به همین راحتی !
یا علی مددی ...
به همین راحتی !
یا علی مددی ...
این روزها علی رغم هشدار صریح رهبری نسبت به ورود زود هنگام برخی چهره های سیاسی کشور به عرصه انتخابات ریاست جمهوری دهم، بازار اخبار انتخابات داغ و داغتر می شود و بساط ناز و قهر و می آیم و نمی آیم بدجوری به راه است. از یک طرف جناب کروبی تهدید می کنند که هر کس قصد دارد کاندیدا شود شش روز وقت دارد تا اسم خود را به شورای حکمیت بدهد! و از طرف دیگر خاتمی که دیروز برای ملت ایران شرط گذاشته بود که به شرطها و شروطها کاندیدا می شوم، امروز می گوید دارم فکر می کنم و فردا می گوید می آیم و پس فردا شاید بگوید نمی آیم! در دیگر سو برادرِ جناب هاشمی هم پس از اجرای پروژه های کلان تخریبی بر علیه دولت نهم دارد روی کاندیداتوری فکر می کند و توهم قدرت در سر دارد. حسن روحانی هم که چند روز یک بار ابتدا دولت را تخریب می کند و سپس اعلام می کند که کاندیداتوریش را اعلام خواهد کرد و به کسی هم مربوط نیست! اخیراً هم که اخباری رسیده است که با برخی سایت ها و روزنامه ها برای تبلیغ قرارداد بسته است! اما از آن طرف که دور شویم می رسیم به این طیف اصولگرانما! اصولگرایانی که خطرشان بسیار بیشتر از این دوم خردادی های خودمان است! اینانی که یک روز پروژه عبور از احمدی نژاد را مطرح می کنند و روز دیگر پیشنهاد تشکیل دولت وحدت ملی را می دهند! حالا هر کس نداند فکر می کند که دولت فعلی دولت تفرقه ملی است که حالا ما باید دولت وحدت ملی تشکیل دهیم! به راستی چه ذهن پلید و شومی پشت این تفکر دولت وحدت ملی قرار دارد؟! در حالی که سفرهای استانی دولت نهم هر هفته و هر ماه وحدت ملی ایرانیان را به رخ جهانیان می کشد، برخی عناصر غرب زده و ترسو و سیاست زده در اندیشه تشکیل دولت وحدت ملیند! این پیشنهاد بیش از آن که نشان از تلاش این گروه در راستای تقویت وحدت ملی داشته باشد، نشان از انحصار گرایی طیفی از عناصر سیاسی ممکلت دارد! طیفی که احساس کرده اند که کم کم دارند از گردونه سیاسی کشور خارج می شوند و به همین دلیل به فکر ارائه راهکاری برای نگه داشتن خود در قدرت هستند. آنچه که در همایش سی سالگی مجلس(که البته مجلس تازه 28 سالش شده است نه سی سال!) گذشت نشان از آن دارد که به راستی یک اجماع بین سیاست زدگان ممکلت برای تخریب و براندازی دولت نهم وجود دارد! و به راستی انسان جقدر خرسند می شود وقتی خبر حضور نیافتن چهره های انقلابی و ارزشی را در این همایش می شنود! عناصری که هنوز در این عالم کثیف سیاست زدگان مملکت ترجیح داده اند ولایی باشند و جدای از این به اصطلاح نخبگان سیاسی حرکت کنند. اما به راستی این همه تلاش برای براندازی دولت نهم آیا نتیجه ای در بر خواهد داشت؟ هدف این نگاشته بررسی دلایلی است که اثبات خواهد کرد که احمدی نژاد همچنان رئیس جمهور مملکت خواهد بود. البته ناگفته نماند که نگارنده نقدهای بسیاری بر دولت نهم چه در عرصه مدیران بالایی و چه در عرصه مدیران میانی دولت نهم داشته و دارد. اما همچنان احمدی نژاد را با همه مشکلاتش و با همه ضعف هایش به این چهره های سیاست زده و غیرولایی و اصولگرا نما و ... ترجیح می دهد. در موقع مقتضی قطعاً نقدهای خود را به دولت نهم مطرح خواهم کرد. اما دلایلی که نشان از پیروزی مجدد دکتر احمدی نژاد دارند:
