اولاً باید بابت این که زود تبریک می گم من رو ببخشید. از اونجایی که احتمال روزای بعد از انتخابات سرم شلوغ باشه و نتونم پست بزنم گفتم موقعیت مناسبیه که پیروزی احمدی نژاد رو در انتخابات ریاست جمهوری به همه ایرانی ها تبریک بگم. ان شالله همه دست به دست هم بدیم و کشور رو در طی 4 سال آینده به خوبی بسازیم.
دوماً امروز یعنی پنجشنبه که میشه دیروز خب! تهران بودم. یه سفر 12 ساعته! ای بابا! چرا فکر بد می کنید؟ نرفته بودم یاد بگیرم چطوری در انتخابات تقلب کنیم! :) ستاد هم نرفتم. هیچ کدوم از احمدی نژادی ها رو هم رویت نکردم! رفته بودم برای شرکت در کنفرانس امنیت مرکز تحقیقات مخابرات ایران. مقاله گروهی ما با امیر مهدی و قبله عالم و دو تا دیگه از بچه ها در اونجا پذیرفته شده بود و رفته بودیم برای ارائه. برای بار اول هم برای من و البته هم برای آپا تجربه خوبی بود. به نظرم برخی مقالات واقعاً در سطح یه کنفرانس نبودن. به هر حال مقاله هم به خوبی ارائه شد و از معدود مقالاتی بود که خیلی مورد توجه قرار گرفت. بعد از ارائه چند دیقه ای با هادی و بقیه بچه ها مشغول پاسخگویی به ابهامات مخاطب ها بودیم. بخور بخور هم که خیلی خوب و در سطح بالایی به راه بود! :))
سوماً شرمنده که وبلاگ رو به روز نمی کنم. به هر حال اینجا خاک می خوره و گاهی اوقات ما یه گرد گیری می کنیم.
همین.
تا بعد یا علی ...
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 2:59 | لینک
|
ارسال کنید به :
سال
84 زماني كه دولت نهم بر سر كار آمد عده اي رييس جمهور را متهم مي كردند كه با
آمدنش ايران به ورطه ي جنگ و تقابل مستقيم با آمريكا و ديگر زورگويان عالم خواهد
افتاد. او را متهم مي كردند كه شايد نتواند دولت را حتي براي يك سال اداره كند.
متهمش مي كردند كه از جوانان دور و برش كاري ساخته نيست و نمي توان تنها با تكيه
بر ملت ، براي ايران طرحي نو در انداخت. به او مي گفتند كه بهتر است براي اداره ي
كشور با انسان هاي كاركشته كه عضو مجامع سياسي هستند مشورت كند و به حرف آنها گوش
كند. او را متهم مي كردند كه قادر نخواهد بود پرونده ي هسته اي ايران را به جايي
برساند و آن را سرانجامي دهد. به او مي گفتند كه بايد با اقتصاد بين المللي همراه
و همصدا شود وگرنه ايران پيشرفت نخواهد كرد. چند سال بعد به سفر هاي استاني اش
ايراد گرفتند. گفتند كه هم نشيني با محرومان در شان رييس جمهور نيست. نبايد رييس
جمهور با دهاتي ها و مظلومان سر يك سفره بنشيند. بعد به او گوشزد كردند كه بايد در
عرصه ي علمي كاري بكند. هنوز ما به تكنولوژي هاي نوين دست نيافته ايم و...
اما
با تمام اين احوال احمدي نژاد با مظلومان سر يك سفره نشست، كارهايي كه خود و
همكارانش براي آن واقعا زحمت كشيده و شبانه روز نخواببيده بودند، به خود نسبت نداد
بلكه همه را لطف خدا و از كمك وهمراهي
مردم دانست. در برابر زورمندان عالم ايستادگي كرد و ما جلوي چشم آنها به انرژي هسته اي دست يافتيم،
ماهواره به آسمان فرستاديم، به سلول هاي بنيادي دست پيدا كرديم و هزاران اختراع و
اكتشاف را به جامعه ي بشري تقديم كرديم و...
