سینمای
هند بالاخره توانست اسکار را فتح کند! به نظر شما چطور این اتفاق افتاد؟
الف-
سینمای هند خودش را به هالیوود فروخت.
ب-
سینمای هند روی دور خوش شانسی افتاده بود.
ج-
سینمای هند مسیر خودش را عوض کرده و به سمت کارهای هنری و قوی سینمایی رو آورده
است.
د-
میلیونر زاغه نشین برای سینمای هند نوشته شده بود.
آن روز
که خبر اسکار بردن یک فیلم هندی به گوشم رسید با خودم گفتم که بالاخره هندی ها پس
از تولید این همه فیلم موفق شدند پای خود را از عرصه گیشه ها فراتر بگذارند و در
جشنواره به بزرگی اسکار برای خود جایزه ای دست و پا کنند. آن روز هیچ پیش زمینه
متفاوتی در مورد میلیونر زاغه نشین نداشتم و در ذهنم همان فیلم هندی خودمان بود با
کمی رنگ و لعاب و فیلمبرداری و نورپردازی خاص تر و موسیقی قشنگتر و احتمالاً رقص و
آوازهای خوش ساخت تر! مثل همیشه سراغ این شبکه اینترنت کذایی رفتم و پیگیر اخبار
این فیلم شدم. اولین نکته ای که باعث شد پیش زمینه ذهن من در مورد این فیلم اساساً
دچار تغییر و دگرگونی شود، خبر هالیودی بودن فیلم بود و بعد از آن حضور نداشتن هیچ
کدام از چهره های شاخص سینمای هند که اصولاً حضورشان نوید یک اثر واقعاً هندی را
می دهد! اما همین که متوجه شدم که بازیگران این فیلم به جز آنیل کاپور که چهره
نسبتاً شناخته شده ای در سینمای هند است، اصلاً بازیگران معروفی نیستند، حدس زدم
که ترکیب هالیوود و بالیوود و البته بدون حضور ستارگان سینمای هند احتمالاً یک اثر
جاودان را رقم زده اند. کمپانی فاکس و برادران وارنر این بار به سراغ هند آمده
بودند و این برای من خیلی جالب بود.
مدتی
پیگیر پیدا کردن فیلم و این حرف ها بودم. اما خب اصولاً می دانید که سراغ گرفتن یک
فیلم هندی چه شبهات و فکرهای باطلی را نزد دوستان پدید می آورد! تیکه هایی مثل
عاشق شده ای و برو بابا و فیلم زرد نگاه می کنی و این حرفها اصطلاحات معمول بعد از
حرف زدن از فیلم های هندیست! هر چند که واقعاً چندان هم این اصطلاحات بیراه نیست
اما خب برای کسی که فیلم می بیند و سینما را پیگیری می کند، هند و آمریکا چندان
توفیری نمی کند! مخصوصاً زمانی که پای ترکیب این دو وسط می آید که دیگر قضیه خیلی
جالبتر می شود. به هر حال چند روز پیش فیلم از طریق بر و بچه ها به دستم رسید و به
همراه برادر گرام به تماشای این اثر هالی بالیوودی نشستیم! و باید بگویم که دقیقاً
2 ساعت از پای فیلم جنب نخوردیم. با این که کلی مقاله و نقد و تحلیل داخلی و خارجی
بر «میلیونر زاغه نشین» خوانده بودم اما با شروع فیلم تمام آنها ذهنم پرید و فقط
لحظه های پی در پی فیلم بود که مرا با خود پیش می برد.
بگذریم!
هدف من نقد میلیونر زاغه نشین نیست. هر چند که واقعاً دوست دارم روی صحنه به صحنه
این فیلم صحبت کنم(البته به عنوان یک بیننده و نه به عنوان یک کارشناس!) اما خب می
خواهم در این نوشته به دنبال علت تولد « Slumdog Millionaire » بگردم. همه می دانیم که بالیوود
سالهای سال است که سالانه صدها فیلم در شکل ها و رنگ های مختلف تولید و در دنیا
عرضه می کند. فیلم هایی که شاید بعضاً واقعاً هنرمندانه و حرفه ای ساخته می شدند.
اما چرا ناگهان یک زاغه نشین می آید و قاپ داوران اسکار را می دزدد و دل تماشاگران
انگلیسی زبان و غربی را می برد و در میان آن همه آثار اکشن و دراماتیک و عاشقانه و
غیره و غیره، سر بیرون می آورد و فریاد می زند که من اسکار می خواهم!
