگر تحمل ندارند. افرادی که آرمان هایشان پیاده نشده است و کم کم دارند «ناامید» می شوند. نوری زاد ها در حال حضار کم نیستند! اما در مقابل انقلاب نسل جدیدی را در راه دارد. نسلی که آمده اند تا انقلاب را به «انقلاب مهدی» نزدیک کنند. اگر نوری زاد ها کم نیستند در عوض این نسل هم کم نیست! جوان هایی که امام را ندیده اند و عاشق او هستند و جوان هایی که ولایت را تنها راه نجات و تداوم انقلاب می دانند. اینان ایستاده اند و نوشته های امثال نوری زاد شاید برای نوری زاد های دیگر تاثیری داشته باشد اما برای نسل جدید انقلابی چندان تاثیری نخواهد گذاشت.

3- تغییر پایتخت

قبل از انتخابات بارها اشاره کرده بودم که فضای تهران با فضای شهرستان ها بسیار متفاوت استتهران و تهران از شهرستان ها بسیار فاصله گرفته است. این حرف را برای سبزهایی که تهران را می دیدند و توهم پیروزی زده بودند می گفتم. اما قبول نکردند. قبول نکردند تا نتایج انتخابات اعلام شد و سبزها شک زده شدند!

تهران با فضای انقلاب فاصله گرفته است. این را همه قبول داریم. نه اینکه کل تهران ضد انقلاب شده باشند و یا چیزی شبیه این! بلکه منظور این است که تهران دیگر فضای مناسبی برای ادامه پایتخت بودن ندارد. پایتخت نماد استراتژیک یک نظام است و حضور طیف گسترده ای از ناراضیان در پایتخت یک کشور چندان مساله خوشایندی نیست! در این میان شاید پیشنهاد تغییر پایتخت بهترین راهکار برای بازسازی و بازیافت تهران باشد. در ابتدای دولت نهم احمدی نژاد چند بار به طور توییت وار (!) به مساله پایتخت و ضرورت تغییر آن اشاره کرد. فکر می کنم بررسی های لازم برای این اقدام هم انجام شده باشد. تقریباً سه سال صحبت تغییر پایتخت شده است. به نظر می رسد که اکنون زمان ان اقدام انقلابی فرا رسیده است.

تغییر پایتخت مزایای بسیاری خواهد داشت مزایایی که بیشتر خود تهرانی ها را شامل می شود. در صورت تغییر پایتخت هزینه زندگی در تهران به شدت پایین خواهد آمد. قیمت مسکن به شدت ارزان خواهد شد و مهاجرت به این شهر متوقف و منفی خواهد شد. در این صورت تهران به یک کلان شهر صنعتی با ظرفیت های متناسب با جمعیتش تبدیل خواهد شد. در عین حال فضا برای انواع فعالیت های فرهنگی سیاسی در تهران بازتر خواهد شد. به نظر می رسد در شرایط کنونی انتقال پایتخت به یک کلان شهر با زیرساخت های فرهنگی اجتماعی و سیاسی متناسب بهترین راهکار برای ج.ا. باشد. شاید اصفهان گزینه متناسبی باشد. به هر حال انتخاب پایتخت بررسی ژئوپلوتیک و استراتژیک زیاد و همه جانبه ای را می طلبد اما آنچه مشخص است این است که ادامه پایتخت بودن تهران جز ضرر برای ج.او چیز دیگری نخواهد داشت. تهرانی ها این روزها خود را تمام ملت ایران می بینند. رای می دهند فکر می کنند رای تمام ملت ایران است! کودتا می کنند فکر می کنند کودتا تمام ملت ایران است! خبر می شنوند فکر می کنند کل ملت شنیده اند! و خیلی از این سبک فکر ها. باید تهرانی ها را اصلاح کرد. در مورد تغییر پایتخت بعداً بیشتر خواهم نوشت.

4- به بهانه قوچانی!