بعد
از چهار سال همان "جماعت هميشه تهمت زن "هنوز هم به تهمت هايشان ادامه
مي دهند، آمار مي دهد مي گويند آمار غلط است، استدلال مي كند مي گويند يك طرفه
هست، قسم مي خورد مي گويند دروغ است... اما با تمام اين تهمت زني ها و نامرادي ها
بالاخره ملت ايران در روز 22 خرداد كار را دوباره تمام خواهد كرد و نشان خواهد داد
كه ملت ايران فراموشكار زحمات خادمش نخواهد بود.
نوشته شده توسط ف.س در ساعت 16:11 | لینک
|
ارسال کنید به :
این
چند وقت به لطف دوری از خانه و اتوبوس و سینماهای اصفهان، فیلم های ایرانی و
سینمای ایران را بیش از گذشته دنبال می کنم. راستش سابق بر این علاقه چندانی به
فیلم های ایرانی و سینمای ایران نداشتم. بیشتر ابتذال سینما به چشمم می آمد و فیلم
های مبتذل و بی محتوایی که در این عرصه تولید می شد. اما اتفاقات اخیر سینمای
ایران سبب شده است تا این حوزه را با دقت بیشتری نسبت به گذشته دنبال کنم هر چند
که همچنان معتقد به بالا بودن ابتذال در سینما هستم.
اما از این ها که بگذریم باید بگویم که هدف من
از نوشتن این مطلب بررسی استراتژی سینمایی کشور نیست! چرا که فی الواقع بعید می
دانم چنین چیزی در وزارت فرهنگ ما وجود داشته باشد! بلکه می خواهم دنبال پاسخ یک
سوال اساسی بگردم و آن اینکه چرا سینمای ایران کمتر روی درام عاشقانه به خود دیده
است؟ تاریخچه ایران سابقه شکست های عشقی و یا رسیدن به مراتب بالاتر عشق را به
واسطه عشق زمینی داشته است. این که چرا این سبک از روایت داستان ها در سینمای
ایران کمتر دیده می شود و یا شاید اصلاً دیده نمی شود برای من بسیار جای سوال است.
همه می
دانیم که بیش از90% محصولات سینمای ایران را عاشقانه های آرام و ناآرام تشکیل می
دهند. آثاری مانند کنعان و محیا نمونه های اخیر این ژانر سینمایی در ایران هستند و
در آثار قدیم سینمای ایران هم که به وفور می توان نمونه عاشقانه یافت. اکثریت قریب
به اتفاق این آثار پایانی خوش و وصل های عاشقانه داشته اند. بگذارید گریزی به
سینمایی که همه ما تقریباً مسخره اش می کنیم، بزنیم. همین بالیوود خودمان را عرض
می کنم! سینمای هند معروف است به سینمای عاشقانه های معلوم الحال! اما این روزها
می بینیم که حتی هندی ها هم در رویه ثابت خود تجدید نظر کرده اند! چرا در همین
سینمای هند آثاری همچون دوداس که حقیقتاً عاشقانه ای زیبا با پایانی غمناک است،
تولید می شود؟ یا در هالیوود نمونه های درام های غمناک بسیار است. اما در ایران
خبری از این سبک از فیلم ها نیست.
کمی
واضح تر سخن بگوییم! همین محیا! فیلمی که اگر اشتباه نکنم شهاب حسینی به خاطر همین
فیلم بود که جایزه بهترین نقش اول مرد را از جشنواره فیلم فجر ریافت کرد و البته
انصافاً حقش بود. فیلم آغازی بسیار زیبا دارد و ادامه ای زیباتر. تا اوسط داستان
مخاطب فکر می کند که واقعاً با یک شیرین و فرهاد امروزی طرف است. دخت مرده شور
عاشق دلخسته اش را وادار به کاری می کند که عاشق حتی فکرش را نمی کرد روزی دست به
آن کار بزند. اما او این کار را می کند. و حالا زمان محک خوردن فیلم است. آیا با
یک اثر حرفه ای طرف هستیم؟ آیا با یک آبکی عاشقانه طرف هستیم یا با یک درام
جاودانه؟ متاسفان باید بگویم گزینه اول صحیح است! نمی خواهم کلاً happy ending را زیر سوال ببرم چرا که به محض انجام آن عمل
میلیونر زاغه نشین انگشت اتهام خودش را سمت من خواهد گرفت که تو نمی توانی پایان
خوش را محکوم کنی! اما حرف اینجاست که متاسفانه کارگردان پارسی زبان توان پرداخت
فیلم به خوبی زاغه نشین را ندارد. به طوری که تا اواخر فیلم شما با یک درام
عاشقانه طرف هستید اما ناگهان در اواخر فیلم متوجه می شوید که داد بیداد! گول
خورده اید! شما متهم به تماشای یک عاشقانه آبکی بوده اید!
