تبليغاتX
رصدخانه

سلام سید! حالت چطور است؟ ز حال ما اگر خواهی بپرسی، خدا را شکر بد نیستیم! عمو ها و عمه ها و خاله ها هم خوبند! حتی بزغاله ها هم خوبند! اما سید حال جوانک شاعر اصلاً خوب نیست! سید باران برایت خواند از یلدای تاریکش! شاعر برایت گفت از بازار باریکش! محمد علی برایت آن همه مدح و ثنا گفت! مشارکت و مجاهدین تو را قدیسه عالم خواندند و منجی اصلاحات! این ها همه به کنار سید! ستادهای 88 را بگو! آن همه دانشجو که دلشان را به تو خوش کرده بودند و در تلاش برای پیروزی تو بودند. این همه سایت و وبلاگ و پویش و جنبش و کرنش! اما تو نماندی سید! تو همه را سر در گم کردی و رفتی. ترسیدی! ترسیدی که نامت خدشه دار شود. ترسیدی که رای نیاوری! و البته یادم نمی رود که گفته بودی حاضری جانت را برای این مردم بدهی اما حاضر نشدی حتی نامت را در این وسط قربانی کنی! رفتی تا خاتمی، خاتمی باقی بماند. حالا هشتاد و هشتی ها گیج و سردرگم شده اند. نام میرحسین را می آورند اما دیگر آن همه دانشجو دور و بر این ستادها نیستند! حالا باران دوباره باید برود و برای یلدای تاریکش گریه کند و از خدا طلب بخشش! حالا آن جوانک شاعر باید با کدخدای دهش بسازد و ولایت را هم نمی تواند دو در کند آن طور که تو کردی! حالا آن همه مردمی که برای باران و جوانک شاعر و مجری و خواننده های حامیت کف و سوت می زدند پراکنده شده اند. یکی به کروبی، یکی به موسوی، یکی منتظر ورود رضایی است و دیگری سودای حضور قالیباف را در سر می پروراند و عده ای در خفا برای حضور لاریجانی دعا می کنند! محمد علی را بگو! محمد علی دیگر مجنون گشته از عدم حضور تو! حالا او با کروبی می پلکد و هم حزبی هایش مثل همیشه به کروبی خیانت کردند و دور موسوی را گرفته اند! مجاهدین و مشارکت را چه می کنی سید؟! آن ها چنان خوار و زبون شده اند که موسوی به آن ها می گوید من با شما هستم اما شما نمی خواهد علنی از من حمایت کنید! حالا سعید و بهزاد و تاجزاده و رمضان زاده و کولایی و ... دست به دامان پیر خرابات و خسته دوران همان موسوی خودمان شده اند! سعید و بهزاد شب ها تا صبح با هم دعوا دارند! یکی می گوید تقصیر تو بود که گفتی از خاتمی حمایت کنیم و دیگری می گوید اگر شماها یک آدم بهتر پیدا می کردید ما سراغ سید نمی رفتیم!

سید کاسه و کوزه همه را شکستی و لگد هایت را رویشان گذاشتی و رفتی! اما من خوشحالم! خوشحالم که همواره در مورد تو درست فکر می کردم! می دانستم که تو هیچ وقت مرد جنگ و صحنه نبرد نبوده ای! تو هیچ وقت حاضر نیستی برای آرمان هایت ریسک کنی! یادت می آید بیانیه دفتر تحکیم را؟ جداً خوب گفته بودند که تو فقط حرف می زنی!

اما سید بر عکس این رفتار تو یک نفر از تصمیمش یک لحظه هم عقب نشینی نکرد و نخواهد کرد! می دانی چرا؟ چون آرمان هایش را با تمام وجودش می خواهد و همین باعث شده است که در این میان هر چیزی را بشنود و در میدان بماند. چون او فهمیده است که میدان، میدان نبرد حق وباطل است. البته باطل همیشه می ترسیده و حق همواره حرفش را بدون ترس زده است!  بگذریم سید! از دهات می گفتیم! راستی سید! چرا همه به تو می گویند سید؟!!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:5 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

می دانی اوضاع هیچ وقت آن طور که دوست داری پیش نمی رود. همیشه باید منتظر غیرممکن ترین اتفاق باشی. اتفاقی که هیچ وقت فکرش را نمی کنی، دقیقاً اتفاق می افتد! حالا خوب یا بد اما مهم این است که انتظارش را نداری. این روز های من شده است کانه همین که برایتان نوشتم. روزها می آیند و می روند و اتفاق های ناگهان پشت سر هم برایم پیش می آیند. و در این میان آنچه مسلم است این است که من همچنان باید منتظر ناگهان ترینِ ناگهان ها باشم!