قوچانی را هم در جریان اغتشاشات اخیر دستگیر کردند. محمدعلی نوشته بود که قوچانی قوچانیشاید بهترین روزنامه نگار ایران بود. مروری بر فعالیت ها و سوابق او مصداقی برای این حرف است. هر نشریه پرمخاطب و محبوبی بوده است نام قوچانی را در صدر صفحه اول خود تجربه کرده است. شرق، هم میهن، شهروند امروز و ... . قوچانی قلمش را می فروخت قبول! اعتماد ملی را می گویم! یادتان هست که با مبلغی گزاف رفت تا اعتماد ملی را یر و سامان دهد. اما او یک حرفه ای بود. قلمی حرفه ای و مقالاتی رسا و کارهای نو و بدیع. این روزها اما جای خالی شهروند امروز و شرق و هم میهن به شدن احساس می شود. جای خالی نقدهای تیز و غیرمنصفانه و ژورنالیستی این رسانه ها!

در همین مساله مشایی فکرش را بکنید «شهروند امروز» یک پرونده کار می کرد! چه می شد! حیف! اصلاً قوچانی را آزاد کنید! ;)

 پ.ن:

- حتماً کلی فحش نثارم کردین برای طولانی بودن این پست! شاید هم انقدر طولانی بود که کلاً اسکرولش کردین و نخوندینش! اما خب اینم یه جورشه دیگه. توصیه می کنم همش رو بخونید!

- مدتیه به فکر هاست و دامین شخصی هستم. ببینیم چطور میشه!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 19:33 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

خب سلام!

اولاً باید بابت این که زود تبریک می گم من رو ببخشید. از اونجایی که احتمال روزای بعد از انتخابات سرم شلوغ باشه و نتونم پست بزنم گفتم موقعیت مناسبیه که پیروزی احمدی نژاد رو در انتخابات ریاست جمهوری به همه ایرانی ها تبریک بگم. ان شالله همه دست به دست هم بدیم و کشور رو در طی 4 سال آینده به خوبی بسازیم.

دوماً امروز یعنی پنجشنبه که میشه دیروز خب! تهران بودم. یه سفر 12 ساعته! ای بابا! چرا فکر بد می کنید؟ نرفته بودم یاد بگیرم چطوری در انتخابات تقلب کنیم! :) ستاد هم نرفتم. هیچ کدوم از احمدی نژادی ها رو هم رویت نکردم! رفته بودم برای شرکت در کنفرانس امنیت مرکز تحقیقات مخابرات ایران. مقاله گروهی ما با امیر مهدی و قبله عالم و دو تا دیگه از بچه ها در اونجا پذیرفته شده بود و رفته بودیم برای ارائه. برای بار اول هم برای من و البته هم برای آپا تجربه خوبی بود. به نظرم برخی مقالات واقعاً در سطح یه کنفرانس نبودن. به هر حال مقاله هم به خوبی ارائه شد و از معدود مقالاتی بود که خیلی مورد توجه قرار گرفت. بعد از ارائه چند دیقه ای با هادی و بقیه بچه ها مشغول پاسخگویی به ابهامات مخاطب ها بودیم. بخور بخور هم که خیلی خوب و در سطح بالایی به راه بود! :))

سوماً شرمنده که وبلاگ رو به روز نمی کنم. به هر حال اینجا خاک می خوره و گاهی اوقات ما یه گرد گیری می کنیم.

همین.

تا بعد یا علی ...

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 2:59 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

این چند وقت به لطف دوری از خانه و اتوبوس و سینماهای اصفهان، فیلم های ایرانی و سینمای ایران را بیش از گذشته دنبال می کنم. راستش سابق بر این علاقه چندانی به فیلم های ایرانی و سینمای ایران نداشتم. بیشتر ابتذال سینما به چشمم می آمد و فیلم های مبتذل و بی محتوایی که در این عرصه تولید می شد. اما اتفاقات اخیر سینمای ایران سبب شده است تا این حوزه را با دقت بیشتری نسبت به گذشته دنبال کنم هر چند که همچنان معتقد به بالا بودن ابتذال در سینما هستم.