1- همچنان مردمی: هنوز فراموش نکرده ایم که احمدی نژاد چرا رای آورد. شاید مهمترین دلیلی که در انتخابات سوم تیر 84 احمدی نژاد را پیروز میدان کرد، مردمی بودن و ارتباط ساده و بدون تکلف او با مردم بود. در زمانی که رئیس جمهور کشور با هلیکوپتر و از دور برای مردم پایین دست خود دس
ت تکان می داد، کاندیدای آمده بود که با مینی بوس از این شهر به آن شهر می رفت و با آن که شهردار تهران بود اما هیچ کس در نگاه اول تصور آن را نمی کرد که این فرد شهردار تهران باشد! با آن کاپشن دوست داشتنی و رفتار ساده و گفتمان مردمی! این حرف را راحت تر امروز می توان اثبات کرد. امروز که قالیباف شهردار تهران است و مردم می بینند که احمدی نژاد چطور می توانست باشد اما هیچ وقت نشد! و اما امروز با گذشت بیش از سه سال از آن روزها احمدی نژا هنوز همان احمدی نژاد است! دست مردم کشورش را می بوسد و کاخ سعدآباد را به مقصد پاستور ترک گفته است. ساعت ها با مردم به طور مستقیم می نشیند و حرف می زند و درد دلهایشان را می شنود. درد دل دختری که می گوید خواب دیده است که رئیس جمهورش را خواهد دید و درد دل پیرزنی را که 500 هزار تومان پول تمام مشکل زندگی اش را حل می کند و البته درد دل کارخانه داری که به دنبال 10 میلیارد تومان وام است! این ها همه را احمدی نژاد می شنود. احمدی نژاد همچنان مردمی باقی مانده است و همین البته دلیل بسیار محکمی است که ما را از رای آوردن مجدد او در انتخابات 88 آگاه کند. مردم ایران این سبک از حاکم را دوست دارند. به همین دلیل بود که آن همه خون در راه پیروزی انقلاب دادند! چرا که آن روز امامشان نیز همانند خودشان بود. همانند خودشان حرف می زد. با آن که به روی همه مسائل فلسفی و مکاتب و معارف بشری تسلط داشت اما وقتی با مردم حرف می زد همه می فهمیدند که امامشان چه می گوید و چه می خواهد. و البته احمدی نژاد به خوبی این درس را از امام یاد گرفته است که اگر می خواهی محبوب مردم باشی باید همانند مردم و در میان آن ها باشی.
2- همچنان مورد حمایت ولی امر مسلمین: احمدی نژاد از ابتدا با فریاد "من ولایی ام" به میدان آمد و البته ولایت هم از همان ابتدا فردی را که بازگشت به ارزش ها و آرمان های انقلاب و عدالت و مردمی بودن را محور عمل خود قرار داده بود، مورد حمایت قرار داد. در حالی که همه فکر می کردند که حمایت رهبری از این دولت همانند بسیاری از دولت های قبل از سر عرف و مطابق معمول است، اما با گذشت زمان بر همگان اثبات شد که حمایت امام خامنه ای از احمدی نژاد نه از سر عرف، بلکه حمایتی ویژه و مجزاست. روزهای فشار گروه های سیاسی بر دولت به بهانه سهمیه بندی بنزین و
حمایت شدید و تعیین کنند رهبری از اقدام دولت را به یاد آورید. یا کمی جلوتر روزهایی که انتخابات مجلس هشتم در راه بود و رهبری در پیام شروع به کار مجلس هشتم چه وظیفه ای را برای نمایندگان پیش بینی کردند؟ آسان کردن مسیر حرکت دولت! باز هم جلوتر می آییم. زمانی که رهبری در اوج تخریب و حمله گروه های مختلف سیاسی، چه اصلاح طلب و چه به اصطلاح اصولگرا، به دولت، در جمع دولتی ها نشستند و چه توصیه ای به دولت کردند و چگونه حرکات گروه های سیاسی را تحلیل کردند! و این حمایت ها همواره ادامه داشته است. دیگر از شیراز و یزد و ... می گذریم. اما آنچه مشخص است این است که دولت نهم به طور قاطع مورد حمایت رهبریست. و البته این وظیفه دولت نهم را بسیار سنگین تر و حساستر می کند.