زاغه
نشین یک حادثه بود در سینمای هند و البته شاید یک حادثه بزرگتر بود در سینمای
سراسر اکشن و مملو از جلوه های ویژه هالیوود. هر چند که در همان سالی که زاغه نشین
8 جایزه اسکار را ازآن خود کرد، فیلم کلیشه ای و فانتزی «شوالیه تاریکی» فروش خود
را تا حد چهارمین فیلم پرفروش تاریخ سینما رساند اما یقین بدانیم که اگر نصف سالن
هایی که شوالیه تاریکی در اختیار داشت، در اختیار ملیونر زاغه نشین قرار می گرفت،
شاید امروز رکورد جدیدی در تاریخ سینمای جهان ثبت می شد. اما سابقه سینمای هند این
اجازه را نمی داد که آن تعداد سالن نمایش و آن همه هزینه صرف اکران این فیلم شود و
اصولاً فیلم های هندی فروش خود را در شبکه نمایش خانگی به دست می آورند. میلیونر
زاغه نشین یک فیلم هندی نیست. همانطور که یک فیلم آمریکایی هم نیست. زاغه نشین
هویت خود را دارد. هویتی فراتر از هند و آمریکا و ... . این را خود فیلم هم فریاد
می زند. جمالٍ زاغه نشینٍ هندی می داند که روی 100 دلاری آمریکایی عکس چه کسی نقش
بسته اما از نوشته زیر پرچم هند اطلاعی ندارد! جمال مسلمانیست که دلیل مرگ مادرش
را دعوای الله و راما می داند! و البته در نهایت این خداست که بزرگ است!
میلیونر
زاغه نشین یک پدیده در سینمای جهان بود. پدیده ای که احتمال حادث شدن دوباره آن
بسیار دور از ذهن است. زاغه نشین نه محصول سینمای هند است و نه ثمره نفوذ دست
صهیونیست بین الملل در آثار هندی! زاغه نشین تنها یک عاشقانه ناآرام است که سینمای
جهان مدت ها بود که انتظارش را می کشید. این انتظار را می توان از 8 اسکاری که این
فیلم گرفت، فهمید. هر چند که شاید اگر یک کمپانی هندی این فیلم را تولید کرده بود،
اسکار گرفتن فیلم منتفی می شد. به هر حال نمی توان سیاسی بودن اسکار را کتمان کرد.
و البته شاید تقدیر زاغه نشین بود تا توسط چند کمپانی هالیوودی ساخته شود شاید که
حق خود را از سینمای دنیا بگیرد.
میلیونر
زاغه نشین بستری عاشقانه دارد و در این بستر عاشقانه جلوه هایی بدیع را از فقر و
حاشیه نشینی و معضلات این چنینی خلق می کند. و شاید همین اتفاق است که سبب می شود
زاغه نشین در اسکار میلیونر شود! اگر دقت کنیم، این موضوع به خوبی ملموس است که
ترکیب داستان های عاشقانه با موضوعات اجتماعی و سیاسی همواره مورد توجه مخاطبان
بوده است. مثال در دسترسش همان «من او» ی خودمان است. رمانی که با استفاده از همان
بستر عاشقانه خود موضوعات متعددی را مورد بررسی قرار می دهد. یا شاید بتوان همین
ترکیب را البته با کمی اغماض در «کوهستان سرد» مشاهده کرد. اما به هر حال آنچه
مسلم است این است که این نوع از آثار به خوبی جای خود را در دل مخاطبان و منتقدان
و داوران جشنواره ها باز می کند! و البته زاغه نشین هم از همین حربه استفاده می
کند تا ثابت کند که هنوز این نوع از برخورد با سینمای جای کار دارد.
همانطور که گفتم بعید می
دانم به این زودی ها زاغه نشینی دیگر را در سینمای جهان ببینیم. پس این یکی را از
دست ندهید!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 14:35 | لینک
|
ارسال کنید به :
می
گویند میرحسین هم آمده است! خب آمده است دیگر! خاتمی هم که هست. کروبی هم که بود.