 اما از این ها که بگذریم باید بگویم که هدف من از نوشتن این مطلب بررسی استراتژی سینمایی کشور نیست! چرا که فی الواقع بعید می دانم چنین چیزی در وزارت فرهنگ ما وجود داشته باشد! بلکه می خواهم دنبال پاسخ یک سوال اساسی بگردم و آن اینکه چرا سینمای ایران کمتر روی درام عاشقانه به خود دیده است؟ تاریخچه ایران سابقه شکست های عشقی و یا رسیدن به مراتب بالاتر عشق را به واسطه عشق زمینی داشته است. این که چرا این سبک از روایت داستان ها در سینمای ایران کمتر دیده می شود و یا شاید اصلاً دیده نمی شود برای من بسیار جای سوال است.

همه می دانیم که بیش از90% محصولات سینمای ایران را عاشقانه های آرام و ناآرام تشکیل می دهند. آثاری مانند کنعان و محیا نمونه های اخیر این ژانر سینمایی در ایران هستند و در آثار قدیم سینمای ایران هم که به وفور می توان نمونه عاشقانه یافت. اکثریت قریب به اتفاق این آثار پایانی خوش و وصل های عاشقانه داشته اند. بگذارید گریزی به سینمایی که همه ما تقریباً مسخره اش می کنیم، بزنیم. همین بالیوود خودمان را عرض می کنم! سینمای هند معروف است به سینمای عاشقانه های معلوم الحال! اما این روزها می بینیم که حتی هندی ها هم در رویه ثابت خود تجدید نظر کرده اند! چرا در همین سینمای هند آثاری همچون دوداس که حقیقتاً عاشقانه ای زیبا با پایانی غمناک است، تولید می شود؟ یا در هالیوود نمونه های درام های غمناک بسیار است. اما در ایران خبری از این سبک از فیلم ها نیست.

کمی واضح تر سخن بگوییم! همین محیا! فیلمی که اگر اشتباه نکنم شهاب حسینی به خاطر همین فیلم بود محیاکه جایزه بهترین نقش اول مرد را از جشنواره فیلم فجر ریافت کرد و البته انصافاً حقش بود. فیلم آغازی بسیار زیبا دارد و ادامه ای زیباتر. تا اوسط داستان مخاطب فکر می کند که واقعاً با یک شیرین و فرهاد امروزی طرف است. دخت مرده شور عاشق دلخسته اش را وادار به کاری می کند که عاشق حتی فکرش را نمی کرد روزی دست به آن کار بزند. اما او این کار را می کند. و حالا زمان محک خوردن فیلم است. آیا با یک اثر حرفه ای طرف هستیم؟ آیا با یک آبکی عاشقانه طرف هستیم یا با یک درام جاودانه؟ متاسفان باید بگویم گزینه اول صحیح است! نمی خواهم کلاً happy ending  را زیر سوال ببرم چرا که به محض انجام آن عمل میلیونر زاغه نشین انگشت اتهام خودش را سمت من خواهد گرفت که تو نمی توانی پایان خوش را محکوم کنی! اما حرف اینجاست که متاسفانه کارگردان پارسی زبان توان پرداخت فیلم به خوبی زاغه نشین را ندارد. به طوری که تا اواخر فیلم شما با یک درام عاشقانه طرف هستید اما ناگهان در اواخر فیلم متوجه می شوید که داد بیداد! گول خورده اید! شما متهم به تماشای یک عاشقانه آبکی بوده اید!