3- همچنان خدمتگذار: دولت نهم کار خود را با شعار خدمت رسانی آغاز کرد. آن روز که احمدی نژاد اهداف چهارگانه دولت خود را خدمت رهبر انقلاب ارائه می کرد و آن روز که دم از خدمتگذاری می زد، این به اصطلاح نخبگان سیاسی پوزخند می زدند که حالا مثلاً چه کار می خواهد بکند این مرد تازه وارد؟! مگر دولت های قبلی چه می کردند که حالا دولت نهم می خواهد بر خلاف دوبت های دیگر خدمت گذار باشد؟! اما گذشت زمان ترجمه واقعی خدمتگذاری را به این نخبگان و سیاست زدگان نشان داد. زمانی که احمدی نژاد شبانه روز در خدمت مردم بود و از این شهر به آن شهر و از این روستا به آن روستا می رفت. زمانی که احمدی نژاد حتی اطرافیان خود را هم از زیادی تلاش و دوندگی خسته کرده بود! و البته مردم می دیدند این تلاش ها و شب نخوابی ها را. مردم می دیدند و قطعاً از این به بعد هم می بینند. پس چرا به جای این که برای خود خادم انتخاب کنند بروند سراغ کاخ نشینانی که از تهران تکان نمی خورند؟!
4- همچنان فعال در خارج: روزی که احمدی نژاد دستور فک پلمپ از مراکز هسته ای کشور را داد، تقریباً نشان داد که آمده است که در برخورد با جهان خارج فعالانه عمل کند و نه منفعلانه. و البته هر چه جلوتر می رفتیم بیشتر این موضوع نمود می یافت. روزهایی که احمدی نژاد بدون اجازه آمریکایی ها در حیات خلوتشان، همان آمریکای لاتین، قدم می زد و آمریکایی ها هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد! و یا روزی که احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا از دروغ بودن هلوکاست سخن می راند و بر پایان یافتن دوران نظام سلطه تاکید می کرد و البته باز هم آمریکایی ها چیزی برای گفتن نداشتند! و یا روزی که حماس در فلسطین رای آورد و حزب الله پوز صهیونیست ها را به خاک مالید و آمریکایی ها و صهیونیست ها با این که می دانستند ایران پشت همه این مشکلات است اما هنوز هم کاری نمی توانستند بکنند! و البته این سیاست فعالانه در برخورد با غرب همچنان ادامه دارد.
5- همچنان حرکت های نوآرانه و بنیادی: از همان شروع کار دولت نهم با کارهای و ایده های جدید پا به عرصه کشور داری گذاشت. روزهایی که حرف از کابینه هفتاد میلیونی به زبان آمد و بعد از ان سفرهای استانی شکل گرفت و بعد از آن استارت پروژه های کلان و بنیادی در حوزه نفت و صنعت خورد و این اخیرنی ها هم که حرف از تحول اقتصاد کشور است. این ها همه ثابت می کند که دولت نهم به دنبال حل ریشه ای مشکلات است و البته مردم نیز این ها را می فهمند و متوجه هستند.
این دلایل علاوه بسیاری دلایل دیگر و البته برخی دلایل معنوی که البته در اندازه این مقال نمی گنجدف ثابت می کنند که احمدی نژاد رئیس جمهور آتی کشور است. البته ما تلاش های سایر کاندیداها را هرگز زیر سوال نمی بریم. چرا که حضور کاندیداهای مختلف شور و نشاط انتخاباتی را در کشور حاکم خواهد کردو به تثبیت و استحکام نظام اسلامی کمک خواهد کرد. اما در نهایت آنچه مسلم است این است که پیروز انتخابات فقط یک نفر است!
در این نگاشته به تحلیل آراء مردمی و نوع پراکندگی و تقسیم آراء پرداخته نشد. در آنجا نیز می توان برتری احمدی نژاد را ثابت کرد اما می ماند برای نوشته ای دیگر! البته ناگفته نماند که اینها همه پیشبینیست! وگرنه ایران است و هزار اتفاق پیش بینی نشده!