اعلمی هم دارد می آید. یکی هم که کم کم دارد خودش را رو می کند. قالیباف را هم که
می گویند نمی آید! همگی هم ستادهایشان به راه است و فعال شده اند. در این میان اما
محمود گفته است که ستاد انتخاباتی تشکیل نخواهد داد. خب البته بچه ها فعال شده
اندو خودجوش دارند کار را پیش می برند. با این شرایط چه کسی رئیس جمهور است
یعنی؟!! سوالم مسخره است ها! معلوم است دیگر!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:18 | لینک
|
ارسال کنید به :
وقتی دل تنگ می شوی، دیگر به ماندن نمی اندیشی و رفتن تمام
وجودت را در بر می گیرد. آن موقع است که اضطراب بازگشت رهایت نخواهد کرد. اما زمانی
که می روی دل تنگ بازگشتن می شوی. و چه خوب است بازگشتی که دیگر در پسش دل تنگی
رفتن نباشد و شوق ماندن تنها فکر من باشد. دل تنگ آن بازگشتم و البته شاید خیلی زود
دل تنگ شده ام. کسی چه می داند!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:52 | لینک
|
ارسال کنید به :
قبلاً بر ضرورت همکاری و همراهی همه ایرانیان با رئیس جمهور دهم برای پیشبرد کشور
تاکید کردم. و بنا شد پیشنهادات خودم را برای رئیس جمهور دهم ارائه دهم. در این
پست پیشنهادات خودم را در عرصه سیاست داخلی مطرح می کنم.
2-
سیاست داخلی
سیاست
داخلی در ایران در برهه های زمانی مختلف چالش های متعددی را تجربه و پشت سر گذاشته
است. این تجارب همواره ثابت کرده است که ما در عرصه سیاست داخلی باید چه در قانون
اساسی و چه در رفتار خود تجدید نظرهای اساسی انجام دهیم. برای مثال علی بحث خوبی را در روزهای قبل روی ابهاماتی که در
بحث انحلال مجلس
در قانون اساسی وجود دارد و همچنین یکه تازی مجلس در کشور، باز و بررسی کرد.
واقعاً این بحث مهمی است. چرا مجلس باید در کشور انقدر اختیارات گسترده داشته باشد
و البته هیچ اهرمی برای بازخواست و زیرسوال بردن رفتارهای نادرست آن وجود نداشته
باشد؟ هر چند آنطور که از قانون بر می آید بحث نظارت بر مجلس به عهده ولی فقیه
گذاشته شده است اما آیا واقعاً باید ارگان رسیدگی به تخلفات مجلس ولی فقیه باشد؟
جالب این است که مجلس برای بحث نظارت یک کمیته داخلی دارد! خیلی جالب است که مجلس
خودش بر خودش نظارت می کند! به نظر می رسد باید این موضوع به دقت مورد بررسی و
تجدید نظر قرار گیرد. اختیارات مجلس در ایران بسیار بالاست و در بسیاری از مواقع
شاهد سو استفاده های غیرقابل توجیه در مجلس از این اختیارات بوده ایم. نمونه اش را
می توان در بسیاری از بازه های تاریخی جستجو کرد. برای مثال عملکرد مجلس ششم و
تحصن ها و دوعاهای مختلف سیاسی را همه به خاطر داریم. یا همین بحث بودجه هایی که
دولت نهم ارائه داد. هر چهار بودجه ای که دولت نهم ارائه داد چنان توسط مجلس قلع و
قم شدند که قابل باور نیست. بودجه 88 بزرگترین گند کاری مجلس است. کم کم دیگر کلاً
بودجه ای که دولت ارائه می دهد با آنچه که از مجلس خارج می شود متفاوت شده است!
پیشنهاد من در رابطه با مجلس، تجدید نظر در نوع نگاه به مجلس است. قطعاً مجلی در
راس امور است. اما آنچه مهم است این است که ارگان های نظارتی مورد نیاز برای نظارت
وحتی تشخیص ضرورت انحلال یک مجلس ناکارآمد و سنگ انداز، تاسیس و قدرت یابند. حال
این ارگان ها می توانند زیر نظر رئیس جمهور یا ولی فقیه باشند که به تفسیر قانون
بستگی خواهد داشت.
ادامه دارد...
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 0:29 | لینک
|
ارسال کنید به :
1- خب البته دوست دارم کمی هم
از خودم اینجا بنویسم! دلم تنگ شده است برای رفتار فرندفیدی! فرندفید یک خوبی اساسی که داشت این بود
که آنجا بیشتر از خودم می نوشتم. اصلاً شاید همش از خودم می نوشتم. خب به
هر حال شاید این کار یک ضررهایی داشت اما خب گاهی اوقات خیلی کمک می کرد. کمک می
کرد که آدم خودش را خالی کند از این همه حرف روی دل مانده. به هر حال حالا که
فرندفید نیست باد به فکر چاره بود! خودمان یک فرندفید بنویسیم اصلاً! یک فرندفید
وطنی!! بگذریم.