حالا چرا من این نوشته را نوشتم؟! دلیلش این بود که نظر من این است که کارگردانان ایرانی باید تکلیف خود را با عاشقانه ساختن مشخص کنند. بفهمند که می خواهند درام بسازند با پایان غمناک و یا می خواهند پایان خوش بسازند. قطعاً تشخیص این امر در روند فیلم بسیار تاثیر خواهد داشت. این که شما بدانی از فیلم چه می خواهی؟ می خواهی بیننده ات را عذاب دهی و یا می خواهی مخاطبت را خوشحال و شادان از درب سالن سینما به بیرون راهنمایی کنی. برای من فرقی نمی کند که فیلمنامه نویسان و کارگردانان ایرانی کدام گزینه را انتخاب می کنند. مهم این است که انتخاب کنند. انتخاب کنند تا مخاطب هم بتواند انتخاب کند.

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 20:21 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

این آهنگ رو من خیلی وقت پیشها شنیدم. آهنگ معروف فیلم سفرهای استانبازگشت دولت به مردمی دکتر هست. حس خیلی عجیبی رو به آدم منتقل می کنه. یه جور حس بازگشت به ایام 3 تیر و 27 خرداد. روزهایی که فکر نمی کنم هیچ وقت تکرار بشن. روزها و شب هایی که همه یه هدف داشتن. کاغذهای سیاه و سفید کپی، دستنوشته های تبلیغاتی، پوسترهای تک رنگ و از همه مهمتر یه تعداد بر و بچه های بسیجی به معنای واقعی که تمام فکر و ذکرشون شده بود: "تا دولت کریمه، یک یا حسین دیگر" ... ای بابا! چی دارم میگم! خودتون دانلود کنید و گوش کنید. قطعاً اگه تو اون زمان توی فضای انتخابات بوده باشید می فهمید منظورم رو.


امروز باید یا حسین را بلندتر فعال زد

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:1 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

سلام سید! حالت چطور است؟ ز حال ما اگر خواهی بپرسی، خدا را شکر بد نیستیم! عمو ها و عمه ها و خاله ها هم خوبند! حتی بزغاله ها هم خوبند! اما سید حال جوانک شاعر اصلاً خوب نیست! سید باران برایت خواند از یلدای تاریکش! شاعر برایت گفت از بازار باریکش! محمد علی برایت آن همه مدح و ثنا گفت! مشارکت و مجاهدین تو را قدیسه عالم خواندند و منجی اصلاحات! این ها همه به کنار سید! ستادهای 88 را بگو! آن همه دانشجو که دلشان را به تو خوش کرده بودند و در تلاش برای پیروزی تو بودند. این همه سایت و وبلاگ و پویش و جنبش و کرنش! اما تو نماندی سید! تو همه را سر در گم کردی و رفتی. ترسیدی! ترسیدی که نامت خدشه دار شود. ترسیدی که رای نیاوری! و البته یادم نمی رود که گفته بودی حاضری جانت را برای این مردم بدهی اما حاضر نشدی حتی نامت را در این وسط قربانی کنی! رفتی تا خاتمی، خاتمی باقی بماند. حالا هشتاد و هشتی ها گیج و سردرگم شده اند. نام میرحسین را می آورند اما دیگر آن همه دانشجو دور و بر این ستادها نیستند! حالا باران دوباره باید برود و برای یلدای تاریکش گریه کند و از خدا طلب بخشش! حالا آن جوانک شاعر باید با کدخدای دهش بسازد و ولایت را هم نمی تواند دو در کند آن طور که تو کردی! حالا آن همه مردمی که برای باران و جوانک شاعر و مجری و خواننده های حامیت کف و سوت می زدند پراکنده شده اند. یکی به کروبی، یکی به موسوی، یکی منتظر ورود رضایی است و دیگری سودای حضور قالیباف را در سر می پروراند و عده ای در خفا برای حضور لاریجانی دعا می کنند! محمد علی را بگو! محمد علی دیگر مجنون گشته از عدم حضور تو! حالا او با کروبی می پلکد و هم حزبی هایش مثل همیشه به کروبی خیانت کردند و دور موسوی را گرفته اند! مجاهدین و مشارکت را چه می کنی سید؟! آن ها چنان خوار و زبون شده اند که موسوی به آن ها می گوید من با شما هستم اما شما نمی خواهد علنی از من حمایت کنید! حالا سعید و بهزاد و تاجزاده و رمضان زاده و کولایی و ... دست به دامان پیر خرابات و خسته دوران همان موسوی خودمان شده اند! سعید و بهزاد شب ها تا صبح با هم دعوا دارند! یکی می گوید تقصیر تو بود که گفتی از خاتمی حمایت کنیم و دیگری می گوید اگر شماها یک آدم بهتر پیدا می کردید ما سراغ سید نمی رفتیم!