پ.ن:
- با این که طولانی شد اما حرف نگفته زیاد ماند!
- منطقی بخوانیم و نه احساسی!
- همچنان غزه را از یاد نبریم. به جنبش وبلاگی غزه بپیوندید. برای غزه بنویسید. انگلیسی، عربی و یا هر زبان دیگری که می توانید.پیشنهاد طراحی یک سایت هم برای غزه می دهم. کاری که بشود رویش بمب گوگلی را پیاده کرد. آقای صبحی یا دیگر دوستان توان انجام این کار را هم دارند.
لیوان
کاغذیه نسکافه ام را در دست گرفته ام و در خیابان های دانشگاه راه می روم. لیوان
ها را تازگی کاغذی کرده اند. یک اطلاعیه با ماژیک نوشته اند و روی دیوار
تریاهایشان چسبانده اند که "به دستور اداره بهداشت از این به بعد چای و ...
در لیوان کاغذی ارئه می شود" البته زیر آن هم نوشته اند" چای 150
تومان"! لیوان کاغذی 50 تومان همه چیز را گران کرده است. البته به دستور
اداره بهداشت! بگذریم. در خیابان های دانشگاه بودم . عجب هواییست! قطرات ریز باران
گاهی به صورتم می زنند و گاهی در لیوان کاغذی نسکافه ام می ریزند. کمی سرد است اما
ارزشش را دارد که آدم به خاطر استفاده از هوای دل انگیز بهاری در این پاییزی که
هوا زمستانی شده است، کاپشنش را در آورد و پیاده روی کند. نسکافه ام البته دارد کم
کم سرد می شود. سریعتر نسکافه را هرت می کشم تا از شر این لیوان کاغذیه مزاحم خلاص
شوم! حالا بهتر شد. حالا منم و باران. دیگر آن لیوان کاغذی مزاحم هم نیست. صدای مردی
از درون تاریخ در گوشم زمزمه می کند که می گوید: "و انزل من السما ماء..."
به صدایش گوش می کنم. صدا همین طور دارد برایم عربی می خواند و من دی
گر دور و برم
زیاد برایم مهم نیست. آن اوایل هر وقت نگاه می کردم و این دختر پسرها را که دارند
با هم قه قهه می زنند می دیدم از درون به هم می ریختم اما این روزها نمی دانم چه
شده است که دیگر برایم مهم نیستند! اصلاً دور و برم را نمی بینم. نگاهم معمولاً به
زمین است البته شاید گاهی به آسمان نگاه کنم. مثل امروز که آسمان ابری بود و من
خیره به آسمان راه می رفتم و راه می رفتم. روزهایی که هوا آفتابیست و آسمان روشن
است و آبی، کمتر به آسمان نگاه می کنم. آخرروشنایی آسمان چشمانم را اذیت می کند.