2- دقت که می کنم می بینم که از
وقتی که وارد این دانشگاه کذایی شده ام اصولاً یک روز خوش از گلویم پایین نرفته!
هر روز یک درگیری جدید! یک روز سیاسی و یک روز فرهنگی و روز دیگر علمی و البته
بعضی روزها هم درگیریهای درسی که طبیعتاً جدای از درگیری های علمی هستند! اما خب
این روزها همه با هم بر سرم ریخته اند. کارهای علمی و سیاسی و فرهنگی متعدد!
مشکلهم یک جا دو جا نیست که!
3- این حرفها را که
می نوشتم و می خواستم ادامه دهم ناگهان یاد آن مقاله بامدادی افتادم که راجع به
دانشجو و دانش جو نوشته بود. هر چند که بسیاری از بندهای آن مقاله درست
و قابل تامل بود اما برخی از بندهای مقاله بیشتر به حرف هاب یک دانشجوی سرخورده و
خط خورده می نمایاند. بامدادی را که فکر نمی کنم دانش جو باشد. آنچه که از وبلاگش
بر می آید نشان از شاغل بودن و به پایان رساندن دوران دانشجویش دارد اما خب به هر
حال آنچه که مهم است این است که قطعاً همه بندهای آن پست مورد تایید حضرت ما نیست!
به هر حال هر کسی نظری دارد دیگر! نظر ما هم برای خودمان که لااقل محترم است!
4- انتخابات هم
بدجوری بچه ها را تحت تاثیر قرار داده است. با هر کدام از دوستان که صحبت می کردم،
سرشاخه یکی از ستادهای این کاندیداها را گرفته اند و سخت مشغول فعالیتند. به
یکیشان گفتم بابا پدر جان دست ما هم بند کنید یک گوشه ای کناری! پوستر که می
توانیم بچسبانیم به دیوار! گفت :"تو به درد ما نمی خوری! شنیده ام که تو را
می خواهند تو را سرشاخه ستاد فلانی کنند در فلان جا!" ما هم دهانمان باز ماند
و چندین عدد شاخ بر سرمان متورم شد که بابا جان ما روحمان هم خبر ندارد از این
ماجراها! این روزها ما سرمان به لاک خودمان است. اما خب طرف اصرار داشت که منبعش
موثق است و این حرفا! جداً خنده ام گرفته بود که این خبرها از کجا به گوش این
دوستمان رسیده بود. کم کم توهم زده بودم که جدی جدی باید بروم و ستاد را تحویل
بگیرم!!! :دی
5- سال نو هم دارد نزدیک می
شود. این عید فرصت خوبیست برای مطالعه. خیلی وقت است که حسرت خوانندن چند عدد رمان
باحال بر دلم مانده است. به علاوه این که باید در این ایام چندین قضیه علمی را هم
پیش ببرم. این پروژه های علمی هم همین طوری ناخواسته می روند در پاچه ما! البته از
خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان خودم هم چندان بدم نمی آید! واقعاً کارهایی
هستند که دوست داشتم همیشه وارد فاز مطالعاتیشان بشوم که خدا رو شکر خودش جور شد!
به قول یکی از دوستان :"گاهی بساط عیش خودش جور می شود/ گاهی به صد مقدمه
ناجور می شود"
این بحث امنیت و کارهای هوش مصنوعی و این حرفا از آن
کارهای مورد علاقه من است که اگر خدا قسمت کند باید عید رویشان کار کنم. البته درس
ها هم که بدجور تل انبار شده اند! به این ها اضافه کنید مطالعه چندین کتاب تاریخی
و سیاسی که در حسرت خواندنشان هستم. خداییش دعا کنید برسم همه این کارها را در
عید انجام دهم! خودتان می دانید که اصولاً این کارها را در عید انجام دادن همت
عجیبی می خواهد! به خصوص وقتی دوستانی در دانشگاه برایت نقشه کشیده باشند و ...
بگذریم!