حالا
چرا من این نوشته را نوشتم؟! دلیلش این بود که نظر من این است که کارگردانان
ایرانی باید تکلیف خود را با عاشقانه ساختن مشخص کنند. بفهمند که می خواهند درام
بسازند با پایان غمناک و یا می خواهند پایان خوش بسازند. قطعاً تشخیص این امر در
روند فیلم بسیار تاثیر خواهد داشت. این که شما بدانی از فیلم چه می خواهی؟ می
خواهی بیننده ات را عذاب دهی و یا می خواهی مخاطبت را خوشحال و شادان از درب سالن
سینما به بیرون راهنمایی کنی. برای من فرقی نمی کند که فیلمنامه نویسان و
کارگردانان ایرانی کدام گزینه را انتخاب می کنند. مهم این است که انتخاب کنند.
انتخاب کنند تا مخاطب هم بتواند انتخاب کند.
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 20:21 | لینک
|
ارسال کنید به :
این آهنگ رو من خیلی وقت پیشها شنیدم. آهنگ معروف فیلم سفرهای استانی دکتر هست. حس خیلی عجیبی رو به آدم منتقل می کنه. یه جور حس بازگشت به ایام 3 تیر و 27 خرداد. روزهایی که فکر نمی کنم هیچ وقت تکرار بشن. روزها و شب هایی که همه یه هدف داشتن. کاغذهای سیاه و سفید کپی، دستنوشته های تبلیغاتی، پوسترهای تک رنگ و از همه مهمتر یه تعداد بر و بچه های بسیجی به معنای واقعی که تمام فکر و ذکرشون شده بود: "تا دولت کریمه، یک یا حسین دیگر" ... ای بابا! چی دارم میگم! خودتون دانلود کنید و گوش کنید. قطعاً اگه تو اون زمان توی فضای انتخابات بوده باشید می فهمید منظورم رو.
سلام
سید! حالت چطور است؟ ز حال ما اگر خواهی بپرسی، خدا را شکر بد نیستیم! عمو ها و
عمه ها و خاله ها هم خوبند! حتی بزغاله ها هم خوبند! اما سید حال جوانک شاعر اصلاً
خوب نیست! سید باران برایت خواند
از یلدای تاریکش! شاعر برایت گفت از بازار باریکش! محمد علی برایت آن همه مدح و
ثنا گفت! مشارکت و مجاهدین تو را قدیسه عالم خواندند و منجی اصلاحات! این ها همه
به کنار سید! ستادهای 88 را بگو! آن همه دانشجو که دلشان را به تو خوش کرده بودند
و در تلاش برای پیروزی تو بودند. این همه سایت و وبلاگ و پویش و جنبش و کرنش! اما
تو نماندی سید! تو همه را سر در گم کردی و رفتی. ترسیدی! ترسیدی که نامت خدشه دار
شود. ترسیدی که رای نیاوری! و البته یادم نمی رود که گفته بودی حاضری جانت را برای
این مردم بدهی اما حاضر نشدی حتی نامت را در این وسط قربانی کنی! رفتی تا خاتمی،
خاتمی باقی بماند. حالا هشتاد و هشتی ها گیج و سردرگم شده اند. نام میرحسین را می
آورند اما دیگر آن همه دانشجو دور و بر این ستادها نیستند! حالا باران دوباره باید
برود و برای یلدای تاریکش گریه کند و از خدا طلب بخشش! حالا آن جوانک شاعر باید با
کدخدای دهش بسازد و ولایت را هم نمی تواند دو در کند آن طور که تو کردی! حالا آن
همه مردمی که برای باران و جوانک شاعر و مجری و خواننده های حامیت کف و سوت می
زدند پراکنده شده اند. یکی به کروبی، یکی به موسوی، یکی منتظر ورود رضایی است و
دیگری سودای حضور قالیباف را در سر می پروراند و عده ای در خفا برای حضور لاریجانی
دعا می کنند! محمد علی را بگو! محمد علی دیگر مجنون گشته از عدم حضور تو! حالا او
با کروبی می پلکد و هم حزبی هایش مثل همیشه به کروبی خیانت کردند و دور موسوی را
گرفته اند! مجاهدین و مشارکت را چه می کنی سید؟! آن ها چنان خوار و زبون شده اند
که موسوی به آن ها می گوید من با شما هستم اما شما نمی خواهد علنی از من حمایت
کنید! حالا سعید و بهزاد و تاجزاده و رمضان زاده و کولایی و ... دست به دامان پیر
خرابات و خسته دوران همان موسوی خودمان شده اند! سعید و بهزاد شب ها تا صبح با هم
دعوا دارند! یکی می گوید تقصیر تو بود که گفتی از خاتمی حمایت کنیم و دیگری می
گوید اگر شماها یک آدم بهتر پیدا می کردید ما سراغ سید نمی رفتیم!