معمولاً تا به آسمان روشن نگاه می کنم اشک چشمانم در می آید. بعضی وقت ها هم که
کسی دور و برم است می گوید چرا گریه می کنی! می گویم بابا چشمم اشک می کند! گریه
ام کجا بود! دکتر هم که رفتم گفت : "چشمانت توانایی دیدن روشنایی زیاد را
ندارد. زیاد خودت را اذیت نکن. سعی کن زیاد آسمان روشن را نگاه نکنی..." از
آن به بعد کمتر سرم را بالا می آورم. دعا می کنم که آسمان ابری شود که بتوانم مدت
ها به آن خیره شوم. امروز هم که می آمدم نگاهم خیره بود به آسمان تیره و بدون
آفتاب و اصلاً دور و برم را نمی دیدم. صدای مردی که از درون تاریخ برایم عربی می
خواند کم کم گم شد. تلاش می کنم که صدا را پیدا کنم. اَه! مگر صدای خنده این احمق
ها می گذارد! کمی قدم می زنم بدون آنکه صدایی در گوشم نهیبی بزند. ناگهان صدایی
خسته اما نزدیک می گوید: "زیر باران باید رفت..." سهراب است انگار! به
توصیه اش گوش می کنم و مسیرم را به مقصد دورتر می کنم تا زیر باران بروم و زیر
باران می روم. صدای خسته دکلمه هایش را ادامه می دهد... "با همه مردم شهر زیر
باران باید رفت"... از این تیکه اصلاً خوشم نیامد! سهراب را می فرستم دنبال
کارش و بیخیالش می شوم. حالا مثل این که فقط من مانده ام و آسمان ابری! آخر باران
هم تنهایمان گذاشت! یک جای دنج پیدا کردم برای لم دادن و خیره شدن به آسمان و فکر
کردن البته! این صندلی بیچاره را نمی دانم چرا اینجا زده اند! تنهای تنها! کمی
جلوتر می روم میبینم که صندلی نیست! تکه بلوکیست که از دور گولم زده بود! من هم که
به راحتی گول می خورم. فکرم از همینجا شروع شد که آخر انسان بی فکر! فکر نمی کنی
که صندلی را جایی می زنند که کسی برای نشستن از آن استفاده کند! اینجا که تو آمدی
صندلی می خواهد برای چه؟! ... کم
ی خودم را سرزنش می کنم. اما فایده ای ندارد که!
همان جا می نشینم روی آن تکه سیمان! به آسمان خیره می شوم و سعی می کنم ذهنم را
خالی کنم... خالی... خالی... ای بابا تو از ما چه می خواهی! تنها آمده ای اینجا که
چه؟! حالا من تنهایم به خودم مربوط است. دوست داشتم تنها شوم. اما تو که قاعدتاً
نباید تنها باشی. شما معمولاً یا دوتایی هستید یا چندتایی. پس آن دوستانت را چهکار
کرده ای؟... حالا چرا حرف نمی زنی؟ اصل هم آمده ای نشسته کنار من. اگر نمی خواستی
حرف بزنی پس برای چه آمدی اصلاً؟ نکند دوستانت تو را پرت کرده اند بیرون؟! مثل من؟
... مشکل چه بوده حالا؟ تند می رفتی؟ یا شاید هم کند می رفتی؟ خلاصه فکر کنم بچه
ها را اذیت می کردی ها؟! اِ ...! پس کجا رفتی؟! ... گنجشک احمق نگاه عاقل اندر
سفیهی به من کرد و پرید و رفت! آمده بود فقط آرامش مرا به هم بزند. دوباره هجوم
افکا مختلف به سمتم می آیند.
می
پرسد: غزه را چه کار کردی؟
جواب می دهم : من که کار خودم را کردم. الحمدلله
افراد دیگری هم کار را دست گرفته اند و دارند پیش می برند. کار دیگری از دستم بر
نمی آید!
یک
نگاه عاقل اندر سفیه دیگر! امروز مثل اینکه همه با ما دعوا دارند!
می
پرسد: خوب حالا این را که توجیه کردی! بسیج دانشگاه را چه می کنی! بسیج شده است
باشگاه فوتبال و پرش با گونی و کارگاه شعر و خاطره نویسی و حداکثر کلاس قرآن! نمی
خواهی کاری بکنی!
جواب
می دهم: خوب من که خواستم که یک تحرکی در مجموعه ایجاد کنم! نشد خوب! کار که زورکی
نیست! برو به مکالمه من با گنجشک!
می
پرسد: تو از اول هم به درد این کارها نمی خوردی! همان بهتر است بروی بنیشینی پای
آن لپتاپ مسخره ات و جندتا کتاب انگلیسی جلویت باز کنی و فکر کنی کنی که داری
دانشمند می شوی! تو را چه به ایجاد تحول! تو را چه به مردی از خویش برون آمده!
می
گویم: فکر کردی که هستی که با من اینطور حرف می زنی! اصلاً به تو چه! حتی رهبر هم
گفته دانشجو باید درس بخواند! من هم می خواهم فقط درس بخوانم! من با این کارها
کاری ندارم! به من چه که دانشگاه شده است ام الفساد جامعه! به من چه که دانشگاه می
خواهد بشود دانشگاه اسلامی! بروید اسلامی اش بکنید شما که ادعایتان می آید!