6- داشتم فیلم های
اردوی جنوب و عکس ها را همین طور گذری نگاه می کردم. حقیقتاً اردوی جنوب امسال از آن اردو
جنوب های ماندگار شد. همه چیز خوب بود. هر چند برخی مشکلات وجود داشت اما خب
واقعاً مشکلات عادی بودند و کلیت اردو برای همه بچه ها ماندگار شد. فکرش را بکنید
در فتح المبین لپتاپ را به راه کرده بودم و پرینتر را کنارم گذاشته بودم و در آن
بیابان داشتم مطلب می نوشتم و پرینت می کردم! این سربازهای بنده خدا هم مات و
مبهوت ما را نگاه می کردند و بعضی هاشان هم البته می خندیدند! این اردو خاطره زیاد
داشت! از نقشه های کودتا بگیر تا هایلوکس فرهنگی و نشریه روزانه اردو و سر و کله
زدن با راوی های محترم و راضی کردن بچه ها برای حضور فلان راوی و عدم حضور آن یکی
و دعواهای شبانه روزی با بر وبچه های مسئول و سوتی برخی مسئولین و غیره و غیره! و
البته خیلی چیزهای دیگر که معمولاً ناگفته می ماند از این اردو و کسی اینجایش را
برای کسی بازگو نمی کند! حداقل من یکی که نمی گویم!
7- این ابونتو هم
این روزها خیلی به ما حال می دهد! البته شاید هم دلیل اصلی اش راه افتادن وایرلس
ساختمان خوابگاه ما باشد! تا پیش از این فقط یکی از ساختمان ها وایرلس داشت و ما
باید به قول یکی از بچه ها برای گرفتن وایرلس قلاب می انداختیم! اما خوب خوشبختانه
وایرلس ما هم راه افتاد. قبل از هر چیز خدا پدر و مادر مسئولین امر را بیامرزد که
بساط عیش ما را جور کردند! اما خب از ابونتو می گفتم. بعد از خودکشی
های بسیار موفق شدم گرافیکم را نصب کنم و اینترنت هم که حل شد و این روزها کار ما
شده است دانلود پکیج های مختلف برای بهبود وضع ابونتو. تقریباً الان ابونتوی من
کامل شده است. فقط
مانده است
eclipse را نصب کنم که دیگر همه چیز جور شود. به عنوان
یک تجربه و البته با توجه به احتمال مورد نیاز شدن کار با لینوکس در برخی از پروژه
ها از این که این روزها زیاد در لینوکس هستم خوشحالم!
8- این طور نوشتم
تا نوشتن شبیه زهرا اچ بی را تجربه کرده باشم! هر چند خداییش اچ بی بنده خدا دیگر
انقدرها هم پراکنده گویی نمی کند! اما خب ما دیگر از آن طرفش افتادیم و از همه جا
گفتیم. بدم هم نیامد. هر کدام از این بندها خودش یک پست طولانی بود! اما خب من
برایتان خلاصه اش کردم! شما هم خسته نمی شوید این طوری!
9- چیز خاص دیگری
فعلاً به ذهنم نمی رسد!... آها نه ببخشید! یک چیز همین حالا یادم آمد! این پسرک،
مسیح را می گویم!، وبلاگش را راه انداخته! فعلاً که رویاهای بزرگی در سر دارد با
این وبلاگ کوچکش! گفتم به شما هم بگویم که به هر حال کمی تحویلش بگیرید! :دی (حالا
هر کی ندونه فکر می کنه من چقدر بازدید دارم! ;) ) به هر حال ما گفتیم رسم رفاقت
را به عمل آورده باشیم و کمی تبلیغ کنیم برای وبلاگش تا به قول خودش رنکش هم بالا
برود!
10- همین دیگر! کفایت می کند فکر کنم! پس فعلاً یا علی...
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:28 | لینک
|
ارسال کنید به :
به هر حال امروز این اتفاق افتاده است و خاتمی
رسماً وارد بازی خطرناکی شده است. بازی که شاید حکم دوئل را برای او و همفکرانش
خواهد داشت. به نظر بسیاری از تحلیلگران سیاسی انتخابات دهم سرنوشت و آینده
اصلاحات (به معنای فعلی آن را) رقم خواهد زد. پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات آتی
به منزله حیات مجدد آن و دمیدن روحی تازه در بدنه اصلاحات خواهد بود و البته در
دیگر سو شکست اصلاحات در انتخابات دهم یعنی پایانی دردناک برای طیفی از پس از
پیروزی انقلاب تا کنون سودای قدرت را در سر داشتند و هنوز نتوانسته اند آنطور که
باید طعم قدرت را بچشند.
