X
تبلیغات
رصدخانه

رصدخانه

اینجا حتی شما هم رصد می شوید !

زندگی با خاطرات - غزه

قبلنوشت:

خیلی وقت بود تصمیم داشتم این پست را بنویسم. برای سالگرد جنگ 22 روزه تصمیم داشتم منتشر کنم که متاسفانه نشد. پست اخیر محمدصالح بهانه شد تا من هم جرات کنم این پست را حالا منتشر کنم!

 آبان ماه 1387

* تقریباً یک ماهی می شد که جدی وبلاگ را به روز نکرده بودم. دلیلش هم البته درگیری برای انتشار "فردای روشن" بود که کلی بدبختی و مکافات داشت. فکرش را بکن حتی با دودینگ هم برای نوشتن تماس گرفته بودم! بفهمید که چه کار سختی بود آن فردای روشن.

* اوضاع غزه به هم ریخته بود و مانده بودم که چه کنیم در این وان افسای بی رسانه ای. به یاد وبلاگ افتادم و اینکه برای این ماجرا اینترنت رسانه بسیار قوی و کاربردی است و البته وبلاگ در این میان می تواند تلنگر خوبی باشد. وبلاگستان بدجوری خواب بود. دعوا بر سر حمایت و یا حمله به احمدی نژاد و دولت نهم بدجوری داغ بود و کسی به فکر مسائل بین المللی جهان اسلام نبود. متنی را نوشتم با عنوان "تا کی می خواهیم در خواب غفلت خود بمانیم؟" اما خب برای انتشارش دو دل بودم. دلایلش هم بماند اما بالاخره منتشرش کردم و از هفت وبلاگ نویسی که هم با هم دوست بودیم و هم احساس می کردم می توانند بقیه را با خود همراه کنند دعوت کردم که بنویسند.

آذرماه 1387

* از آن هفت نفر چند نفر چند روز بعد نوشتند و حرکت کم کم داشت شکل می گرفت. 2 آذر مطلبی را منتشر کردم که کاملاً درون گروهی و اختصاصی بود! تیتر مطلب "اندر احوالات دوم آذرماه 1387 هجری خورشیدی!" بود و هیچ ربطی هم به غزه نداشت. اما نمی دانم چطور شد که رجا نیوز به اشتباه این پست را به جای پست غزه من لینک کرد و من مجبور شدم مجدداً پست غفلت را جایگزین این پست کنم! مانده بودم که این دوم آذرماه را چطور وارد متن کنم که خیلی تو ذوف نزند و تهش این شد:

« اما امروز دوم آذر ماه است و من نمی دانم چرا ناگهان به یاد غزه افتادم. غزه در آتش و خون است و کسی را گوشی برای شنیدن نیست!»

* چند روز بعد یکی از خبرنگاران فارس که البته اسمش یادم نیست این ماجرا را خودش به دست گرفت. البته من اعتراضی نداشتم و خوشحال هم بودم که او کار را به دست گرفته است. بالاخره او خبرنگار فارس بود و قطعاً دسترسی بیشتری به امکانات و وبلاگنویسان داشت. جالبتر ماجرا این وبلاگ نیوز بود! در آن زمان هی به سر و کله خود می زد که جنبش وبلاگی غزه را وبلاگ نیوز راه انداخته! و البته باز هم من اعتراضی نداشتم! اما یادم می آید که سید سجاد می گفت سر همین ماجرابا وبلاگ نیوزی ها دعوا گرفته  که جنبش وبلاگی را رصدخانه راه انداخته و نه وبلاگ نیوز! به هر حال آن روزها اصلاً این ماجرا مهم نبود. مهم این بود که وبلاگستان تکانی بخورد که خورده بود خدا رو شکر!

* در همین گیر و دار بود که ایده بمب گوگلی به ذهنم رسید. ماجرای بمبمب گوگلی غزه. نماد تلاش جمعی بلاگرهای ایرانیب گوگلی خلیج فارس و اعتراضات گوگل و ... به خاطرم بود. خلاصه تصمیمم را گرفتم اما مشکل پیدا کردن یک حامی اولیه برای ماجرا بود. نمی خواستم ماجرا را باند و باند بازی کنم. تقریباً تمام جوانب را در نظر گرفتم. اینکه معلوم نباشد کار دست کیست و خیلی چیزهای دیگر. برای همین برای شروع کار نه سراغ مجمع وبلاگ نویسان مسلمان رفتم و نه سراغ دفتر توسعه و ... در نهایت تصمیم گرفتم ماجرا را با پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی مطرح کنم. صحبت های اولیه را انجام دادم و گفتم که مهم است که نام هیچ کس پشت این ماجرا نباشد. جون قطعاً به نام خوردن بمب باعث می شد همه از این ماجرا حمایت نکنند. خوشبختانه مدیر پایگاه هم موافقت کرد و نشستم و بیانیه ای تنظیم کردم و بعد هم دادم به یکی از بچه های دانشگاه به انگلیسی ترجمه اش کرد. در ابتدا بمب را اچ تی ام ال بسته بودم. یک صفحه که فقط بیانیه رویش بود و چند عکس و همین! کار شروع شد و همین طور پیش رفت. هسته اول و آخر بمب گوگلی من بودم و محمدعلی و البته نظریات گرافیکی امیرمهدی! بعد از شروع کار سراغ بچه های مجمع رفتم. سه گوش هایشان به درد می خورد و خوشبختانه آنها هم کنار آمدند و کار همین طور جلو رفت و رفت و رفت. طرح جدید بمب را زدم و همچنان سایت لینک میشد. بازدید روزانه از 0 به روزانه ده هزار بازدید رسید. از حق نگذریم همه کمک کردند! واقعاً کار همه بود. نماد یک کار جمعی موفق در بلاگستان فارسی. اینجا را بخوانید.