می
گوید: ...
می
گویم: چه شد؟! کم آوردی هان؟! حرف حساب جواب ندارد عزیز دل!
می
گوید: حرف حساب؟! این را می گوید و لبخندی احمقانه به صورتم می کوبد و از من دور
می شود.
خوب!
این هم که رفت! دوباره خیره می شوم به آسمان! چشمانم می سوزد. دوباره اشکشان درآمد
این دو کره ی مایع! دنبال آقتاب می گردم. قاعدتاً باید آفتاب باشد که چشمانم سوزش
گرفته است و اشک می کنند. اما آفتاب هم که نیست! پس چرا چشمانم می سوزد هنوز! فکر کنم
چشمانم دارد روز به روز بدتر می شود. بهتر است بروم خوابگاه. سرم را پایین می
اندازم و تا خوابگاه زمین را نگاه می کنم و می روم. ولی هنوز چشمم اشک می کند.
باید فردا بروم دکتر...
بعدالتحریرِ قبل نوشت:
تا کی باید این اخبار را بشنویم؟ تا کی باید خبر کشتار مسلمانان را در گوشه و
کنار دنیا بشنویم و به خودمان نیاییم؟ غزه چندین ماه است که در محاصره است و رژیم
صهیونیستی هر چند وقت یکبار بهانه ای برای ممانعت از ورود محموله های ضروری برای
1.5 ملیون نفر ساکن نوار غزه می تراشد. به راستی امت اسلامی کی می خواهد به خود
بیاید؟ حدود نه ماه پیش ولی امر مسلمین خطاب به مسلمانان جهان فرمودند که : « امت اسلامی باید به خروش آید و سران اسلامی باید خشم ملتهای خود را
به رخ رژیم غاصب بکوبند » اما با گذشت
بیش از نه ماه از این فرموده تاریخی، سران عربستان از سران رژیم صهیونیستی برای
شرکت در کنفرانس بین المللی ادیان دعوت می کنند! این خروش مسلمانان است؟! بعد سفیر
ما در عربستان با افتخار می گوید که ملک عبدالله همواره از رهبر انقلاب با واژه
امام یاد می کند! اگر آل سعود برای رهبر انقلاب ارزشی قائل بود، از رژیم غاصب
صهیونیستی برای شرکت در کنفرانسش دعوت نمی کرد! می خواهم امام نگوید منافقِ ... .
نوار غزه با بیش از یک میلیون و نیم نفر جمعیت که همگی فلسطینی هستند
هم اکنون در محاصره دژخیمان دوران است. در حال حاضر ورود خبرنگاران به نوار غزه
ممنوع است و این به معنی این است که رژیم صهیونیستی می خواهد هلوکاستی عظیم را در
نوار غزه رقم بزند و اجازه هیچ گونه پوشش خبری را از غزه به جهانیان نمی دهد.
پ . ن :
انقدر حرف روی این دل ما مانده است که ... اما راستش نمی توانم به
نوشتن ادامه دهم، بد جوری حالم گرفته است. یادم می آید که اسفندماه سال گذشته آقای
طالبی(خبرنگار مسلمان) جنبش وبلاگی را برای غزه به راه انداخت. اما آیا توان
وبلاگستان ما با این همه دبدبه و کبکبه اش همین است؟! کمتر از 50 پست؟! به نظرم
وقت آن رسیده که حرکتی عظیم شکل گیرد. چند روزی این درگیری های پوچ انتخاباتی را
که رهبری هم از آن به شدت انتقاد کرد، کنار بگذارید و به اسلام بپرازید. به
مظلومیتش و به آینده اش ... همین!