اما آیا شرایط در کشور واقعاً به سمتی پیش
خواهد رفت که خاتمی و احمدی نژاد در مقابل هم قرار گیرند و کاندیداهای دیگر به
حاشیه روند؟ بهتر است نگاهی از بالا به صحنه بازی دهم بیندازیم. آیا واقعاً هر دو
طرف و یا شاید سه طرف، رو بازی می کنند؟ گرداننده میدان بازی چه کسی است؟ همانطور
که باز هم قبلاً اشاره کرده بودم میداندار در بازی انتخابات دهم، در میدان رقیب
کسی جز آقای هاشمی نیست. شواهد و قراین جلو و پشت پرده نشان از آن دارد که ایشان
به خوبی و در نهایت درایت مشغول مدیریت صحنه انتخابات دهم هستند. دیدارهای متعدد
با چهره های سیاسی که برخی علنی و برخی هم به صورت غیرعلنی و در پشت درهای بسته
صورت می گیرد، به همراه رفتارهای مشکوک و هدف دار برخی از چهره های سیاسی نزدیک به
ایشان نشان از آن دارد که حریف به هیچ وجه رو بازی نمی کند. خاتمی و موسوی البته
در این بازی هر کدام نقشی تعیین کننده را بر عهده دارند. همه می دانیم که مهندس
موسوی یک مهره سوخته است. و همه می دانیم که ایشان در میدان عمل از خود ضعف نشان
داده است. قطعاً همه از استعفاهای رسمی و غیر رسمی ایشان در دوران بحران هشت ساله
دفاع مقدس آگاهی داریم و البته از وساطت های حضرت امام(ره) که سعی در آرام نگه
داشتن فضای سیاسی کشور در آن برهه از زمان را داشتند. اما خب چه می شود که دوباره
مهندس موسوی با آن دیدگاه های اقتصادی دهه 60 و 70 و آن دیدگاه های فرهنگی متناقض
دوباره و پس از سال ها سکوت خود را می شکند و وارد عرصه ای به نام انتخابات ریاست
جمهوری می شود؟ در کنار این اگر به تحلیل های کارشناسان در مورد دیدگاه های مردم
در مورد اصلاحات نظری بیندازیم، متوجه می شویم که در جبهه اصلاحات توان بروز رئیس
جمهور وجود ندارد. انتخابات متعددی که در طی این چند سال انجام شده است خود حاکی
از رویگردانی عامه مردم از جریانی به نام اصلاحات است. پس این وسط باید به دنبال
گزینه ی دیگری گشت.
بگذریم! هدف از این پست این حرفها نبود. این ها
را گفتم تا متوجه شویم که خاتمی آن طور که این روزها در عرصه نت جدی گرفته شده
است، جدی نیست. هر چند که قطعاً حضور خاتمی باعث بالا رفتن مشارکت عمومی خواهد شد.
کریستین ساینس مانیتور در مقاله ای به
تحلیل حضور خاتمی در انتخابات دهم پرداخته است. در انتهای این مقاله از قول سحرخیز
می خوانیم:
«اگر ما در خانه هایمان بنشینیم و رای ندهیم،
وضعیت ما در سیاست و اقتصاد و حتی ورزش بدتر خواهد شد. پس بهتر است یک روز، یک
ساعت را در صف های رای بگذرانیم و به خاتمی رای بدهیم.»
و این به خوبی ما را به سمت یک تدبیر عظیم
رهنمون می کند. اما خب همانطور که گفتم خاتمی توان رئیس جمهوری دوباره ندارد. سفرهای
استانی هدفمندی که وی در حال اجرای آن هاست نشان از ترس و اضطراب و دلهرهاطرافیان او دارد. سفر به شیراز، یاسوج و
بوشهر. از این هم بگذریم! تحلیل این باشد برای بعد. اما آنچه که این روزها مشاهده
می کنیم اصلاً با فضای حزب اللهی و اصولگرایی پیوندی ندارد. وبلاگشهر مسلمان به
جای پرداختن به مسائل مهم و بنیادی و بیان دستاوردها و یا حداقل ارائه نقدهای
منصفانه، به بلندگوی تخریب چی ها مبدل شده است. کافی ست تا سری به تعدادی از وبلاگ
های مدعی اصولگرایی بزنیم تا ببینم انواع تخریب ها و توهین هایی را که به
کاندیداهای مختلف در حال انجام است. هر چند در این میان بعضاً واقعاً نقدهای اصولی
و زیبایی بر جریان اصلاحات و تفکر اصلاح طلبی به معنای امروزی آن دیده می شود، اما
فضای غالب پست های وبلاگستان مسلمان و مذهبی ما به تیر تخریب است. تیری که نوک
پیکان آن خاتمی را نشانه رفته است. پرداختن به موضوعاتی همانند سفر به ایتالیا
ایشان و یا ستادهای تبلیغاتی دوره های قبل و ... هر چند که بیان واقعیت هاست اما نیاز
امروز نیست. این موضوعات باید در وقت خود مورد بررسی و تحلیل قرار می گرفت. امروز
ما بیش از آنکه به این سبک نقدهای احساسی و دور از منطق نیاز داشته باشیم، نیازمند
نقدهای دقیق و نکته بینانه و عالمانه هستیم. مطمئن باشید که اگر به همین سبک و
سیاق به نوشن ادامه دهیم، نه تنها در هدایت آراء مردم به سمت حق، درست عمل نکرده
ایم، بلکه سبب گمراهی و احساسی کردن آرای مردمی خواهیم شد.