* تا اینجا خوب پیش می رفت اما در همین اوضاع حملات هکرها شروع شد و ... واقعاً بخش سخت کار اینجا بود. در جریان بالا آمدن بمب گوگلی غزه تقریباً 4 بار سرور عوض می کردیم و هر بار هکرها مجدداً حمله می کردند. با هر بدبختی بود سایت را بالا نگه می داشتیم. سرچ فارسی اول بودیم و سرچ انگلیسی 15 که ناگهان از صفحه سرچ انگلیسی حذف شدیم. البته گوگل قبلاً اعلام کرده بود که الگوریتم جدیدش با بمب های گوگلی برخورد می کند و بنا بر این جای اعتراضی نبود. همین که همچنان سرچ فارسی و یا عربی غزه اولین گزینه اش بمب گوگلی بود هم موفقیت بزرگی بود. بازدید در آخرین روزها به 90 هزار بازدید در روز رسیده بود.

* در حین کار بمب گوگلی به سراغ دانشگاه رفتم! هر چند هیچ وقت در تشکل ها مسئولیتی نداشته ام و ندارم همچنان! اما آن روزها با بسیج همکاری می کردم و این شد تصمیم گرفتیم که مسئولین بسیج دانشجویی دانشگاه های استان اصفهان را دور هم جمع کنیم. شب جلسه را در اتاق جلسات بسیج برگزار کردیم. دانشگاه اصفهان، دانشگاه صنعتی، مالک اشتر و پیام نور و ... همه بودند. طلاب هم البته نماینده فرستاده بودند برای جلسه. البته نمایندگان جامعه اسلامی و ... هم بودند. شروع به صحبت کردیم و بعد از کلی دعوا (مثل همیشه آغاز کننده دعوا و فحش دهنده به بقیه در جلسه من بودم!) مجموعه ای از برنامه ها بسته شد. یکی از برنامه ها اعزام تعدادی از بچه ها به تهران برای تجمع جلوی سفارت ها و این طور کارها بود.

*  البته زمان خوبی برای اعزام نبود . ایام امتحانات و ... به هر حال ما تمام تلاشمان را کردیم و در مجموع 5 اتوبوس از بچه ها اصفهان را جمع کردیم و حرکت به سمت تهران! بنا بود هماهنگی های حضورمان در دانشگاه تهران با بچه ها جامعه اسلامی باشد. هر چند مشکلات زیادی بود اما به هر حال صبحانه را در مسجد دانشگاه تهران به بچه ها دادیم و همانجا جلسه سران(!!) برگزار شد برای هماهنگی های اولیه. برنامه این بود که ابتدا در برنامه گردان های لبیک بسیج شرکت کنیم و بعد از آن برویم جلوی سفارت اردن و بعد هم سفارت مصر. در همین میان علاوه بر تماس های مکرر راجع به بالا و پایین بودن بمب گوگلی و ... یکی از بچه ها تماس گرفت و گفت که برنامه جلوی سفارت اردن احتمالاً به تشنج کشیده می شود. فکر می کنم در همین میان با محمدصالح هم تماس گرفتم که جویای اصل ماجرا شوم که البته فکر می کنم تایید کرد که همین طور است. این شد که تصمیم گرفتیم اردن را کنسل کنیم و برویم جلوی سفارت انگلیس. البتته در این میان کلی دعوا و درگیری که چرا برنامه عوض شده و اینها! اما به هر حال حرف آخر را زدیم و رفتیم جلوی سفارت انگلیس.

* عوض شدن برنامه البته بچه های جامعه را ناراحت کرد و تعدادی از ما جدا شدند و رفتند جلوی سفارت اردن. (البته سر یکیشان هم فکر می کنم همانجا شکست!) این منم!