پ.ن:

- خیلی دوست دارم این روزها بنویسم. از سیاست، از انتخابات، از دانشگاه، از روزانه هایم. اما خب جداً وقتش پیش نمی آید.

- چند نفر از دوستان لطف کردند و نظر خصوصی گذاشتند در مورد اشتباه املایی که در پست قبل بود. زمزمه را ضمضمه نوشته بود گویا! یا برعکس! به هر حال ممنون از تذکرتان. وقتی آدم با سرعت هر چه بیشتری یک پست بنویسد و برود پی کارش همین می شود دیگر!

- چندین تن از وبلاگ نویسان معروف و غیر معروفِ احمدی نژادی، اینجا را راه انداخته اند و کار می کنند. من هم البته کمکشان می کنم. اگر احمدی نژادی هستید حتماً اینجا را ببینید. جای خوبی است!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:39 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

هیچ وقت روزهای قبل از انتخابات ریاست جمهوری نهم را فراموش نخواهم کرد. روزهایی که احمدی نژاد تنهای تنها بود و بسیاری دم از قالیباف و لاریجانی و ... می زدند. و احمدی نژاد تنها تکیه اش بر مردمی بود که در دل هایشان ضمضمه دعوت را می شنیدند. و البته روز های بعد از انتخابات را هم فراموش نخواهم کرد. آن روزها که آنهایی که قالیباف و لاریجانی و ... قبله آمالشان بود، آمدند و گفتند حالا دیگر همه چیز تمام شده و ما با شماییم. و البته باز هم فراموش نخواهم کرد خنجرهای تیز و تیرهای خیانتی را که از گوشه و کنار روانه دولت کردند! همان هایی که ان روزها دم از با شما بودن می زدند!

حالا این روزها دوباره شرایط مانند همان روزهاست! دوباره عده ای دم از میرحسین و ... می زنند. دوباره همان هایی که آن روزها صدای قالیباف قالیبافشان گوش فلک را کر کرده بود، آمده اند و فریاد میرحسین میرحسین سر می دهند.  و البته آن روز را هم می بینم که دوباره میرحسینی ها آمده اند و دست هایشان را دراز کرده اند که ما با شماییم. دوباره آن روز را می بینم که مانند همیشه عدالت طلبان باید چشمشان را روی همه چیزی ببندند و دستشان را بگیرند و بگویند یا علی! اما حیف و صد حیف که صدای برخورد تیغ های خیانت و خنجرهای از پشت، در گوشم همچنان ضمضمه می کند. ولی چه می شود کرد؟ این سنت تاریخ است. می گویند تاریخ تکرار نمی شود. اما قطعاً همواره در تاریخ عبرت های فراوان است. فکر می کنم این عبرت نگرفتن از گذشته سبب تکرار تاریخ می شود. قبول دارید؟

 

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:51 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin

آهای مرتیکه آشغال! آره با توام! تویی که نشستی توی اون صدا و سیما و کلیپ می سازی و فکر کردی خیلی باحالی! با توام! تو غلط می کنی که چهارتا عرق خور و بچه قرتی که صبح تا شبشون رو توی پارتی می گذرونن با شهیدای من هم سطح می کنی! به من چه که قراره تبلیغات کنی و مردم رو جذب کنی. هر دلیل کوفتی داشته باشی برای من اصلاً مهم نیست. انقلاب ما داره استحاله میشه. آخه انقلابی که چهارتا فوتبالیست مفت خور بشن قهرمان های ملی و ... . همش هم کار چهارتا بیشعور مثل تو که نشستن جایی که نباید نشسته باشن. نشستن جایی که نباید نشسته باشن. نشست جایی که نباید ... ای بابا! بگذریم!

نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 0:10 | لینک  |  ارسال کنید به : Delicious  Balatarin
شهید من
سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد :
حاج همت
وبلاگي درباره حاج همت
شاید کمی چه چه مستانه!
    پیوند ها
    سايت خبري رجانيوز
    -------------------------------------
    سايت خبري تابناك
    -------------------------------------
    دکتر احمدی نژاد
    -------------------------------------
    خبرگزاری فارس
    -------------------------------------
    بی خوابی های یک برنامه نویس
    -------------------------------------
    مرکز اسناد
    -------------------------------------
    پاسداران
    -------------------------------------
    ارمیا
    -------------------------------------
    ایلیا
    -------------------------------------
    واژگون
    -------------------------------------
    تاملات
    -------------------------------------
    گام آخر
    -------------------------------------
    حاج روح الله متفکر آزاد (بیان)
    -------------------------------------
    نوشته های گاه و بیگاه یک اسماعیل
    -------------------------------------
    Gaza
    -------------------------------------
    آخرین نوشته های رصدخانه
    زندگی با خاطرات - غزه
    -------------------------------------
    دیگر اینجا نخواهم نوشت
    -------------------------------------
    یک پیشنهاد
    -------------------------------------
    این یک دعوا نیست. بازی هم نیست البته!
    -------------------------------------
    تکرار و تکرار و تکرار!
    -------------------------------------
    به همین سادگی ها هم نیست!
    -------------------------------------
    گذشت
    -------------------------------------
    تویتر
    -------------------------------------
    ادامه دارد...
    -------------------------------------
    من که تفاوت قائل می شوم! شما را نمی دانم.
    -------------------------------------
    آرشیو ماهانه
    آذر 1388
    -------------------------------------
    شهریور 1388
    -------------------------------------
    مرداد 1388
    -------------------------------------
    خرداد 1388
    -------------------------------------
    اردیبهشت 1388
    -------------------------------------
    فروردین 1388
    -------------------------------------
    اسفند 1387
    -------------------------------------
    دی 1387
    -------------------------------------
    آذر 1387
    -------------------------------------
    آبان 1387
    -------------------------------------
    مهر 1387
    -------------------------------------
    شهریور 1387
    -------------------------------------
    مرداد 1387
    -------------------------------------
    تیر 1387
    -------------------------------------
    خرداد 1387
    -------------------------------------
    اردیبهشت 1387
    -------------------------------------
    فروردین 1387
    -------------------------------------
    آرشیو موضوعی
    دانشگاه
    -------------------------------------
    دانشگاه اسلامی
    -------------------------------------
    رسانه
    -------------------------------------
    سیاست داخلی
    -------------------------------------
    سیاست خارجی
    -------------------------------------
    فلسفه
    -------------------------------------
    دلنوشته
    -------------------------------------
    " زبانه های آتش "
    -------------------------------------
    3 تیر ، انقلابی برای انقلاب
    -------------------------------------
    لوگوی رصد خانه

    كد لينك به رصدخانه :

    تبلیغات و دوستان

    Graphic & Design

    خبرگزاری فارس







    برگی از زندگی
    درد ، حرف من نیست
    درد ، نام دیگر من است
    من چگونه خویش را صدا کنم ؟
    حس می کنم که انگار
    نامم کمی کج است
    و نام خانوادگی ام نیز
    از این هوای سربی
    خسته است
    امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست
    ای کاش آن را دوباره پیدا کنم
    ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

    « آن جا که ناگهان یک روز
    نام کوچکم
    از دستم افتاد ! »
    لینکدونی
    نویسندگان رصدخانه
    حسین سلیمانی
    -------------------------------------
    ف.س
    -------------------------------------
    شمارنده و خبرخوان
    هر از چند گاهی رصدخانه را به روز می کنیم . اگر می خواهید مطلع شوید ایمیلتان را وارد کنید .

    لطفاً ایمیل خود را وارد کنید :