سید کاسه و کوزه همه را شکستی و لگد هایت را رویشان گذاشتی و رفتی! اما من خوشحالم! خوشحالم که همواره در مورد تو درست فکر می کردم! می دانستم که تو هیچ وقت مرد جنگ و صحنه نبرد نبوده ای! تو هیچ وقت حاضر نیستی برای آرمان هایت ریسک کنی! یادت می آید بیانیه دفتر تحکیم را؟ جداً خوب گفته بودند که تو فقط حرف می زنی!

اما سید بر عکس این رفتار تو یک نفر از تصمیمش یک لحظه هم عقب نشینی نکرد و نخواهد کرد! می دانی چرا؟ چون آرمان هایش را با تمام وجودش می خواهد و همین باعث شده است که در این میان هر چیزی را بشنود و در میدان بماند. چون او فهمیده است که میدان، میدان نبرد حق وباطل است. البته باطل همیشه می ترسیده و حق همواره حرفش را بدون ترس زده است!  بگذریم سید! از دهات می گفتیم! راستی سید! چرا همه به تو می گویند سید؟!!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:5 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

می دانی اوضاع هیچ وقت آن طور که دوست داری پیش نمی رود. همیشه باید منتظر غیرممکن ترین اتفاق باشی. اتفاقی که هیچ وقت فکرش را نمی کنی، دقیقاً اتفاق می افتد! حالا خوب یا بد اما مهم این است که انتظارش را نداری. این روز های من شده است کانه همین که برایتان نوشتم. روزها می آیند و می روند و اتفاق های ناگهان پشت سر هم برایم پیش می آیند. و در این میان آنچه مسلم است این است که من همچنان باید منتظر ناگهان ترینِ ناگهان ها باشم!

پ.ن:

- خیلی دوست دارم این روزها بنویسم. از سیاست، از انتخابات، از دانشگاه، از روزانه هایم. اما خب جداً وقتش پیش نمی آید.

- چند نفر از دوستان لطف کردند و نظر خصوصی گذاشتند در مورد اشتباه املایی که در پست قبل بود. زمزمه را ضمضمه نوشته بود گویا! یا برعکس! به هر حال ممنون از تذکرتان. وقتی آدم با سرعت هر چه بیشتری یک پست بنویسد و برود پی کارش همین می شود دیگر!

- چندین تن از وبلاگ نویسان معروف و غیر معروفِ احمدی نژادی، اینجا را راه انداخته اند و کار می کنند. من هم البته کمکشان می کنم. اگر احمدی نژادی هستید حتماً اینجا را ببینید. جای خوبی است!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:39 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

هیچ وقت روزهای قبل از انتخابات ریاست جمهوری نهم را فراموش نخواهم کرد. روزهایی که احمدی نژاد تنهای تنها بود و بسیاری دم از قالیباف و لاریجانی و ... می زدند. و احمدی نژاد تنها تکیه اش بر مردمی بود که در دل هایشان ضمضمه دعوت را می شنیدند. و البته روز های بعد از انتخابات را هم فراموش نخواهم کرد. آن روزها که آنهایی که قالیباف و لاریجانی و ... قبله آمالشان بود، آمدند و گفتند حالا دیگر همه چیز تمام شده و ما با شماییم. و البته باز هم فراموش نخواهم کرد خنجرهای تیز و تیرهای خیانتی را که از گوشه و کنار روانه دولت کردند! همان هایی که ان روزها دم از با شما بودن می زدند!