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 0:52 | لینک
|
ارسال کنید به :
خب انتخابات ریاست جمهوری کم کم دارد نزدیک می شود و این
یعنی ما هم باید کم کم آماده شویم تا به یک نفر رای دهیم و رئیس جمهور دهم را
انتخاب کنیم. انتخابات دهم ویژگی های خاصی دارد که احتمالاً سبب مشارکت حداکثری
مردم ایران زمین در پای صندوق های رای خواهد شد. دهمین رئیس جمهور ایران اسلامی در
شرایطی روی کار خواهد آمد که انقلاب وارد دهه چهارم خود شده است. ورود انقلاب به
دهه چهارم پیام های ویژه ای را با خود به همراه دارد. پیام هایی که از یک سو نوید
به بار نشستن تلاش ها و زحمات سی ساله را می دهد و از سوی دیگر خطرهای احتمالی را
که ورود به این دهه با خود به همراه دارد یادآور می شود. بنابراین رئیس جمهور دهم
هم در مقابل خیل عظیمی از فرصت ها قرار دارد و هم در برابر تعداد زیادی از تهدید
های مختلف.
با
توجه به این نکات تصمیم گرفتم که پیشنهادات خودم را برای دوره چهار ساله رئیس
جمهور دهم فارغ از این که چه کسی انتخاب خواهد شد و رای خواهد آورد، ارائه دهم.
1- عرصه علمی-آموزشی
طبیعتاً
خاستگاه اکثر حرکات علمی پژوهشی در هر کشوری دانشگاه است. دانشگاه به عنوان یک
نهاد علمی همواره وظیفه
ای خطیر و اساسی را در پیشبرد اهداف علمی و استراتژیک کشور دارا بوده است. اما
آنچه که به نظر می رسد در کشور محل بسیاری از مشکلات بوده و سبب شده است که
دانشگاه های ما کمتر به مسائل پژوهشی و تحقیقاتی بپردازند، نوع نگاه و در واقع نوع
ارزش گذاری دروس ارائه شده در دانشگاه هاست. نظام آموزشی در دانشگاه های ما اساساً
دچار مشکل است. هر دانشجوی کارشناسی باید 140 تا 150 واحد درسی را بگذراند. بحث بر
روی حذف دروس عمومی و یا دروسی که ارتباط کمتری با رشته فرد دارند نیست. بلکه بحث
بر سر این است که چرا مثلاً برای یک دانشجوی رشته کامپیوتر درسی مانند فیزیک
مکانیک ارزشی برابر با یک درس تخصصی مانند مهندسی نرم افزار و یا طراحی الگوریتم
داشته باشد؟ این نوع ارزش گذاری سبب می شود تا دانشجو زمان برابری را برای مطالعه
این دو درس اختصاص دهد. چرا که در معدل هر دو درس به یک دید مورد بررسی و محاسبه
قرار می گیرند. در حالی که قطعاً دروس تخصصی هستند که زمینه های پژوهش و تحقیق را
برای دانشجویان فراهم می کنند. حال پیشنهاد من این است که در یک اصلاح بنیادین در
نظام آموزشی، نوع نگاه و ارزش گذاری دروس را عوض کنیم. بدین صورت که دروس اختصاصی
از ارزش بالاییی برخوردار باشند و دروس غیرتخصصی و عمومی ارزش کمتری را به خود
اختصاص دهند. این کار سبب خواهد شد که دانشجویان وقتشان را صرف آنچه که باید
بکنند.