سید
کاسه و کوزه همه را شکستی و لگد هایت را رویشان گذاشتی و رفتی! اما من خوشحالم!
خوشحالم که همواره در مورد تو درست فکر می کردم! می دانستم که تو هیچ وقت مرد جنگ
و صحنه نبرد نبوده ای! تو هیچ وقت حاضر نیستی برای آرمان هایت ریسک کنی! یادت می
آید بیانیه دفتر تحکیم را؟ جداً خوب گفته بودند که تو فقط حرف می زنی!
اما
سید بر عکس این رفتار تو یک نفر از تصمیمش یک لحظه هم عقب نشینی نکرد و نخواهد
کرد! می دانی چرا؟ چون آرمان هایش را با تمام وجودش می خواهد و همین باعث شده است
که در این میان هر چیزی را بشنود و در میدان بماند. چون او فهمیده است که میدان،
میدان نبرد حق وباطل است. البته باطل همیشه می ترسیده و حق همواره حرفش را بدون
ترس زده است! بگذریم سید! از دهات می گفتیم! راستی سید! چرا همه به تو می گویند سید؟!!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 18:5 | لینک
|
ارسال کنید به :
می
دانی اوضاع هیچ وقت آن طور که دوست داری پیش نمی رود. همیشه باید منتظر غیرممکن
ترین اتفاق باشی. اتفاقی که هیچ وقت فکرش را نمی کنی، دقیقاً اتفاق می افتد! حالا
خوب یا بد اما مهم این است که انتظارش را نداری. این روز های من شده است کانه همین
که برایتان نوشتم. روزها می آیند و می روند و اتفاق های ناگهان پشت سر هم برایم
پیش می آیند. و در این میان آنچه مسلم است این است که من همچنان باید منتظر ناگهان
ترینِ ناگهان ها باشم!
پ.ن:
- خیلی
دوست دارم این روزها بنویسم. از سیاست، از انتخابات، از دانشگاه، از روزانه هایم.
اما خب جداً وقتش پیش نمی آید.
- چند
نفر از دوستان لطف کردند و نظر خصوصی گذاشتند در مورد اشتباه املایی که در پست قبل
بود. زمزمه را ضمضمه نوشته بود گویا! یا برعکس! به هر حال ممنون از تذکرتان. وقتی
آدم با سرعت هر چه بیشتری یک پست بنویسد و برود پی کارش همین می شود دیگر!
-
چندین تن از وبلاگ نویسان معروف و غیر معروفِ احمدی نژادی، اینجا را راه انداخته اند و کار می کنند. من هم
البته کمکشان می کنم. اگر احمدی نژادی هستید حتماً اینجا را ببینید. جای خوبی است!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:39 | لینک
|
ارسال کنید به :
هیچ وقت
روزهای قبل از انتخابات ریاست جمهوری نهم را فراموش نخواهم کرد. روزهایی که احمدی
نژاد تنهای تنها بود و بسیاری دم از قالیباف و لاریجانی و ... می زدند. و احمدی
نژاد تنها تکیه اش بر مردمی بود که در دل هایشان ضمضمه دعوت را می شنیدند. و البته
روز های بعد از انتخابات را هم فراموش نخواهم کرد. آن روزها که آنهایی که قالیباف
و لاریجانی و ... قبله آمالشان بود، آمدند و گفتند حالا دیگر همه چیز تمام شده و
ما با شماییم. و البته باز هم فراموش نخواهم کرد خنجرهای تیز و تیرهای خیانتی را
که از گوشه و کنار روانه دولت کردند! همان هایی که ان روزها دم از با شما بودن می
زدند!