حالا این روزها دوباره شرایط مانند همان روزهاست! دوباره عده ای دم از میرحسین و ... می زنند. دوباره همان هایی که آن روزها صدای قالیباف قالیبافشان گوش فلک را کر کرده بود، آمده اند و فریاد میرحسین میرحسین سر می دهند.  و البته آن روز را هم می بینم که دوباره میرحسینی ها آمده اند و دست هایشان را دراز کرده اند که ما با شماییم. دوباره آن روز را می بینم که مانند همیشه عدالت طلبان باید چشمشان را روی همه چیزی ببندند و دستشان را بگیرند و بگویند یا علی! اما حیف و صد حیف که صدای برخورد تیغ های خیانت و خنجرهای از پشت، در گوشم همچنان ضمضمه می کند. ولی چه می شود کرد؟ این سنت تاریخ است. می گویند تاریخ تکرار نمی شود. اما قطعاً همواره در تاریخ عبرت های فراوان است. فکر می کنم این عبرت نگرفتن از گذشته سبب تکرار تاریخ می شود. قبول دارید؟

 

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:51 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

آهای مرتیکه آشغال! آره با توام! تویی که نشستی توی اون صدا و سیما و کلیپ می سازی و فکر کردی خیلی باحالی! با توام! تو غلط می کنی که چهارتا عرق خور و بچه قرتی که صبح تا شبشون رو توی پارتی می گذرونن با شهیدای من هم سطح می کنی! به من چه که قراره تبلیغات کنی و مردم رو جذب کنی. هر دلیل کوفتی داشته باشی برای من اصلاً مهم نیست. انقلاب ما داره استحاله میشه. آخه انقلابی که چهارتا فوتبالیست مفت خور بشن قهرمان های ملی و ... . همش هم کار چهارتا بیشعور مثل تو که نشستن جایی که نباید نشسته باشن. نشستن جایی که نباید نشسته باشن. نشست جایی که نباید ... ای بابا! بگذریم!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 0:10 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

سینمای هند بالاخره توانست اسکار را فتح کند! به نظر شما چطور این اتفاق افتاد؟

الف- سینمای هند خودش را به هالیوود فروخت.

ب- سینمای هند روی دور خوش شانسی افتاده بود.

ج- سینمای هند مسیر خودش را عوض کرده و به سمت کارهای هنری و قوی سینمایی رو آورده است.

د- میلیونر زاغه نشین برای سینمای هند نوشته شده بود.

آن روز که خبر اسکار بردن یک فیلم هندی به گوشم رسید با خودم گفتم که بالاخره هندی ها پس از تولید این همه فیلم موفق شدند پای خود را از عرصه گیشه ها فراتر بگذارند و در جشنواره به بزرگی اسکار برای خود جایزه ای دست و پا کنند. آن روز هیچ پیش زمینه متفاوتی در مورد میلیونر زاغه نشین نداشتم و در ذهنم همان فیلم هندی خودمان بود با کمی رنگ و لعاب و فیلمبرداری و نورپردازی خاص تر و موسیقی قشنگتر و احتمالاً رقص و آوازهای خوش ساخت تر! مثل همیشه سراغ این شبکه اینترنت کذایی رفتم و پیگیر اخبار این فیلم شدم. اولین نکته ای که باعث شد پیش زمینه ذهن من در مورد این فیلم اساساً دچار تغییر و دگرگونی شود، خبر هالیودی بودن فیلم بود و بعد از آن حضور نداشتن هیچ کدام از چهره های شاخص سینمای هند که اصولاً میلیونر زاغه نشین حضورشان نوید یک اثر واقعاً هندی را می دهد! اما همین که متوجه شدم که بازیگران این فیلم به جز آنیل کاپور که چهره نسبتاً شناخته شده ای در سینمای هند است، اصلاً بازیگران معروفی نیستند، حدس زدم که ترکیب هالیوود و بالیوود و البته بدون حضور ستارگان سینمای هند احتمالاً یک اثر جاودان را رقم زده اند. کمپانی فاکس و برادران وارنر این بار به سراغ هند آمده بودند و این برای من خیلی جالب بود.