لینک های مرتبط :
از این دوستان دعوت می کنم که در
رابطه با بحران غزه و نسل کشی مسلمانان در فلسطین بنویسند. امیدوارم که دعوت من را
پذیرا باشند :
1- واژگون
2- بیخوابی
های یک برنامه نویس
3- ایلیا
4- گام آخر
5- نوشته های
گاه و بیگاه یک اسماعیل
6- وب حسین
7- تاملات
راستش
مطلب برای نوشتن در ذهنم زیاد است و زیاد و زیادتر! اما این روزها بدجوری دلم می
خواهد از فضای سیاسی نویسی و جدلهای سیاسی فاصله بگیرم . چه فایده ای دارد آخر! ما
هی اینجا بنویسیم دولت کریمه دارد تمام زحمت خودش را می کشد. دارد کشور را به جلو می
برد. دارد عزت ملی را به کشور بازمی گرداند و دارد ... . اما همین فردا و شاید هم
چند دقیقه بعد از نوشتن آن مطلب ناگهان تصویر رئیس مجمع را در این جعبه جادویی
ببینم که دارد می گوید شرایط کشور بحرانیست و معظم له چه گفته بودند و ما چه می
کنیم و دولت دارد تقسیم فقر می کند و ...! چه فایده دارد اینجا ما از سیاست در
اسلام بنویسیم و از این که اسلام ریختن آبروی فرد را مگر در مواردی به شدت خاص (که
البته آن هم در سیاست نیست)، مذموم و مطرود می داند و فردا در روزنامه ها عکس
نمایندگان مجلس را ببینیم که دارند با صلوات شیطان را از مسند وزارت کشوری پایین
می کشند! نمایندگانی که همگی دم از اسلام و مسلمانی می زنند چنان آبروی یک مسلمان
را بر زمین ریختند که اگر همگی گرد هم آیند تا آبروی رفته را بازگردانند، خدا می
داند که نخواهند توانست. چه فایده دارد ما اینجا فریاد بزنیم که ایها الناس! احمدی
نژاد 8 صبح تهران است و 4 بعد از ظهر زنجان است و 8 صبح فردا نیویورک!! چه فایده دارد که با
دوستانم در بسیج دانشجویی ساعت ها دعوا کنم که آقایان رهبری هشدار داده است! باید
کاری کرد! و بعد از آن همه داد و فریاد با یک جمله "باید فکر کنیم"ِ
مسخره چنان بزنند توی دهنت که نفهمی از کجا خورده ای! و البته همچنان بعد از دو
هفته دارند فکر می کنند!
اصلاً ولش
کن بابا! بنا شد ننویسیم از این نابخردان سیاست زده! به حرف خودمان برسیم! « من او
»! رمانی که هرگز از یاد نخواهم برد!
راستش را بخواهید تا قبل از من او شاید یکی دو تا رمان، آن هم از آن رمان های
سطحی و ضعیف، بیشتر نخوانده بودم. اما دست روزگار من او را به دست ما رساند و همین
سرآغازی شد برای رمان خوان شدن من. فکر می کنم که اکثر اهالی کتاب و رمان من او را
خوانده باشند. کتابی که در سرآغاز کار چندان جاذبه ای برای یک رمان خوان معمولی
نخواهد داشت. اما هر چه می گذرد خواننده بیشتر متوجه می شود که با یک رمان ناب
ایرانی روبروست. البته قبل از هر چیز باید بگویم که نمی خواهم من او را به صورت
فنی و تخصصی مورد بررسی قرار دهم. دلیلش هم این است که هیچ چیز از داستان نویسی و
رمان و نکات تخصصی ادبی در ارتباط با رمان نمی دانم. و البته شاید هم اگر می
دانستم هیچ وقت به سراغ نقد فنی و ادبی من او نمی رفتم! چرا که من او انقدر حرف برای
گفتن دارد که نقد لغوی و ادبی در آن گم است! فقط می خواهم در ان پست یادی بکنم از این اثر
برجسته و فاخر ایرانی!
آن چه که من می خواهم در مورد من او بگویم، آنچیزیست که موضوع بحث بسیاری از
عالمان و عارفان و زاهدان بوده و هست و احتمالاً خواهد بود! «عشق» ؛ این کلمه سه
حرفی که دنیایی را به قول خودمان سر کار گذاشته است!به راستی چه چیزی در این لغت نهفته است که این حجم از بحث های
جهانیان را به خود اختصاص داده است؟! قبلاً در تکه کتابی از «قلندر و قلعه» معنای
لغوی عشق را آورده بودم. آنجا سهروردی در توضیح عشق به زیبایی پیوند عشق لغوی را
با عشق معنایی تصویر می کند.