خب فکر کنم این یعنی بازگشت رصدخانه! بله دیگر! احتمالاً معنیش همین می شود! این چند وقت را نبودیم در اینجا. زندگیست و پستی و بلندی زیاد دارد. من هم که هیچ وقت نمی فهمم کجا پستیست و کجا بلندی! اما خب این چند وقت درگیر همین پستی بلندی ها بودیم و البته هستیم و خواهیم بود! 1- چند وقتی را در اینجا بودم. واقعاً دوران خوبی بود. دوستان خوبی هم پیدا کردم. این سایت به معنای واقعی کلمه فرندفید است! اما خب به هر دلیلی اکانتم را پاک کردم. خب هر چیزی تاریخ انقضا دارد! من هم در فرندفید منقضی شده بودم. از کامنت ها و لایک ها و بحث های مزخرف و دعواهای بی حاصل می شد فهمید که دیگر من منقضی شده ام. پس اکانتم را پاک کردم. شاید هم کار درستی نکردم! اما به هر حال آنچه مسلم است این است که فرندفید علی الحساب خط خورده است از بایگانی ذهن من! زیاد هم اتفاق خاصی نیفتاد! من کلاً در آنجا با ده پانزده نفر بیشتر ارتباط نداشتم که ارتباطم را ان شاالله با آن ها حفظ خواهم کرد. فکر هم نکنم کسی زیاد یاد من را کرده باشد در زمان نبودنم! (به قول فرنفیدی ها اسمایلی مظلومیت و اینا! :دی) اما جداً در در برخی مواقع واقعاً فرندفید مرا در کارها کمک می کرد. 2- باید از جناب اسماعیل و حسن آقای عزیز یک عذرخواهی اساسی به عمل آورم. همین جا رسماً از این دو دوست عزیز که در زمانی که بازی نوستالژی انقلاب راه افتاده بود از من دعوت کردند، تشکر می کنم و همچنین معذرت بابت ننوشتن! ننوشتن من در این باب چند دلیل داشت. یکی اینکه خب وبلاگ تعطیل بود و وقتی جایی تعطیل است اصولاً گرد و خاک می خورد و صاحب مکان کمتر به آن سر می زند! تعطیل است دیگر! دلیل دیگرش هم مخالفتی بود که با نفس بازی داشتم و نمی خواستم در بین شادی های بچه ها به صورت یک عامل ضدحال! پستی بزنم که حال بر و بچه ها گرفته شود و به قول قدیمی ها عیش دوستان را نوش کنم! این شد که شرمنده عزیزان دعوت کننده شدم! باز هم معذرت می خواهم. 3- در این مدتی که وبلاگ نمی نوشتم موضوعات بسیاری برای نوشتن به ذهنم رسید. بعضی وقت ها هم مثل معتادها شروع می کردم به نوشتن! البته اینهایی را که نوشتم در این مدت می ماند برای خودم. از این به بعد سعی می کنم به روال قبل شروع به نوشتن کنم. یک خط در میان و هر وقت فاز نوشتن باشد، خواهم نوشت. بعضی وقت ها هر روز و بعضی وقت ها هم شاید دو هفته ای! خلاصه کانه قبل! 4- به فکر صورت دادن تحولاتی برای رصدخانه بودم! اما خب این چند وقت انقدر سرم شلوغ بود که نشد. می خواستم هاستی بخرم و دامین ثبت کنم و لباسی نو تن رصدخانه کنم! از هاست و دامین که کلاً منصرف شدم اما احتمالاً گوش شیطان کر! به فکر لباسی نو برای رصدخانه خواهم بود. شاید همراه با سال نو رصادخانه را هم نوپوش کردیم! خدا را چه دیدی؟ 5- همین دیگر! حرف که خیلی زیاد بود. کلی حرف از اتفاقات این روزهای من! اما فکر کنم همین چندخط برای اعلام وجود کفایت باشد! ان شاالله بقیه اش باشد برای روزهای بعد.
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 2:23 | لینک
|
ارسال کنید به :
شهید من
سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد : حاج همت وبلاگي درباره حاج همت
دانشگاه ------------------------------------- دانشگاه اسلامی ------------------------------------- رسانه ------------------------------------- سیاست داخلی ------------------------------------- سیاست خارجی ------------------------------------- فلسفه ------------------------------------- دلنوشته ------------------------------------- " زبانه های آتش " ------------------------------------- 3 تیر ، انقلابی برای انقلاب -------------------------------------
لوگوی رصد خانه
كد لينك به رصدخانه :
تبلیغات و دوستان
برگی از زندگی
درد ، حرف من نیست درد ، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم ؟
حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام نیز از این هوای سربی خسته است امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست ای کاش آن را دوباره پیدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم
« آن جا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد ! »
لینکدونی
نویسندگان رصدخانه
حسین سلیمانی ------------------------------------- ف.س -------------------------------------
شمارنده و خبرخوان
هر از چند گاهی رصدخانه را به روز می کنیم . اگر می خواهید مطلع شوید ایمیلتان را وارد کنید .