مدتی پیگیر پیدا کردن فیلم و این حرف ها بودم. اما خب اصولاً می دانید که سراغ گرفتن یک فیلم هندی چه شبهات و فکرهای باطلی را نزد دوستان پدید می آورد! تیکه هایی مثل عاشق شده ای و برو بابا و فیلم زرد نگاه می کنی و این حرفها اصطلاحات معمول بعد از حرف زدن از فیلم های هندیست! هر چند که واقعاً چندان هم این اصطلاحات بیراه نیست اما خب برای کسی که فیلم می بیند و سینما را پیگیری می کند، هند و آمریکا چندان توفیری نمی کند! مخصوصاً زمانی که پای ترکیب این دو وسط می آید که دیگر قضیه خیلی جالبتر می شود. به هر حال چند روز پیش فیلم از طریق بر و بچه ها به دستم رسید و به همراه برادر گرام به تماشای این اثر هالی بالیوودی نشستیم! و باید بگویم که دقیقاً 2 ساعت از پای فیلم جنب نخوردیم. با این که کلی مقاله و نقد و تحلیل داخلی و خارجی بر «میلیونر زاغه نشین» خوانده بودم اما با شروع فیلم تمام آنها ذهنم پرید و فقط لحظه های پی در پی فیلم بود که مرا با خود پیش می برد.

بگذریم! هدف من نقد میلیونر زاغه نشین نیست. هر چند که واقعاً دوست دارم روی صحنه به صحنه این فیلم صحبت کنم(البته به عنوان یک بیننده و نه به عنوان یک کارشناس!) اما خب می خواهم در این نوشته به دنبال علت تولد « Slumdog Millionaire » بگردم. همه می دانیم که بالیوود سالهای سال است که سالانه صدها فیلم در شکل ها و رنگ های مختلف تولید و در دنیا عرضه می کند. فیلم هایی که شاید بعضاً واقعاً هنرمندانه و حرفه ای ساخته می شدند. اما چرا ناگهان یک زاغه نشین می آید و قاپ داوران اسکار را می دزدد و دل تماشاگران انگلیسی زبان و غربی را می برد و در میان آن همه آثار اکشن و دراماتیک و عاشقانه و غیره و غیره، سر بیرون می آورد و فریاد می زند که من اسکار می خواهم!  

زاغه نشین یک حادثه بود در سینمای هند و البته شاید یک حادثه بزرگتر بود در سینمای سراسر اکشن و مملو از جلوه های ویژه هالیوود. هر چند که در همان سالی که زاغه نشین 8 جایزه اسکار را ازآن خود کرد، فیلم کلیشه ای و فانتزی «شوالیه تاریکی» فروش خود را تا حد چهارمین فیلم پرفروش تاریخ سینما رساند اما یقین بدانیم که اگر نصف سالن هایی که شوالیه تاریکی در اختیار داشت، در اختیار ملیونر زاغه نشین قرار می گرفت، شاید امروز رکورد جدیدی در تاریخ سینمای جهان ثبت می شد. اما سابقه سینمای هند این اجازه را نمی داد که آن تعداد سالن نمایش و آن همه هزینه صرف اکران این فیلم شود و اصولاً فیلم های هندی فروش خود را در شبکه نمایش خانگی به دست می آورند. میلیونر زاغه نشین یک فیلم هندی نیست. همانطور که یک فیلم آمریکایی هم نیست. زاغه نشین هویت خود را دارد. هویتی فراتر از هند و آمریکا و ... . این را خود فیلم هم فریاد می زند. جمالٍ زاغه نشینٍ هندی می داند که روی 100 دلاری آمریکایی عکس چه کسی نقش بسته اما از نوشته زیر پرچم هند اطلاعی ندارد! جمال مسلمانیست که دلیل مرگ مادرش را دعوای الله و راما می داند! و البته در نهایت این خداست که بزرگ است!