* برنامه سفارت انگلیس برنامه خوبی بود. هر چند یگان ویژه بدجوری جلوی سفارت را گرفته بود اما خب خدا رو شکر هیچ مشکلی پیش نیامد. چند بار بچه ها حمله کردند به سمت سفارت که البته جمع و جورشان کردیم! یادم می آید کلی مذاکره کردم با سرتیم یگان که ما خودمان بچه ها را جمع می کنیم و شما کاری نداشته باشید و از این حرفا!

* شب جلوی سفارت مصر رفتیم و آنجا هم کمی شلوغ کردیم. خاطرم هست که شب فقط فکر هماهنگ کردن برگشت به اصفهان بودم. خلاصه بعد از خوش و بشی با دکتر سراج، بچه ها را جمع کردیم و برگشتیم اصفهان.

* دقیقاً سه شبانه روز بود که نخوابیده بودم. در مسیر بازگشت از تهران به اصفهان فقط این را می دانم که خدا برگرداندمان! سه نفر بودیم در یک پژو که هر کداممان بیشتر از دیگری خوابش می آمد! ماشین هی از مسیر خارج می شد و ما بیدار می شدیم و دوباره برمی گشتیم به جاده! به هر حال خدا خودش حواسش بود!

* خیلی تلاش کردم که هم سری به بچه های فرودگاه بزنیم و هم با تعدادی از بچه های فعال اینترنتی جلسه ای هماهنگ کنم که البته نشد!

* بمب گوگلی هم همچنان مورد حمله بود و ما همچنان درگیر!

* بالاخره ماجرای غزه تمام شد و آخرین مطلبی که در بمب گوگلی منتشر کردیم پیام حضرت آقا برای اسماعیل هنیه بود.

 

پینوشت:

بنا بود دیگر اینجا ننویسم. اما خب فعلاً خانه به دوشیم! این شد که برگشتیم اینجا تا بعد!

+ نوشته شده در  2009/12/3ساعت 17:56  توسط حسین سلیمانی  | 

دیگر اینجا نخواهم نوشت

به حساب تنبلی می گذاریش یا به حساب ترس از نوشتن یا به حساب توبه از نوشته های قبل اینجا یا به حساب نداشتن حرف نو یا به حساب حرکت به سمت دانشگاه و درس خواندن یا به حساب عاشق شدن یا به حساب ناامید شدن یا به حساب هر چیز دیگر که می خواهی بگذاری ... اشتباه می کنی! اول تا آخر نوشته را بخوان بعد قضاوت کن!

گفتم دیگر اینجا نخواهم نوشت خب حقیقتی است! دیگر اینجا نمی نویسم اما این دلیل نمی شود که جای دیگر هم ننویسم! از چند ماه قبل فکری شده بودم که وبلاگم را روی هاست شخصی بنویسم. این نه دلیلش بیزاری از بلاگفاست و نه همکاری با طرح هجرت از بلاگفا! هوس است دیگر. انسان هم که خبرش به گوشتان رسیده! موجودی است بس هوس باز و اهل تغییر و تنوع. با فرشاد هم صحبت کرده ام او هم خوشحال از شنیدن این خبر بود اما تا گفتم هاست و دامین، گفت البته خودت می دانی! مثل اینکه خبر داشت باید بابتش پول بدهیم! (این را به شوخی گفتم ها) اما خب به هر حال موقعیتش پیش نمی آمد و این اسباب کشی ما عقب می افتاد. اما دیگر تصمیم قطعی است. الان که اینها را می نویسم فکر نکنی وبلاگ شخصی ام آماده است و می خواهم لینک آنرا به تو بدهم ها! نه! اما اینها را اینجا می نویسم که شاید زودتر تکانی به خودم بدهم این چایی را که بناست دم کنم تا با هم بخوریم از مغازه سوپری محل بخرم!

ان شالله از 6 مهرماه در http://fekr.1fenjan.ir خواهم نوشت. این شش مهر هم علتش را نمیدانم. همین طور به ذهنم رسید! خلاصه دنبال علت نباشید که چیزی دستان پرمهرتان را نخواهد گرفت

اینجا را هم حفظ خواهم کرد. آرشیوش را دوست می دارم. سعیم را می کنم که آرشیو اینجا را منتقل کنم به آنجا! اما خب حفظ رصدخانه هم اهمیتش زیاد است!  احتمالاً اولین پست آنجا مروری خواهد بود بر کارهایی که اینجا کردیم و قطعاً کمی هم طولانی خواهد بود. اما ارزشش را دارد. حرف های نگفته زیادی از زمان زندگی در رصدخانه روی دلمان مانده است که قصد افشایش را داریم!

خلاصه امر اینکه محفوظ باشید و منتظر! هم برای فرج آقا هم برای وبلاگ نونوای من که بناست از شش مهر بیاید! راستی شش مهر چندشنبه می شود؟!

+ نوشته شده در  2009/9/16ساعت 3:56  توسط حسین سلیمانی  |