در بازار رمان های ایرانی تا دلت بخواهد کتاب هست که در
رابطه عشق و روابط عاشقانه نوشته اند . معروفترینشان هم که همین م مودب پور است که
داعیه دار عاشقانه نویسیست! اما به راستی آنچه که مودب پور می نویسد تفسیر واقعی
عشق است؟ مثلثهای عشقی که یا سرانجام خوب دارند و یا در برخی موارد آن هم بسیار کم
ختم به ناراحتی می شوند! روابط سطحی و پوچ و لذت جویانه که به غلط عاشقانه خوانده
می شوند. اما من او از کدام جنس است؟ من او را به راستی می توان تصویری نزدیک به
واقعیتِ عشق نامید. می گویم که تصویر نزدیک به واقعیت چون که هرکاری که کنی من او
همچنان عشقیست زمینی! اما به معنای واقعی کلمه عشق زمینیست! نه از آن عشق های مودب
پوری! عشقی در نهایت عشق باقی می ماند. در من او هم زمان هایی هست که عشق علی و
مهتاب به هوس تبدیل می شود:
« علی کنار پرده ایستاده بود. چیزی در دلش بالا و پایین می
رفت، اما سخت می ترسید. چندبار در دل گفت "مهتاب" اما دلش نلرزید... نمی
دانست با که روبرو خواهد شد. " اصلش مگر می شود کسی عین عین مهتاب
باشد؟!" کس دیگری در دلش می گفت: خب! عین عین نباشد، توفیری نمی کند که! کس
دیگری جواب می داد:" اگر عین عین مهتاب نباشد، مگر می شود دوستش داشت؟"
دومی جواب می داد: "چه حرف ها! دوست داشتن یعنی چه؟ کانه یک راز؛ باید کشفش
کرد." اولی گفت: "پس مهتاب چه؟..."
و بعد از این است که در لحظه جلوی هوس شدن عشق بین علی و
مهتاب گرفته می شود. شاهکار فصل سفید
ماجراست! فصلی که "او" حرفی برای گفتن ندارد. و البته فصل ده او که به
زیبای تصویر علی بعد از آن ماجرا را به خوانند نشان می دهد. فصل یازده من را چندین
بار خوانده ام! مکالمه درویش مصطفی و علی! جایی که خواننده به حقیقت اصیل و عرفانی
درویش مصطفی پی می برد:
« علی کتاب را روی زمین گذاشت. جلو رفت. با دقت به سه آجر
خیره شد. روی همه آجرها کاه گل مالیده بودند؛ الا این سه آجر.
"الحق"،"مع" و "علی". علی نگاه کرد. یادش آمد که
چگونه تکه چوبی از روی زمین برداشته بود و نوشته بود: "علی". به آجر مع
نگاه کرد هنوز هم بوی یاس می داد. دل علی لرزید. ...
- درویش مصطفی! اما آن آجر "الحق کار من نبود! گفتم یک
جای کار گیر داردها! ...
- آجر حق کار تو نبود! نه! این تبرزین را بگیر!...
گوش کن! از همه آجرها صدای "حق حق می آمد ...
" من او" را همیشه دوست داشته ام چون در پشت آن
داستان عاشقانه، حرف های بسیاری را به خواننده می رساند. از معرفی انقلابیون زمان
رضاخان گرفته تا معرفی انقلاب اسلامی تا جنگ و شهادت. و همین نوع بیان است که بیش
از هر چیز مرا گرفتار خودش کرده است.
پ.ن:
هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا تصمیم به نوشتن این مطلب
گرفتم! شاید دلیلش این بود که من او جلوی تختم بود! شاید هم دلیلش خلوتی این روزها
باشد؟! تازگی ها سرم بسیار خلوت شده. البته نه اینکه کار نداشته باشم ها! کارها که خیلی خیلی زیاد است! اما احساس می کنم ذهنم بسیار سبکبال شده است! از این بابت بسیار خوشحالم!

كد لينك به رصدخانه :