حالا این
روزها دوباره شرایط مانند همان روزهاست! دوباره عده ای دم از میرحسین و ... می
زنند. دوباره همان هایی که آن روزها صدای قالیباف قالیبافشان گوش فلک را کر کرده
بود، آمده اند و فریاد میرحسین میرحسین سر می دهند. و البته آن روز را هم می
بینم که دوباره میرحسینی ها آمده اند و دست هایشان را دراز کرده اند که ما با
شماییم. دوباره آن روز را می بینم که مانند همیشه عدالت طلبان باید چشمشان را روی
همه چیزی ببندند و دستشان را بگیرند و بگویند یا علی! اما حیف و صد حیف که صدای
برخورد تیغ های خیانت و خنجرهای از پشت، در گوشم همچنان ضمضمه می کند. ولی چه می
شود کرد؟ این سنت تاریخ است. می گویند تاریخ تکرار نمی شود. اما قطعاً همواره در
تاریخ عبرت های فراوان است. فکر می کنم این عبرت نگرفتن از گذشته سبب تکرار تاریخ
می شود. قبول دارید؟
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 1:51 | لینک
|
ارسال کنید به :
آهای
مرتیکه آشغال! آره با توام! تویی که نشستی توی اون صدا و سیما و کلیپ می سازی و
فکر کردی خیلی باحالی! با توام! تو غلط می کنی که چهارتا عرق خور و بچه قرتی که
صبح تا شبشون رو توی پارتی می گذرونن با شهیدای من هم سطح می کنی! به من چه که
قراره تبلیغات کنی و مردم رو جذب کنی. هر دلیل کوفتی داشته باشی برای من اصلاً مهم
نیست. انقلاب ما داره استحاله میشه. آخه انقلابی که چهارتا فوتبالیست مفت خور بشن قهرمان های ملی و ... . همش هم کار چهارتا بیشعور مثل تو که نشستن
جایی که نباید نشسته باشن. نشستن جایی که نباید نشسته باشن. نشست جایی که نباید
... ای بابا! بگذریم!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 0:10 | لینک
|
ارسال کنید به :
سینمای
هند بالاخره توانست اسکار را فتح کند! به نظر شما چطور این اتفاق افتاد؟
الف-
سینمای هند خودش را به هالیوود فروخت.
ب-
سینمای هند روی دور خوش شانسی افتاده بود.
ج-
سینمای هند مسیر خودش را عوض کرده و به سمت کارهای هنری و قوی سینمایی رو آورده
است.
د-
میلیونر زاغه نشین برای سینمای هند نوشته شده بود.
آن روز
که خبر اسکار بردن یک فیلم هندی به گوشم رسید با خودم گفتم که بالاخره هندی ها پس
از تولید این همه فیلم موفق شدند پای خود را از عرصه گیشه ها فراتر بگذارند و در
جشنواره به بزرگی اسکار برای خود جایزه ای دست و پا کنند. آن روز هیچ پیش زمینه
متفاوتی در مورد میلیونر زاغه نشین نداشتم و در ذهنم همان فیلم هندی خودمان بود با
کمی رنگ و لعاب و فیلمبرداری و نورپردازی خاص تر و موسیقی قشنگتر و احتمالاً رقص و
آوازهای خوش ساخت تر! مثل همیشه سراغ این شبکه اینترنت کذایی رفتم و پیگیر اخبار
این فیلم شدم. اولین نکته ای که باعث شد پیش زمینه ذهن من در مورد این فیلم اساساً
دچار تغییر و دگرگونی شود، خبر هالیودی بودن فیلم بود و بعد از آن حضور نداشتن هیچ
کدام از چهره های شاخص سینمای هند که اصولاً حضورشان نوید یک اثر واقعاً هندی را
می دهد! اما همین که متوجه شدم که بازیگران این فیلم به جز آنیل کاپور که چهره
نسبتاً شناخته شده ای در سینمای هند است، اصلاً بازیگران معروفی نیستند، حدس زدم
که ترکیب هالیوود و بالیوود و البته بدون حضور ستارگان سینمای هند احتمالاً یک اثر
جاودان را رقم زده اند. کمپانی فاکس و برادران وارنر این بار به سراغ هند آمده
بودند و این برای من خیلی جالب بود.
مدتی
پیگیر پیدا کردن فیلم و این حرف ها بودم. اما خب اصولاً می دانید که سراغ گرفتن یک
فیلم هندی چه شبهات و فکرهای باطلی را نزد دوستان پدید می آورد! تیکه هایی مثل
عاشق شده ای و برو بابا و فیلم زرد نگاه می کنی و این حرفها اصطلاحات معمول بعد از
حرف زدن از فیلم های هندیست! هر چند که واقعاً چندان هم این اصطلاحات بیراه نیست
اما خب برای کسی که فیلم می بیند و سینما را پیگیری می کند، هند و آمریکا چندان
توفیری نمی کند! مخصوصاً زمانی که پای ترکیب این دو وسط می آید که دیگر قضیه خیلی
جالبتر می شود. به هر حال چند روز پیش فیلم از طریق بر و بچه ها به دستم رسید و به
همراه برادر گرام به تماشای این اثر هالی بالیوودی نشستیم! و باید بگویم که دقیقاً
2 ساعت از پای فیلم جنب نخوردیم. با این که کلی مقاله و نقد و تحلیل داخلی و خارجی
بر «میلیونر زاغه نشین» خوانده بودم اما با شروع فیلم تمام آنها ذهنم پرید و فقط
لحظه های پی در پی فیلم بود که مرا با خود پیش می برد.
بگذریم!
هدف من نقد میلیونر زاغه نشین نیست. هر چند که واقعاً دوست دارم روی صحنه به صحنه
این فیلم صحبت کنم(البته به عنوان یک بیننده و نه به عنوان یک کارشناس!) اما خب می
خواهم در این نوشته به دنبال علت تولد « Slumdog Millionaire » بگردم. همه می دانیم که بالیوود
سالهای سال است که سالانه صدها فیلم در شکل ها و رنگ های مختلف تولید و در دنیا
عرضه می کند. فیلم هایی که شاید بعضاً واقعاً هنرمندانه و حرفه ای ساخته می شدند.
اما چرا ناگهان یک زاغه نشین می آید و قاپ داوران اسکار را می دزدد و دل تماشاگران
انگلیسی زبان و غربی را می برد و در میان آن همه آثار اکشن و دراماتیک و عاشقانه و
غیره و غیره، سر بیرون می آورد و فریاد می زند که من اسکار می خواهم!
زاغه
نشین یک حادثه بود در سینمای هند و البته شاید یک حادثه بزرگتر بود در سینمای
سراسر اکشن و مملو از جلوه های ویژه هالیوود. هر چند که در همان سالی که زاغه نشین
8 جایزه اسکار را ازآن خود کرد، فیلم کلیشه ای و فانتزی «شوالیه تاریکی» فروش خود
را تا حد چهارمین فیلم پرفروش تاریخ سینما رساند اما یقین بدانیم که اگر نصف سالن
هایی که شوالیه تاریکی در اختیار داشت، در اختیار ملیونر زاغه نشین قرار می گرفت،
شاید امروز رکورد جدیدی در تاریخ سینمای جهان ثبت می شد. اما سابقه سینمای هند این
اجازه را نمی داد که آن تعداد سالن نمایش و آن همه هزینه صرف اکران این فیلم شود و
اصولاً فیلم های هندی فروش خود را در شبکه نمایش خانگی به دست می آورند. میلیونر
زاغه نشین یک فیلم هندی نیست. همانطور که یک فیلم آمریکایی هم نیست. زاغه نشین
هویت خود را دارد. هویتی فراتر از هند و آمریکا و ... . این را خود فیلم هم فریاد
می زند. جمالٍ زاغه نشینٍ هندی می داند که روی 100 دلاری آمریکایی عکس چه کسی نقش
بسته اما از نوشته زیر پرچم هند اطلاعی ندارد! جمال مسلمانیست که دلیل مرگ مادرش
را دعوای الله و راما می داند! و البته در نهایت این خداست که بزرگ است!
میلیونر
زاغه نشین یک پدیده در سینمای جهان بود. پدیده ای که احتمال حادث شدن دوباره آن
بسیار دور از ذهن است. زاغه نشین نه محصول سینمای هند است و نه ثمره نفوذ دست
صهیونیست بین الملل در آثار هندی! زاغه نشین تنها یک عاشقانه ناآرام است که سینمای
جهان مدت ها بود که انتظارش را می کشید. این انتظار را می توان از 8 اسکاری که این
فیلم گرفت، فهمید. هر چند که شاید اگر یک کمپانی هندی این فیلم را تولید کرده بود،
اسکار گرفتن فیلم منتفی می شد. به هر حال نمی توان سیاسی بودن اسکار را کتمان کرد.
و البته شاید تقدیر زاغه نشین بود تا توسط چند کمپانی هالیوودی ساخته شود شاید که
حق خود را از سینمای دنیا بگیرد.
میلیونر
زاغه نشین بستری عاشقانه دارد و در این بستر عاشقانه جلوه هایی بدیع را از فقر و
حاشیه نشینی و معضلات این چنینی خلق می کند. و شاید همین اتفاق است که سبب می شود
زاغه نشین در اسکار میلیونر شود! اگر دقت کنیم، این موضوع به خوبی ملموس است که
ترکیب داستان های عاشقانه با موضوعات اجتماعی و سیاسی همواره مورد توجه مخاطبان
بوده است. مثال در دسترسش همان «من او» ی خودمان است. رمانی که با استفاده از همان
بستر عاشقانه خود موضوعات متعددی را مورد بررسی قرار می دهد. یا شاید بتوان همین
ترکیب را البته با کمی اغماض در «کوهستان سرد» مشاهده کرد. اما به هر حال آنچه
مسلم است این است که این نوع از آثار به خوبی جای خود را در دل مخاطبان و منتقدان
و داوران جشنواره ها باز می کند! و البته زاغه نشین هم از همین حربه استفاده می
کند تا ثابت کند که هنوز این نوع از برخورد با سینمای جای کار دارد.
همانطور که گفتم بعید می
دانم به این زودی ها زاغه نشینی دیگر را در سینمای جهان ببینیم. پس این یکی را از
دست ندهید!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 14:35 | لینک
|
ارسال کنید به :
می
گویند میرحسین هم آمده است! خب آمده است دیگر! خاتمی هم که هست. کروبی هم که بود.
اعلمی هم دارد می آید. یکی هم که کم کم دارد خودش را رو می کند. قالیباف را هم که
می گویند نمی آید! همگی هم ستادهایشان به راه است و فعال شده اند. در این میان اما
محمود گفته است که ستاد انتخاباتی تشکیل نخواهد داد. خب البته بچه ها فعال شده
اندو خودجوش دارند کار را پیش می برند. با این شرایط چه کسی رئیس جمهور است
یعنی؟!! سوالم مسخره است ها! معلوم است دیگر!
نوشته شده توسط حسین سلیمانی در ساعت 16:18 | لینک
|
ارسال کنید به :
شهید من
سردار خيبر ، حاج محمد ابراهيم همت فرمانده لشكر 27 محمد رسول الله كه در سن 27 سالگي به شهادت رسيد . جزيره مجنون محل شهادت اين شهيد بزرگوار است . جزيره اي كه طعم خون بسياري از مجنونان را چشيده است .
--------------------------------
درباره شهيد همت بخوانيد : حاج همت وبلاگي درباره حاج همت
دانشگاه ------------------------------------- دانشگاه اسلامی ------------------------------------- رسانه ------------------------------------- سیاست داخلی ------------------------------------- سیاست خارجی ------------------------------------- فلسفه ------------------------------------- دلنوشته ------------------------------------- " زبانه های آتش " ------------------------------------- 3 تیر ، انقلابی برای انقلاب -------------------------------------
لوگوی رصد خانه
كد لينك به رصدخانه :
تبلیغات و دوستان
برگی از زندگی
درد ، حرف من نیست درد ، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم ؟
حس می کنم که انگار نامم کمی کج است و نام خانوادگی ام نیز از این هوای سربی خسته است امضای تازه من دیگر امضای روزهای دبستان نیست ای کاش آن را دوباره پیدا کنم ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم
« آن جا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد ! »
لینکدونی
نویسندگان رصدخانه
حسین سلیمانی ------------------------------------- ف.س -------------------------------------
شمارنده و خبرخوان
هر از چند گاهی رصدخانه را به روز می کنیم . اگر می خواهید مطلع شوید ایمیلتان را وارد کنید .