میلیونر زاغه نشین یک پدیده در سینمای جهان بود. پدیده ای که احتمال حادث شدن دوباره آن بسیار دور از ذهن است. زاغه نشین نه محصول سینمای هند است و نه ثمره نفوذ دست صهیونیست بین الملل در آثار هندی! زاغه نشین تنها یک عاشقانه ناآرام است که سینمای جهان مدت ها بود که انتظارش را می کشید. این انتظار را می توان از 8 اسکاری که این فیلم گرفت، فهمید. هر چند که شاید اگر یک کمپانی هندی این فیلم را تولید کرده بود، اسکار گرفتن فیلم منتفی می شد. به هر حال نمی توان سیاسی بودن اسکار را کتمان کرد. و البته شاید تقدیر زاغه نشین بود تا توسط چند کمپانی هالیوودی ساخته شود شاید که حق خود را از سینمای دنیا بگیرد.

میلیونر زاغه نشین بستری عاشقانه دارد و در این بستر عاشقانه جلوه هایی بدیع را از فقر و حاشیه نشینی و معضلات این چنینی خلق می کند. و شاید همین اتفاق است که سبب می شود زاغه نشین در اسکار میلیونر شود! اگر دقت کنیم، این موضوع به خوبی ملموس است که ترکیب داستان های عاشقانه با موضوعات اجتماعی و سیاسی همواره مورد توجه مخاطبان بوده است. مثال در دسترسش همان «من او» ی خودمان است. رمانی که با استفاده از همان بستر عاشقانه خود موضوعات متعددی را مورد بررسی قرار می دهد. یا شاید بتوان همین ترکیب را البته با کمی اغماض در «کوهستان سرد» مشاهده کرد. اما به هر حال آنچه مسلم است این است که این نوع از آثار به خوبی جای خود را در دل مخاطبان و منتقدان و داوران جشنواره ها باز می کند! و البته زاغه نشین هم از همین حربه استفاده می کند تا ثابت کند که هنوز این نوع از برخورد با سینمای جای کار دارد.

همانطور که گفتم بعید می دانم به این زودی ها زاغه نشینی دیگر را در سینمای جهان ببینیم. پس این یکی را از دست ندهید!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 14:35 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

می گویند میرحسین هم آمده است! خب آمده است دیگر! خاتمی هم که هست. کروبی هم که بود. اعلمی هم دارد می آید. یکی هم که کم کم دارد خودش را رو می کند. قالیباف را هم که می گویند نمی آید! همگی هم ستادهایشان به راه است و فعال شده اند. در این میان اما محمود گفته است که ستاد انتخاباتی تشکیل نخواهد داد. خب البته بچه ها فعال شده اندو خودجوش دارند کار را پیش می برند. با این شرایط چه کسی رئیس جمهور است یعنی؟!! سوالم مسخره است ها! معلوم است دیگر!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:18 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

وقتی دل تنگ می شوی، دیگر به ماندن نمی اندیشی و رفتن تمام وجودت را در بر می گیرد. آن موقع است که اضطراب بازگشت رهایت نخواهد کرد. اما زمانی که می روی دل تنگ بازگشتن می شوی. و چه خوب است بازگشتی که دیگر در پسش دل تنگی رفتن نباشد و شوق ماندن تنها فکر من باشد. دل تنگ آن بازگشتم و البته شاید خیلی زود دل تنگ شده ام. کسی چه می داند!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:52 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin